من و کارم |

روز نوشت های زیگعلی
خوراک RSS

ببر!گاو رو بخور!

شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸

زیاد وقت ندارم … باید برم سره کار ولی :

سال عجیبی بود … پر از تجربه های عجیب و غریب … تجربه های سخت … شادی های موقتی و دردهای نه چندان موقتی … به زودی یه مطلب مفصل می نویسم ( شاید اگر نمردم از خستگی امشب ) ولی خوشحالم که تموم شد .

برنامه ی سال تحویل بی بی سی رو ببینید . عیدی من برای شما سه چهار تا گزارش و یه فیلمه .


گاوهای علیاحضرت خوشحالترن!

پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۸

این روزا که برای تهیه ی مجموعه ای ویژه ی نوروز ایرانی ها در بریتانیا مشغول سفرهای کوتاه به نقاط مختلف این کشور ، اونم با قطار هستم ، تمام طول سفر از مبدا به مقصد صرف دیدن مزرعه های سبز و سرزمین های پر از دار و درخت و البته جک و جونوارهایی میشه  که توشون مشغول چریدنن ! فک کنید یه دامپزشک که در عین حال دیدش کنجکاوانه تر هست رو ول کنید بین یه مشت چمن و علف و گاو و گوسفند و بز و اسب ! امروز که قطار برگشتنم از شهر جنوبی ساتهمپتون به لندن تاخیر داشت ، تمام وقتم گذشت به نیگا کردن سه تا گاو تپل که در چند قدمی من پشت یه سری حفاظ داشتن خرامان خرامان ، بیخیال دنیا ، می چریدن . خیره که شدم به صورتشون ، بلافاصله مشغول مقایسه شدم با گاوهایی که شیش سال و اندی اینور و اونور تو ایران دیدم ! آقا تو مقایسه عجب لپ هایی داشتن این گاوهای انگلیسی ! عجب بر و رویی ! عجب روحیه ای ! عجب کپل های کپلی … دلم برای گاوهای دانشکدمون سوخت که بعضی وقتها از گشنگی سطل شیر خودشون رو لیس می زدن !


هیچکسی که دیدم …

سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۸

سروش هیچکس عمیق فکر می کرد ولی شلوغ پلوغ بود . زیر بار هیچ زوری نمی رفت حتی زور اینکه ازش بخوای روزی که تو می خوای حاضر بشه برای مصاحبه گرفتن ! همیشه حرف حرف خودش بود … حالا که این آهنگ تاثیر گذار در مورد شرایط ایران ازش بیرون اومده ، گفتم شاید بد نباشه مصاحبه ای که سه سال پیش درست یه همچین روزهایی انجام داده بودم رو براتون بزارم . داشتم دنبال فایل مصاحبه توی بساطم میگشتم که بر حسب اتفاق دیدم که مصاحبه رو روی یک عکس سوار کردن رو روی یوتیوب گذاشتن … یادش بخیر و وقت کردین یه گوش بهش بدین : این آخرین مصاحبه از این دست با هیچکس بوده و هست در مورد کارهاش ، بعدش ( البته بعد از یه جنجال رسانه ای ) سروش به سکوت عمیقی فرو رفت تا ترانه ی جدیدش .

خوشحالم که هنوز این بچه ها عمق دارن و از اون خوشحالترم که تجربه ی دیدن و آشنایی از نزدیک باهاشون دارم …


نیوکاسل، منچستر رو زد

دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۸

مشغول تهیه ی رسیدن نوروز دوباره بریتانیا هستم … نا و نفش تعریف کردن ندارم ، تازه از نیوکاسل رسیدم و فردا میرم منچستر . بعدا بیشتر تعریف می کنم ، صرفا گفتم که به خودم یادآوری کنم شد چهار سال که دارم برنامه ی نوروزی درست می کنم …


بهار

جمعه ۲۱ اسفند ۱۳۸۸

بهار داره آروم آروم به لندن می رسه . نشون به اون نشون که گرچه هوا سرده ولی دو هفتست از سگ و گربه هایی که تو زمستون رو سرمون بارید خبر نیست،آفتاب بیشتر می درخشه و ابرهای آسمون چسکی شدن . روزا دارن طولانی میشن ( شیش صبح روشن و تقریبا شیش و نیم عصر خاموش ) و اونطور که دیروز دیدم شوکوفه ها باز .  مهمتر از همه اینکه خمیازه های بعد از ظهری هم داره یواش یواش بیشتر میشه ، اصلا این حس خواب آلودگی ماله بهاره … خوبه دیگه … آرومتر از ایران ولی بهار اینجا هم رسید.


you are so gay !

سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

امروز قبل از شروع برنامه ی نوبت شما که قراربود توش وبلاگ ها رو بررسی کنم ، داشتم دنبال یه خودکار خوشگل می گشتم که موقع پحش برنامه دستم بگیرم،خودم که اصولا اهل خودکار نیستم و دریغ از یه خودکار که تو بساطم پیدا بشه ، واسه همین شروع کردم میز به میز گشتن ! مهندس پخش یا همون کارگردان برنامه که چند تا میز اونورتر نشسته بود و متوجه کنکاش من شد ، با نگاه پرسشگرش ازم جواب خواست ، وقتی بهش گفتم دنبال چیم ، لبش رو کج کرد و نیشی باز کرد که you are so gay !

حالا من موندم اینکه آدم خودکار خوشگل دستش بگیره وسط اجرای برنامه هم  gay ه ؟


بابا لنگ دراز ما ؟

یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸

یعنی هر کسی واسه خودش ( فرای از جنسیت ) یه ” بابا لنگ دراز ” داره یا این فقط جودی آبوت پتیاره بود که ناجی زندگیش عشقشم بود یا بهتره بگم عشقشم شد یا بهتره بگم اصلا نجاتش داد که عاشقش کنه و بعد کلی منتشم کشید … به هر حال خدا شانس بده به همه ی مستضعفین عشقی و دلی که مطمینم حاضرن با وجود همه ی کمالاتشون برن تو پرورشگاه بسط بشینن و به روی خودشون نیارن کین و چین بلکه هم سرنوشت این دختره آبوته وراج و لوس و ننر بشن. ایکبیریه رو اعصاب !
اینم صحنه ی یهو خوشبخت شدن همون سر کار خانم که ان شاالله تعالی واسه همه تکرار بشه



من گم شده ام …

جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۸

درست شد هشت ماه. نمی دونم چرا ولی آخرین نگاه مادرم در تهران را با روسری که نیمه از سرش افتاده بود از یاد نمی برم . انعکاس نور روی شیشه های آن سالن ترانزیت کوفتی هم نگذاشت تا اعماق نگرانیش را نفهمم و نفهمم در دلش چه می گذرد . پدرم اصولا تو دارتر به نظر می رسد و شاید تعداد دفعات بوسه های ناشیانه اش در تمام طول عمرم کمتر از انگشتان دستم باشد ولی آن شب به جای سه بوسه ، چهار بوس رد و بدل کرد و آخرین جمله اش این بود که هر چه خواستی بگو. حتی آن شب بر خلاف همیشه برادرم صمیمی تر بود، دیگر از من و وجودم خجالت نکشید و برای اولین بار بغلم هم کرد . چه اتفاقی داشت میوفتاد ؟ آن وقت نه ولی حالا فهمیدم …

یک عمر که نه ولی یک سال آخرم ، تماما معکوس می شمردم برای آن لحظه و هیجان سراپای وجودم را میگرفت وقتی همه چیز ش راست و ریس پیش می رفت ولی نمی دانم چرا هفته ی آخر آنطور گذشت ؟ وقتی آخرین قرارها را با دوستان می گذاشتم و شبی بود که صمیمی ترین دو تایشان را قرار بود ببینم ، یکیشان بیشتر صمیمی . آمد دنبالم ، سوارم که کرد گفتم که گوشه ای بایسته ، ایستاد و من شروع کردم . بغلم کرد و گفت بس کن و گفتم نگرانم هیچ وقت هیچ وقت نه شماها ، نه این خیابان ها ، نه این لحظه ها ، نه شیرین و حتی تلخ ها را ببینم . به او گفتم نکند عزیزترین هایم اینجا بمیرند و من نباشم که حتی مرگشان را گریه کنم . همیشه آرامشم می داد و گفت نترس همه ی ما زنده ایم ، چه حرفیه که می زنی . باز شروع کردی ها . می دانید چه شد ؟ دو ماه بعد خودش شد اولین عزیزی که رفت …

وقتی تمام زندگیم خلاصه شد در چهار چمدان و دو جعبه و کج و معوج روی غلتک فرودگاه پیدایشان کردم فهمیدم که زندگی و سرنوشتم هم درست به همان کجی ، از راه رسیده . حالا من بودم و من، بدون هیچ نگاهی که در انعکاس شیشه ای گم بشود ، من بودم و فقط من بدون بوسه های ناشیانه . باز خوب بود که ” من ” بودم . هنوز وجود داشتم و تنها یادگاری از همه چیزی که گذاشته و گذشته بودم ، خودم بودم . اما حالا آن ” من ” و تمام انرژیش هم به فتیله رسیده و پت پت میکند.

من گم شده ام …من باطری ام تمام شده…  من را پیدا کنید، شارژ کنید و به صاحبم برگردانید…


زردی مزمن

پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

دله دیگه تنگ میشه، واسه وقتی که واسه خیلی ها “جواد” ( همون زرد ) حساب میشه ولی من هنوز عاشق کاریم که در گذشته می کردم از جمله این گفتگوی ساده با تهی ، تو قلیونی “پاپیون” توو تجریش . باورم نمیشه که راستی راستی دو سال ازش گذشته و بدتر از اون باورم نمیشه که راستی راستی شاید هیچ وقت نتونم تو شرایط مشابهی قرار بگیرم.

شاید تمام مصاحبه هام رو یه روزی گذاشتم یه جایی با خیال راحت دانلود بشن ( یادم نرفته یه زمانی تو سایتهای موسیقی رپ دعوا بود سره اینکه کودومشون زودتر بزارنش، گذشته دیگه گذشته) مهمتر از مصاحبه ها من هر بار با بچه های خواننده میرفتم مصاحبه، ازشون می خواستم یکی از آهنگهاشون رو هم برام زنده بخونن که ضبط کنم . ساعت ها موسیقی این مدلی دارم من که راستش خیلی فک می کنم گنجینه ای واسه خودش. می خوام آتیش بزنم به مال، اون رو هم منتشر کنم …


وقتی روزنامه ات دستگیر می شود

سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

حالا که اعتماد هم توقیف شد و در و دیوار اینترنت فارسی پر شده از عکسهای یادگاری اعتمادی ها در روز آخر تحریریه ، دیدم شاید بد نباشد که اگر از  مفهوم ” توقیف ” شدن روزنامه ، فقط پیدا نکردنش در دکه ی روزنامه فروشی ها رو تجربه کردید ، به آن طرف قضیه هم نگاهی بندازیم، یعنی وقتی که در تحریریه نشسته اید و خبر می رسد که جمع کنید که روزنامه توو قیف رفت و توقیف شد. تا ندیده بودم حسش را بد تلقی می کردم اما وقتی دو سال و نیم پیش  ، درست در روز خبرنگار ، شرق تعطیل شد ( بخوانید توقیف شد ) ، با همین نیمای خودمون که آن روزها یک طبقه بالاتر از  شرق در چلچراغ می نوشت در شرق تعطیل شده قدم زدم و با فرهنگی آشنا شدم که اهالی تحریریه ی توقیف شده ، گرد هم میایند و به بزرگداشت ” عزیز توقیفی ” خرما خیر و خور می کنند. این توصیف و گفتگوی منه از شرق در روز توقیفش ، بد نیست اگر بشنویدش.