ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت
سه شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۸
کوهیار گودرزی به محاربه محکوم شده . خبری که خبر بعدیش میتونه اعدامش باشه . مظلوم بود خیلی . مشهدی بود ولی لهجه ی کرمانی داشت . میگفت فعال حقوق بشره ولی راستش مظلوم تر از این حرفها بود. نه مظلوم نبود ، اتفاقا شیطون بود . یادمه تو اطاقش در خوابگاه دانشگاه همیشه پر بود از صدای قهقهه. یه بار،پارسال، درست بعد از جلسه ی بازجویی من ، از یه تلفن عمومی زنگ زد و صداش رو عوض کرد و چنان ماهرانه من رو دوباره برای بازجویی خواست و تلفن رو قطع کرد که اگر خودش چند ثانیه بعدش زنگ نمی زد و نمی گفت که جریان شوخی بوده ، راستی راستی سکته کرده بودم. حالا با سر شکسته، در نقطه ای نامعلوم از کشوری که برای همه ی ساکنینش ناامنه ، حکم ” محاربه ” گرفته و لابد هر روز از صبح تا شب چندین بار بهش میگن که امروز روز آخر زندگی و عمرشه.
پیوست،شنبه ده بهمن : جنتی دیروز در نماز جمعه دست شما درد نکنه ی جانانه ای به صادر کنندگان احکام محاربه و اعدام گفته … طفلکی کوهیار
ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت
یکشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۸
دیگه کسی نمونده که نگرفته باشنش ! از فعال دانشجویی و سیاسی نام آشنا رسیدیم به همکلاسی دبیرستان و راهنمایی و امروز خواهر همکلاسی مهدکودک کهاتفاقا تو همون مهدکودک ما هم بوده ! این یعنی همه رو دارن میگیرن .این روزا خیلی تو فکرم که یه سفر کوتاه برم ایران ولی با این وضعیت دو دلیم شدید تر میشه .
ارسال شده توسط زیگعلی | در رسانه, روزنوشت
یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۸
این روزها که یواش یواش استفاده از ” خودکار ” داره ممنوع میشه چه برسه به” نوشتن”، یادآوری این نکته که زمانی نه چندان دور در همین تهران کافه ای بود که ” تیتر گلاسه ” به خورد مشتری هایش میداد هم تلخه هم شیرین. تلخیش به این که دیگه از همین حداقلها هم خبری نیست و شیرینیش واسه من اینکه اولین مصاحبه ی زندگیم رو نزدیک چهار سال پیش در کافه تیتر کردم با صاحبان این کافه : بهنام و بیتا . گفتم اگر حوصله دارین این مصاحبه رو با این طول تفصیل ها براتون بزارم که از اینجا بخونیدش یا بشنویدش : قسمت اول + قسمت دوم .
ارسال شده توسط زیگعلی | در رسانه, روزنوشت
شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۸
برای تماشای تلویزیون فارسی بی بی سی و سایر تلویزیون های فارسی زبانی که اخیرا در اثر پارازیت قطع شدند، حتی نیاز به خبر کردن آقای ” ماهواره ای ” محلتون ندارید! با تماشای این ویدیوی آموزشی، خیلی راحت می تونید تلویزیون فارسی بی بی سی و چند کانال فارسی زبان دیگه رو به سادگی دریافت کنید
ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت
پنجشنبه ۱۷ دی ۱۳۸۸
همین الان فهمیدم که یک گیاه دو متریه که از امعا واحشاش استفاده می کنن و به هر تیکش یه اسمی میگن : علف ، حشیش ، ماری جوانا ( یا اونطور که ما ساده لوحانه و به طعنه بهش ماری جوانان می گفتیم ). والله تا اونجایی که من یادمه به اوباش بودن و “بدآموز” بودن معروف بوده و هستم ولی نمی دونم چرا یه جور وحشت همیشه با من بوده از استعمال ( از فعلی که به کار بردم بفهمین خدا وکیلی) این جور چیزا ! با این که میگن اعتیاد آور نیست ( که باورم نمیشه ، چون کف دستم اعتیاد آوره چه برسه به ماری جوانان ) و خوبه ( زرشک!) و از این حرفها ، باز یه جور ترس ذاتی توی من هست از اینکه بخوام مثلا امتحانش کنم ببینم چی چیه . یادمه یه بار در منزل یک دوستی که حشر و نشرش با اهالی هنر بود ، همه جمع بودن و بساطی هم بود که دود روی هوا پخش و پلا میکرد و هر هر و کر کر بقیه رو بیشتر . من ساده لوحانه یه گوشه ای فرو رفته بودم به حیرت و تماشا و بعد وسطش که نیمکره ی چپ مغزم فرمان داد این دودها ممکنه برای سلامتیت ضرر داشته باشه ( به قول خودم زن ! ) و برو ، پا شدم به شرمندگی و گفتم خوب من از خدمتتون مرخص میشم ! آقا ما هر چی گفتیم خدافظ کسی تحویل نگرفت ، حالا فهمیدم اصلا عالم هپروتی یعنی اینکه نفهمن کی کجا هست ! قصد اساعه ی ادبی در کار نبوده که دوستان چنان در هپروت بودن که متوجه من نبودن.
نمی دونم چرا اینا رو نوشتم ولی کلا خواستم بگم اگه تو یه مورد پاستوریزه حساب شم همین یه مورده والله بالله . نمی دونم اگه اشتباه می کنم بفرمایید و این نه چندان حقیر ( جثه ای ) صد البته فقیر( هفته ی آخر ماه مالیه ، ریده مانه وضع جیب ) رو راهنمایی بفرمایید.
ارسال شده توسط زیگعلی | در رسانه, روزنوشت
چهارشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۸
در اولین نگاه فهمیدم که از غم های شخصیش مایه می زاره تا آدم ها رو بخندونه . مهربون بود ، کلی تحویل گرفت و از ثانیه ی نخست حرفهای دلنشین داشت واسه گفتن . از غربت گفت ، اشک ریخت و حتی گفت بارها به عملی کردن سفر یواشکی به ایران رسیده ولی ترسیده ” تو مرز پاکستان یا کردستان مجبور شه قرص فشار خونش رو از پاسدارهای مرزبان مطالبه کنه ” و واسه همین فعلا بی خیال این سفر شده . مصاحبه مفصلی باهاش کردم که بعد از پخش براتون اینجا می زارم حالا فعلا این شما و این هادی خرسندی
ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت
سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۸
ای بابا،دیدین ! منم چپیده شدم تو لیست ” معاندهای نظام” ! بابا به خدا من از عنفوان کودکی سعی می کردم از کتک کاری هم عشق درست کنم ( منظورم رو بگیرین خودتون) من و چه به معاندت با نظام ! اونم با نظام جمهوری اسلامی با اون پاسپورت قهوه ایش ! اصلا این پسره ( جمهوری اسلامی رو میگم ! چقدرم اسمش طولانیه ) خوشش میاد به زور از آدما ” معاند ” و ” مصداق بر انداز ” درست کنه .بعدش لابد که ورمیکشه و میره خونه ،ننش شلواره پاره اش رو می بینه و دعواش می کنه یا خودش میشینه حساب سرانگوشتی می کنه ، هی تو سر خودش می زنه که ای بابا چرا مخالفهای ما داره روز به روز بیشتر میشه . خوب برادره من خودت داری هی ” معاند ” رو “معاند” میزاری …( شاید معاند نخواد بره رو معاند اصلا ) ای بابا
داشتم بیانیه ی جدید وزارت اطلاعات محمود رو می خوندم که طبق اون ۶۰ سازمان از ” مصادیق سازمان های برانداز نظام ” محسوب می شن . یک لیست بلند بالایی هم در همین زمینه منتشر کردن. معاون خارجی این وزارتخونه ی عجیب غریب همینطور “شبکههای رسانهای، ماهوارهای و اینترنتی معاند و مخالف نظام جمهوی اسلامی مانند BBC، VOA رادیو زمانه، رادیو فردا، رادیو رژیم صهیونیستی، همچنین شبکههای ماهوارهای ضدانقلاب همچون منافقین، سلطنت طلب، پاریس، رنگارنگ، کانال یک و سایتهای اینترنتی ضد انقلاب و همسو با جریان فتنه مانند جرس” رو “مصداق سازمان های برانداز بیگانه “ محسوب کرده … من ؟ برانداز ؟ براندازی نرم ( حالا چرا نرم ؟) ؟ بیگانه ؟ من چیکارم ؟ من گیلاسم والله …
ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت
دوشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۸
۵:۱۷ صبح : لندن رو ابر برداشته، من که خونم ولی لابد بیرون انقدر سرده که انگشتها تکون نمی خورن. هوا تاریکه و تا ساعتها روشن نمیشه. اصولا یکی از چیزهایی که تو لندن تو ذوق می زنه این معطلی هواست واسه روشن شدن و عجلشه واسه خاموش شدن ! تو ایران همیشه من همین موقع ها از خواب بیدار می شدم، دلیلشم نوازش صدای جاروی چوبی سوپور محل بود که تو دل تاریکی شب خاک رو از خیابون می گرفت. داشتم می گفتم ، اصولا همیشه سحرخیز بودم من . پدیده ای که همه رو شاکی می کرد. چون به محضی که از خواب بیدار می شدم پا می شدم راه میوفتادم تو خونه و از اونجایی که اولین نفری بودم که خبرها از رادیو و تلویزیون و اینترنت ( تو پنج شیش سال آخر ) می خوندم ، همیشه یه حرفی واسه گفتن سر صبحی داشتم . حالا اما اینجا، شیش هزار کیلومتر دورتر از سوپوری که صدای جاروش منو از خواب بیدار کنه و کسایی که غر بزنن بگیر بخواب انقدر سر و صدا نکن، باز من بیدارم، باز کلی خبر هست ولی ” باز “ کسی نیست که من براش تعریف کنم.