بوی قهوه ، بوی بازجو
ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۹سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷ - پژو سبز رنگ آژانس سر کوچه، چنار های تک و توک سبز خیابان ولیعصر رو به سمت شمرون رد می کرد . خیره شده بودم به گذران چنارها . دلم آشوب بود . بچه که بودم مادربزرگم می گفت دوای دردش ” ناد علیا ” ه ، بخونم آروم میشم . یادم داده بود … منم می خوندم … بزرگتر که شدم از نادعلیا بچگی زمزمه ی گنگی مونده بود که کلماتش اسقاط شده بودن و فقط آهنگش تو ذهنم ته نشین شده بود … استیصالم شاید با همون زمزمه آروم میگرفت .
-اشکان دمه درم
-من هنوز حاضر نشدم ، بیا بالا
- توروخدا بدو ، مرتیکه گفته ساعت ۹:۰۰ هتل هیلتون باشیم . از اینجا تا اونجا کم کم نیم ساعته ، دیر شد
-حالا بیا تووو
شب قبلش ، تلفن زنگ زده بود . نمی شناختمش . برای یک قرار کاری خواسته بود تا به هتل هیلتون برم . دلم شور افتاده بود . مشکوک بود . ترجیح داده بودم تنها نرم … پله های خونه ی اشکان رو دو تا یکی طی می کردم
- صبونه خوردی ؟
- درد بخورم ، بیا بریم سکته دارم می کنم من
- بیا بشین ، بیا بشین بخور تو اوین بهت صبونه نمیدنا …
اینو گفت و ریسه رفت . گیر دادم : واقعا یعنی تو هم همین حس و داری ؟
- نه بابا تو هم . یکی خر شده می خواد باهات کار کنه ، نمی دونه تو چه اسکلی هستی
کره رو گذاشت رو سوخاری و تعارف کرد : بیا بخور ، اوین از اینا بهت نمیدنا …. ریسه رفت از خنده . ساعت ۹:۰۰ هم گذشته بود و هنوز مشغول سوخاری خوردن بودیم . تلفن دوباره زنگ زد ، همون شماره ی دیشبی : پس کجایی تو ؟
نیم ساعت بعد ، ماشین اشکان تلو تلو خوران در پارکینگ هتل هیلتون فرود اومد . اضطراب داشت، معلوم بود :
- ببین ، الان زنگ می زنی به مرتیکه . میگی تو لابی هتلی . من میرم ببینم کی میاد جلو . اگر طرف درست درمون بود که هیچی ولی اگر دیدم کاسه ای زیر نیم کاسه است ، بهت تلفن می زنم ، میگم علی زود بیا ! هر وقت گفتم علی زود بیا ، بدون اینکه شتره شلخه بازی در بیاری ،از ماشین پیاده میشی ، میری ، تا اونجایی هم که ممکنه از اینجا دور میشی . سویچ ماشین رو هم می زاری زیر در راننده که من اومدم برش دارم . ببین گیج بازی در نیاریا . علی منگ نزنیا :
- الو ، سلام من تو لابی هتل هستم …
دستام یخ زده بود . اشکان از ماشین پیاده شد و یواش یواش دور می شد . دم در ورودی هتل ، پلیس وایستاده بود . ضربان قلبم تند می زد خیلی تند . دفعه ی دوم بود که اینطوری می شدم : صبح روز کنکور و حالا … اهمیت جریان بیشتر تو ذهنم لول می خورد . اگر واقعا اومده باشن منو بگیرن چی ؟ وای کاشکی به مامان اینا می گفتم. یعنی چی کارم می کنن ؟ چشمام میرفت و میومد . دستام یختر شده بودن . می خواستم به خونه زنگ بزنما . نشد… اشکان رو گرفتم : کجایی پس تو ؟ لحنش جدی شده بود ، منو امیر صدا کرد : امیر جان مساله ی مهمی نیست ، الان من میام !
پس طرف مشکل داره دیگه … شایدم اشکان هنوز ندیدتش. دوباره زنگ زدم ، صدای همهمه میومد و این جواب اشکان : امیر جان ، شما صبونه بخورین من الان میام … نگران نباش عزیزم چیزی نیست ، یه مشکلی پیش اومده دارم حلش می کنم …
نگفت علی زود بیا ! نگفت … نکنه داره رمز میده ؟ نکنه خودش هم هول کرده و رمز رو یادش نمیاد. دوباره زنگ زدم :
- اشکان زود بیام ؟
- علی جان ، هر رمزی که با هم گذاشتیم کنسله . الان بدون اینکه هیچ کار دیگه ای بکنی ، در ماشین رو ببند عزیزم و بیا. اینجا یه آقای محترمی هست می خواد با شما صحبت کنه …
صداش از اون مدل هایی بود که تو مضمونش فحش داشت در حد خاک برسرت باز هم کار درست کردی . در حد اینکه من از دست تو چیکار کنم انقدر همیشه ماجراجویی می کنی . در ماشین رو بستم . از ماشین تا ورودی هتل رو اصلا یادم نمیاد. فقط یادمه یخ زده بودم و از هیجان پای چپم می لرزید.هنوز به مخیلم هم نمی رسید که چه اتفاقی داره میوفته . لایه های امنیتی ورودی هتل رو رد کردم . مردم بی خیال زیر نور زرد هتل دیده می شدن . هتل خیلی بی فروغ شده بود ، جبروتش کهنه شده بود.پیانوی یاماهای هتل رو رد کردم : آخه ساعت ده صبح این کره خر داره واسه کی پیانو می زنه ؟ این سوال تو ذهنم چرخید تا اینکه اشکان رو پیدا کردم . خشکم زد . حدسم درست بود…
از همون قیافه هایی که هر جای دنیا ببینین یاد ” برادرهای حراست ” میوفتین. ریشو های آرومی که سعی می کنن با تومانینه رو اعصاب آدم راه برن.شایدم اعصاب ماها واسه اون درجه از آرامش ضعیفن . مودب بود خیلی :
- به به علی آقا ، خوب با همه بازی با ما هم بازی ؟
- ببخشید شما ؟
اشکان از پشت سرش شکلک “خفه شو” در اورد که زبون درازی نکنم.
- او او ! چه زبونی هم داری ! بگو ببینم چند نفر دیگه رو اینجا کاشتی ؟
اینو گفت و از تو پاکت قهوه ای زبر یه عکس تمام قد در اورد ، من بودم … هنوز از اون عکس بدم میاد
- این عکس رو که می شناسی ؟
براق شدم : شما چی می شناسین ؟
آروم بود خیلی : بله که می شناسم ، اگه نمی شناختم که گولتون رو خورده بودیم در خدمت آقا اشکان بودیم به جای شما
و باز هم اشکان شکلک خفه شوش رو در اورد. خفه شدم
ریشو رفت سراغ پاکت بعدی : ببین آقای علی آقا ( هنوز از این ترکیب بدم میاد ، حس صمیمیت و تهدید رو با هم داره ) این حکم جلب شماست . می تونستیم با این حکم بریزیم خونتون . از تو خونه ببریمت حالا که بهت لطف کردیم ، چرا اینطوری دل ما رو می خوای بشکونی ؟
کاغذی که بهش می گفت حکم ، یک چهارم کاغد A4 بود . با خودکار آبی پر شده بود . عنوان دادگاه انقلاب تهران رو یه جاییش دیدم . نگاه سرسریم ، در گوشه ی دیگه ی کاغذ این عبارت رو هم دید : جاسوسی فرهنگی
منتظر شد تا سرم رو از رو حکم بچرخونم روی صورتش . چرخوندم : حالا شما تشریف بیارین با من . این رفیقتون رو هم تو دردسر نندازین .
اشکان پرید به سمتم بغلم کرد ، تو گوشم گفت : میگه دو سه ساعت کارت دارن ، نترس من همین دور و برام .
حالا بغل به بغل ریشو بودم . فک می کردم مقصد ماشین نیروی انتظامی باشه . مقصد آسانسور بود. مردم، بی خیال داشتن قهوه ترک می خوردن . از برم دامن کشان ، می روم نا مهربان … از من شوریده دل ل ل ، کی دگر بینی نشان ! رفتم که رفتم … ملودی پیانو بود که زنگ آسانسور تمومش کرد . یکی از دکمه های بالایی آسانسور رو زد . فک کنم آخری رو . سرم رو انداختم پایین . تو فکر بودم … خیلی زیاد:
- نترس کاریت نداریم !
نترسیده بودم ! گنگی زیاد منو داغون می کنه . از اینکه مرحله ی بعدی رو نمی دونستم داشتم خورد میشدم . حرفش تلقین بود یا تلطیف ؟ این بیشتر رفت رو اعصابم ، جواب دادم : مشخصه !
- ششششششش ، داد نزن حالا . آروم باش
دینگ ،آسانسور باز شد . بوی خوش بو کننده های تجاری عطسمو در اورد . قدم ها روی موکت صدا ندارن ، پس این صدای چی بود ؟ قلبم … رسیدیم به اتاق . در زد . من تو چارچوب در واستادم و اون تقریبا پشتم . یعنی الان منو میگیرن ؟ اون تو پر آدمه منو می خوان بگیرن ببرن ؟ این ماجرا غیر قابل پیش بینی بود . شایدم آدرنالین خون من واسه تحلیل کردن زیادی ، زیاد بود. شایدم بی تجربه …
دستگیره ی در، از پشت ، قرژی کرد و در باز شد . شش ماه از ۲۲ سالگیم گذشته بود …
hmmm
Пройденный этап