واستون درد و دل کنم ؟ دلم تنگ شده ولی واسه چیزهای احمقانه . واسه زرشک پلو با مرغ مامان . واسه بوی برف تهران ( که امروز باریده ) ، واسه از دانشکده جیم شدن و قلیونی های تجریش . واسه ترافیک . واسه قبض هولناک موبایل . واسه اتاقم . واسه زود از خواب بیدار شدن و دیر به کلاس رسیدن . واسه بوفه ی دانشگاه . طاقت خوب چیزیه ولی ظاهرا من کم طاقتم . شایدم یکم کولیم . یکم ؟
تنگ شده ! دلمو میگم
ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸اسباب کشی
ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸با هزار و یک بدبختی ، بعد از چهار ماه ، اسباب کشی کردم . از مرکز لندن دور شدم . راستش انتخاب و اجبار قاطی پاتی شد . شرق لندن ، بر خلاف مرکزش ، تنها بخشی از لندنه که ساختمون های بلند و مدرن داره که کمتر از چوب ساخته شدن و قدمتشون به جای ۴۰۰ سال ، فقط دو ساله . موش ندارن ، کفشدوزک ندارن ، ظریفترن و توشون از معماری افتضاح انگلیسی خبری نیست . ( معماری انگلیسی = هیچ چیز توش بعید نیست ! در خونه تو آشپزخونه یا دستشویی باشه ! پله های مارپیج و تنگ ، کف های چوبی که وقتی روش راه میری ، قیریژ قوروژ می کنن ، سوراخ هایی که راهروی موشهان ، درزهایی که سوز با خودشون میارن و … ) . خلاصه سلام از وسطه ابرایی که اگه نباشن مخلوطی از رودخونه ی گلی تیمز،اتوبوس های آبرو، ساختمون های رنگی اداری و نمای نا معلومی از لندن دیده میشه
زندگی تو مرکز لندن ، مساوی بود با رسیدن سه سوته به همه ی مراکز خوشگذرونی و خرید فقط در چند دقیقه . از هیاهوی زندگی در مرکز لندن دور شدم ولی دور نیوفتادم ، چون هر روز صبح تا شبم رو تو ساختمونی که ترجمه ی اسمش میشه ” مرکز پخش ” ، درست از وسطه لندن ، بالا و پایین می پرم
زنگ
ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ۲:۳۰ نصفه شب ( شایدم نصفه صبح ) زنگ آتیش سوزی ، اراده کرد که بزنه . زد و آتیشی در کار نبود و در نتیجه رفت . موندم بیدار و خیره به سقف و اتفاقات چند ماه گذشته . ایران، وقتی بی خواب می شدم همیشه یه کاری واسه انجام دادن بود ( ولو اینکه خلاصه بشه به سرک کشیدن تو یخچال و تلاش برای پیدا کردن چیزای هیجان انگیز توش ) . اینجا ولی بیشتر بی خوابی ها ، دست کم تا امروز ، توام بوده با هزار و یک جور فکر و خیال . کاشکی به گذشته و شاید به آینده .
بعدا : خوابم نبرد تا الان که ۱۶ ساعت از زمانی که ماجرای زنگ بی جای آتیش رو نوشتم گذشته . پاییز و زمستون های لندن یه جوریه . خیلی خیلی زود هوا تاریک میشه . ساعت ۳ بعد از ظهر ، حس ساعت ۷ شب تهران رو داره .
جنس خوشحالی شایدم خوشحالی جنسی
ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت یکشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۸دقت کردین خوشحالی کردن در ایران جنسش عوض شده ؟ باهامون کاری کردن که از شنیدن خبر آزادی افراد ذوق مرگ میشیم . فراموش کردیم که آزادی ، حق طبیعی هر انسانیه . ممد قوچانی آزاد شده ، الویری همینطور ، هنگامه ی شهیدی هم ! خوشحال شدم و شدیم . حتی شایعه ی آزادی نبوی هم خوشحالمون کرد . آزادی آزاد شده ها مبارک ولی بیشتر ناراحتم از این حس لعنتی که روز به روز بازنده تر از دیروز ، آستانه ی خوشحالیمون بر میگرده به دوره ی غار نشین ها .