من و کارم |

روز نوشت های زیگعلی
خوراک RSS

ابطحی آرزو کرده بود در پایان سال ۸۸ ، با مردمی مواجه باشد که زندگی خوبی دارند

شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۸

این آخرین گفتگوی من با محمد علی ابطحی است که پیشتر کامل پخشش نکرده بودم . نوروز هشتاد و هشت . هنوز خاتمی بود و موسوی تازه وارد . در مورد سوابقش گفت و به انتخابات پیش رو  اشاره کرد ،چشمانش را بست و آرزو کرد که نوروز ۸۹ ، همه با لبخند به استقبال سبزه برویم . خبر نداشت که سبزه نروییده ، خواهد خشکید . حالا با این تجربه ، با شناخت کاملی که از نزدیک از روحیات ابطحی دارم ، چگونه می توانم این هجویات را ( + + + )  باور کنم ؟ صدای ابطحی را دارم ، یک روز بعد از انتخابات ، که گریه کرد پای تلفن وقتی مات زده و ماتم گرفته پرسیدم چه خبر شده ؟ ( چون از او نپرسیدم اجازه ی پخش کردن صدای ابن تلفنش را دارم یا نه ، گریه اش را می گذارم وقتی که با خنده ، بیرون دیدمش )

کاری ندارم فکرش چه بود و چه می گوید چه خواهد شد ، به بازی های سیاسی علاقه ای نداشتم و ندارم ولی دوستیش با خبرنگاران زبانزد خاص و عام بوده و هست .اخلاقش شدیدا نمک گیر می کرد . یعنی باز هم می شود ؟ زنگ بزنم و همچون همیشه ، خوش برخورد و خوش قول بگوید مثل همیشه ساعت یک بیا ؟


یک جو یا ارزن …

پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۸

چی می شد خدا ، یک جو یا ارزن ( یا هر حبوبات دیگه ای ، مهم نیست ) از ذوق جودی آبوت در نوشتن رو به منم میداد . اون وقت براتون روزانه می نوشتم ، چند بار قول دادم ، کردم ولی بعد نم کشیدم . حالا از این به بعد بیشتر سعی می شود . امروز انتخابات افغانستان در جریانه . درست دو ماه بعد از انتخابات در مملکت ما . امیدوارم پس لرزه های ما به اینها نرسه … من برم خبر ساعت دوی تلویزیون ایران رو ببینم .


بعد از مدت ها …

یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۸

من جسمم سالم و روحم داغون است از چیزی که هیچ کس حتی خوابش را هم نمیدید . ترجیح داده بودم جور کش نشوم در زمانی که با چوب کوفتن ، به روزمرگی بدل شده … خفه ماندم و فقط شنیدم و حتی هنوز ، کیلومترها دورتر از جایی که نقطه ی تماشا و تفکر همه ی جهانیان شده ، حرفی برای گفتن  ندارم ، فقط همین روایت بس که دیروز ، وقتی نام مملکتم را بر زبان اوردم در گفتگو با یک پسرک بور انگلیسی ، نام ندا ، به پاسخ شنیدم .

دیرتر ، بیشتر خواهم نوشت …