دل دیگه تنگ میشه … داشتم بین صد ها دقیقه مصاحبه های رادیوییم میگشتم ، دیدم این یکی هنوز تازست … وقتی بود که بچه های بروبکس داشتن آلبوم جدیدیشون که سوسن خانوم و چند تا آهنگ دیگه که هنوز در نیومده رو درست می کردن … رفتم به زیر زمین ممیز استودیویشون تو لواسون و این مصاحبه ی رادیویی رو ضبط کردم … خیلی رنگی از اب در اومد و آهنگهایی توشه که هنوز ازشون بیرون نیومده … بعدش باهاشون یه مصاحبه ی ویدیویی هم کردم که با اینکه حاضره هنوز پخشش نکردیم … فک کنم آخرین مصاحبه ی رادیو تلویزیونی رو من باهاشون کردم ( بگذریم بعد از اینکه سوسن خانومشون ترکوند چلچراغ هم جرات کرد و باهاشون حرف زد ) … دانلود کنید حالشو ببرید .
بروبکس
ارسال شده توسط زیگعلی | در رسانه یکشنبه ۶ تیر ۱۳۸۹مهمان مامان
ارسال شده توسط زیگعلی | در رسانه شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۹حکایت ، حکایت زوج همجنسگرایی هست که پیشتر شناختم و بعد به یک مهمانی شان رفتم ، قرار بود دو سه سال قبل چاپ بشود که نشد . گشتم از ایمیل های رد و بدل شده پیداش کردم ، شاید هنوز خوندنش جالب باشه …
پیوندتان مبارک
مهمانی به صرف شام بود . تا آنجا که به خاطر دارم ، رسم چنین است که برای دیدن ” تازه عروس ها و تازه دامادها ” در منزل مشترکشان ، چشم روشنی می برند . در تردید برای به جا آوردن یا نیاوردن این “سنت ” ، برای ” تازه دامادهایی ” که ” سنت ” شکنی کرده اند ، به این نتیجه رسیدم که به یک ” پیوندتان مبارک ” نقش بسته بر روی کیک اکتفا کنم
شلوغی پنج شنبه شب قنادی این فرصت را به من داد تا بر سر سفارش عبارت ” اردلان ، مهدی ! پیوندتان مبارک” بر روی کیک ، با خودم کنار بیایم : ” آخه یارو با خوش چی فکر می کنه ؟!” خجالت ناشی از این سوال ، رشته ی افکارم را قرمز می کرد و وسوسه ی قناعت به ” پیوندتان مبارک ” خشک و خالی نیز ، وجدانم را می چزاند . “آقا ، شما ؟! ” سوال زود هنگام فروشنده بود که رشته ی افکارم را ، بی نتیجه ، پاره کرد . ” یه کیک شکلاتی می خواستم ، فقط اگه ممکنه روش بنویسین … “ خدا به دادم رسید ، فروشنده قلم و کاغذی پیش دستم گذاشت : ” بنویس اینجا ، بدم بچه ها بنویسن رو کیکت ” !
واکنش ” بچه ها ” را ، هنگام نوشتن عبارت کذایی روی کیک سفارشیم ندیدم ولی در تمام طول راه ، به سمت میهمانی ، فکرم به ” جراتی ” مشغول بود که در آغاز این زندگی مشترک به قول خودشان ” مرداشویی ” ، وجود داشته است . زندگی که گذراندن هر لحظه اش،به اراده ای استوارتر از تزلزل من هنگام سفارش کیک نیاز دارد.
غرق در همین فکرها بودم که در مقابل ساختمان نسبتا قدیمی ، در شرق تهران پیاده شدم . ” بعلهههه ” صدای آشنایی بود از پشت اف اف که مرا به طبقه ی زیرین ساختمان دعوت می کرد . بوی غذاهای جور واجور در راه پله ، همواره مرا به یاد میهمانی های خانوادگی می اندازد و اینبار نیز !
” سلام مامان جان ، خوش اومدی ، قربونتون برم ” نخستین کلامهایی بود که در حین رو بوسی با اردلان شنیدم؛ “ بیا با بابات هم سلام و علیک کن !!! “ هول برم داشت !!! ترسیدم که واقعا پدرم را خبر کرده است ! بعد که مهدی ، زوج اردلان “ از پشت در ، ظاهر شد ، فهمیدم که این ” بابا “، از اثرات همان ” مادر ” بودن اردلان است ! چاق سلامتی با مهدی ، به دست دادن و لبخند مردانه ی او خلاصه شد . ( راستش را بخواهید ، او هیچگاه حاضر به مصاحبه نبود ، اردلان برایم تعریف کرده بود که مهدی از آنچه که ” عمومی ” شدن زندگی خصوصیشان می خواند ناخشنود است ولی اردلان به شدت ، به دنبال آشکار شدن حقیقت شخصیت او و همسانانش برای مردم است،خاطرتان هست دیگر ؟)
خانه شان ، در نگاه اول کوچک ولی با سلیقه به نظر می رسید . ” چته ، داری با چشات می خوری در و دیوار رو ؟ اسپند ندارم دود کنما ! به جای خوره بازی ، بیا آشپزخونه کمک من ، این بابات که فقط به فکره هیزیشه ” و از خنده ریسه می رود . دستم را با دست خیسش کشید و بدون مهلت دادن به ” آشپزخانه ” برد .
به کوری چشم خواهر شوهر … !
آشپزخانه ای اردلان ، دالانی بود با یک اجاق گاز کوچک مملو از قابلمه در حال ” قل قل ” ! پیش از پرسش من در مورد دلیل آن همه تدارک ، پچ پچ کنان می گوید : وقتی گفتی می خوای بیای ، من گفتم خواهر شوهرم اینا رو هم دعوت کنم ببینیشون !…” خواهر شوهر ؟ !!” گویا باز هم جدی گرفته بودم ! متعجب پرسیدم ” مگر خواهر مهدی ، از ماجرا با خبر است ؟ !” ” اا… نه بابا ! خواهر اونجوری نه ! حمیده ( بعدا فهمیدم اسم اصلیش حمید است ) و شوهرش ، دوستای دوره ی مجردیه مهدین. مادر هر چی باشه ، باید بهشون ثابت کنم ، حالا که
عروسشون شدم ، بلده کارم ! از قدیم الایام هم که گفتن آب عروس و خواهر شوهر ، با هم تو یه جوب نمیره ، چه استریت چه گی فرقی نداره ! اینجا میزه شاهونه هم بندازی ، باز حرف بعدش هست ! واسه همین می خوام جلوشون آبرومندانه در بیام .”
برایم جالب بود که در زندگی ” مرداشویی ” نیز ، فسنجان ، باقالی پلو ، لازانیا و خوراک مرغ ، ” به کوری چشم خواهر شوهر ” پخته می شوند . اما پرسشی که با بوی این غذاها ، به مشام ذهنم رسید این بود ، که آقای دکتر ( اردلان ) آشپزی را از کجا یاد گرفته اند ؟! گویا سوالم حساسیت بر انگیز بود ، چون مهدی ، از آن سوی منزل زبان گشود : با آزمون و خطا ! انقدر این ( اشاره به اردلان ) غذاهای بی مزه و بی ادویه یا شور و زننده ، از روی کتاب های آشپزی ، پخته و به خورد من داده که بالاخره یاد گرفته !!! اردلان ، با چشم غره ، حرف مهدی را قطع می کند ، آشپزخانه را ترک ، به سمت مهدی آمده و ادامه می دهد : ببین تو زندگی ماها همه چیز آزمون و خطاییه … همه اش ، به اشتراک گذاشتن تجربه های شخصی و نتیجه گرفتن ازشونه … ما اولش حتی نمی دونستیم باید واسه خورد و خوراک روزانمون چطوری خرید کنیم ، چطوری ” خونه ” رو نگهداریم ، چطوری با همسایه ها و مهمتر از همه چیز ، چطوری با همدیگه تا کنیم !( نگاه پر مفهوم اردلان به مهدی ، در پس این جمله ، با ریسه ی خنده ای همراه شد ) ولی خوب یواش یواش داریم یاد میگیریم دیگه.. .
” خونه ” ؟!… این کلمه ، با بیان و نگاه پرسشگرانه ام مفهوم یافت و اردلان را به توضیح در مورد ” منزل مشترک “شان وا داشت :
- این خونه ی دانشجوییمونه ، مثلا ! وقتی ما با هم آشنا شدیم ، هر دو ۴ سال از دوره ی تحصیلمان گذشته بود . با هم بودیم و می گشتیم ولی خوب میل به زندگی زیر یک سقف ، خیلی وسوسه بر انگیز بود که البته با جیب خالی ما ، غیر ممکن به نظر میومد ، تا اینکه با مهدی تصمیم گرفتیم ، والدینمون رو مجبور کنیم ، به بهانه ی سنگین شدن درس ها و لزوم ” همفکری ” دایمی با هم درمورد مسایل درسی و از این دروغ و دونگ ها برامون خونه دانشجویی بگیرن . البته ماجرا خیلی مفصل تر از این حرفهاستها … ” پس خونه رو اجاره کردین ؟ ” منتظر پرسیدن این سوالم بود ! ” آره ، و لابد می خوای بدونی که کی پوله اجاره رو میده ! ببین خانومم ( با خنده !! ) درسته که مثلا خیر سرم شوهر کردم ولی ما از این شانس ها نداریم که مردمون خرجمونو بکشه ، خودمون تا ساعت ۱۲ خواب باشیم بعد بیدار شیم ، ناخونمون رو سوهان بکشیم و آرا ویرا کنیم با شهین و مهین لاس بزنیم تا مرتیکه از سر کار برگرده ، شام بهش بدیم بخوره … اینجا با کمال تاسف و تالم همه چیز مشترکه … همه چیز … ولی از اون ورشم مشترکه ها ! ( صدایش را بلند می کند ، انگشتش را حواله ی آسمان می کند و به خنده می گوید ) ظرفها رو یه شب در میون ، نوبتی می شوریم ، مستراح شستن کاره اینه ولی جارو کردنه خونه کاره من . اگه یه جای دنیا قرار باشه که ” تساوی حقوق زن و شوهر ” واقعا بر قرار باشه ، اونجا ، اینجاست .”
بدجنسی ام گل می کند : ” شما همیشه از مهموناتون پذیرایی نمی کنید ؟ ” مهدی لبش را ور میچیند ، نگاه پر استفهامی به اردلان می کند، اردلان اما ، حس مادریش گل می کند و پاسخ میدهد : ” واه ، واه ! چقدر هم این پر روه ! بچه زاییدیم عصای دستمون باشه نه لبه پیری بلای جون ! ” بار دیگر از خنده ریسه می رود ، روی نوک پا بر میگردد به سمت آشپزخانه و با سر و صدا ، بساط سینی چای را فراهم می کند ، یکی هم نصیب من می شود ” بخور ننه ” گویان به آشپزخانه بر می گردد تا سرکی به غذاهایش بزند که صدای زنگ خانه به صدا در می آید ، مهمان ها آمدند . اردلان و مهدی ، هر دو باهم از جا می جهند : مهدی به سمت در و اردلان به سمت آینه .
>> بقیه اش بعدن ! <<