من و کارم |

روز نوشت های زیگعلی
خوراک RSS

ساسی مانکن

چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۸۷

پدیده ای که تو موسیقی ایران عجیب و غریبه . تو موسیقی زیر زمینی هم عجیب و غریبه . تلفیقی از قر و تیکه کلوم های تهرونی . سوالی ازش دارین بپرسین ، می خوام برم کشفش کنم و ازش بخوام به سوالاتون جواب بده ( فعلا تو وبلاگ )، شایدم زنده اوردمش پای همین وبلاگ نشون دمش که باهاتون حرف بزنه.


آنها جوان نیستند!

دوشنبه ۴ آذر ۱۳۸۷

این مقاله ایه که چند وقت پیش در  مجله ی ” سپیده دانایی ” که پرونده ای داشت در مورد رادیو جوان چاپ کردم . در نقد این رادیو  . گفتم شاید بخواهید بخوونیدش و از اون مهم تر، برام جالبه نظرتون رو در موردش بدونم :

 

 

تعداد رادیویی هایی که در جهان ، به طور تخصصی برای جوانان ، برنامه پخش می کنند بسیار است . سیاست عمده ی  این رادیوهای ” جوان ” در تهیه و پخش برنامه هایشان ، مبتی بر ” از جوانان ” بر ” جوانان ” تعبیه شده ، به گونه ای که جوانترین  ها ، مطابق با فرهنگ روز جوانان آن جامعه ، به برنامه سازی اشتغال دارند . در این رادیوها ، هدف ، نه صرفا شاد کردن ، که بیشتر ایجاد یک ” همدل ” جوان است که مانند آنها صحبت می کند ، موسیقی مورد علاقه ی انها را پخش می کند ، معضلات آنها را نه نصیحت وار ، که دوستانه مورد بحث قرار میدهد و …  . صداهای جوان ، صداهایی است تخصصی برای جوانان که شاید در بین سایر قشر های جامعه چندان طرفداری نیز نداشته باشد .

 

مشاهده ادامه مطلب »


مخ زدن

شنبه ۲ آذر ۱۳۸۷

من به شدت الان تو کف اتفاقیم که جلوی چشمم افتاد . نشسته بودم یه جا داشتم قهوه می خوردم ! میز جلوییم ، دو تا دختر و یک پسر ( دوست یکی از دختر ها ) نشسته بودن . یه پسر دیگه از دور به دختر تنهای این میز زل زده بود . دختر و پسری که با هم دوست بودن از سر میز بلند شدن و رفتن سفارش غذا بدن . پسر دومی از دور ، میاد و به دختره از دور با اشاره میگه :

 بیام سر میزتون بشینم ؟

دختره از دور میگه : اخه دوستام میگن این از کجا اومد یهو ؟

پسره با اشاره میگه : بهشون بگو یه دوست قدیمیم و پاور چین پاورچین میره سره میزه دختره میشینه . سریع خودش رو معرفی می کنه و تلفنش رو به دختره میده . اون یکی زوج میان و قبل از اینکه حتی فرصت تعجب کردن داشته باشن این مراسم معارفه رو از دوستشون می شنون : پیمان از دوستهای بچگیم !

یکم میشینن چهارتایی حرف می زنن . بعد از یه ربع ، دو تا دختر و پسر اولی ، با پیمان خداحافظی می کنن و میرن . پیمان با اشاره به دختره میگه : بهم زنگ بزن . شاید یک دقیقه نمیشه که پیمان تنها لبه میز نشسته . دو تا دختره ی دیگه میان ! بوسش می کنن و میشینن سره میزش . نگو آقا پیمان از اول منتظره این دو تا دختره بوده ولی خوب خواسته از همه ی لحظاتش کمال استفاده رو بکنه .

به این میگن مخ زدن و بدون شک به من میگن یه فضول به تمام معنا !!


چین و چوروک !

دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۷

دو روزه جلو آینه وا میستم به این چین های دور لبم که نفهمیدم یهو کی رو صورتم اومده نیگا می کنم . حرص می خورم ! دقیقا تو همین دو روزه ، بقال سر کوچه ی قدیمیمون ، جایی که دوره ی بچگیم رو سپری می کردم رو هم دیدم : تمام موها سفید و صورتش مثل پتو چوروک ! تو همین دو روز یه عکس از ۴۰ سالگی بابام هم دیدم . وقتی که من ۴ یا ۵ سالم بود : چقد جوون بوده !!!!  این چه خاکیه داره تو سر من میشه ؟ دارم پیر میشم ؟

این مطلب رو با عکس ادامه میدم ، منتهی الان برم یه روز گوه دیگه رو شروع کنم ( در حالی که دارم لق لق می زنم، البته نه از پیری ! از سرما )


دروغه !

دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۷

همه ی خبرهایی که این روزها توجه شماها رو جلب می کنه ، دروغه . اعصاب ندارم بیشتر بنویسم !


چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۷

همه چی خوبه . حالم بهتر شده . منتهی از عوارض این بیماری ، پر شدن سینوس های پیشونیه و در نتیجه وقتی سرم رو میارم پایین ، جونم بالا میاد چون به شدت درد میگیره . گاهی تب هم می کنم یهو . این ماجرای عشقی هم دارم بالا میگیره . دست کم یه طرفه . کاشکی اون طرف هم بدونه . گرچه اگر بدونه فک کنم سکته کنه !


مریض

یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۷

این چه گند و کثافتیه که همه دارن میگیرن . ویروس آنفلونزای جدیدی که تو تهران و کرج اپیدمی شده ، به بنده هم رسید و هفت جد و آبادم رو داره میاره جلوی چشمم . زیاد مواظب نباشین که نگیرین . چون میگیرین . من برم بالا بیارم حالا


بازم ستاره دار

چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۷

* یه عده ای معتقدند ، جو اینجا ، از جو وبلاگ قبلی که پر از عکس و جینگول بازی بود بهتره . یه عده ای هم میگن قبلیه بهتره . خودم فکر می کنم اینجا سریعتره ولی اونجا پر ملاد تر . اینجا آیینه ی روزه ولی واسه اونجا باید قد تهیه ی یک برنامه ی رادیویی جون کند و پاره شد .

* اوباما آمد . خیلی حسه عجیبیه . هم مهم نیست و هم اهمیتش واسه دیگران مهمه . چی کار خواهد کرد من نمی دونم

* ترافیک این روزها وحشتناکه . امروز واقعا کلافه شده بودم. این هوای بارونی این روزها خیلی زیادی رو اعصابه . میگن از هفته ی دیگه می خواد برف ببیاد . ستاد های برف روبی همه جای شهر راه افتادن . دیدین که ؟

* یکی رو دوست میدارم . من تا حالا عاشق نشدم ( خاک بر سر خرس گندم ) . یعنی هیچ وقت دوست نداشتم و هنوز هم ندارم عاشق کسی شم . به نظرم حس خوبی نیست . ولی امروز متوجه شدم تمام فکر و ذکرم یک نفر شده . انقدر که موقع حرف زدن باهاش ، منی که تو حرف زدن ماهرم و کارم همینه اصلا ، واقعا ریدم .


انتخابات آمریکا

سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۷

من نمیدونم این موضوع چرا انقدر آدم ها رو ” جو زده ” کرده ؟  البته خودم دنبالش می کنم . چون به نظرم  خلاقیت روزنامه نگار ها ، تو رسانه های بین المللی ، این روزها به اوجش رسیده . ولی خودکشی بعضی از دوستان و همکاران خودم رو تو ایران درک نمی کنم . همونطور که خودکشی یک خبرنگار فرانسوی رو که از پاریس ، انتخابات ریاست جمهوری ایران رو گزارش می کرد . به نظرم وقتی که در محیطی خارج از محیط اصلی هستیم ، به جای اینکه ، دور دست ها رو به طور مجازی گزارش کنیم ، از همین نزدیک خودمون شروع کنیم بهتره . مثلا تاثیر انتخابات آمریکا بر ممد حسن نجار سره کوچه ، بهتر از اینه که ببینیم تو سیاتل چطوری و به کی رای دادن … اینو بهش میگن روزنامه نگاری . روزنامه نگار باید تو کوچه باشه نه پشت اینترنت . الان دارم میرم میدون انقلاب . سر راهم از چند نفر راجع بهش می پرسم و براتون می نویسم .

پیوست : راستی می خوام اینجا رو گه گداری مثل سابق ، عکس بارون هم بکنم .


بغل دستی

دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۷

از تو اینترنت دونی  دانشگاه در حالی که یه کلاس رو جیم زدم ، اومدم دارم می لاگم . در واقع اومدم خبرهای مربوط به انتخابات پیش روی آمریکا رو بخونم ، هوس کردم یه سری به اینجا بزنم . از قراره معلوم دانشکده ، وبلاگ نوشتن با اینترنت دانشگاه رو ممنوع کرده ، که ” تمرکزهابر روی مطالعات علمی ” باشه . حالا این گرچه حرص دهندست ولی منطقی تره . می دونید چی بیشترحرص میده ؟ الان آدمی که درست بغل من نشسته و داره به قول خودش ” سرچ ” می کنه ، کلش رو با پر رو گری تمام کرده تو مانیتور من !  این فضولی خیلی چیز بدیه . تو ذات ما ایرانی هاست . دیروز هم باهاش مواجه شدم ، وقتی که داشتم تو  قطار ( بعد از دو سال سوار مترو شدم ) روی آی پادم فیلم سینمایی می دیدم ، آقای بغل دستیم ( بوی گوه میداد ) بهم تذکر داد که صحنه های مستهجن نگاه نکنم روی موبایلم ! بهش توضیح دادم که دارم فیلم می بینم ، گفت فیلم بدتره ! از دیدن فیلم های مستهجن هم خود داری کنم . می دونید داشتم چی میدیدم ؟ آتش بس گلزار رو !! به خدا زبونم گرفت در جواب دادن به اون بو گندوی فضول ازگل !

موقعیت بدتر شد ! اون پسر فضوله از بغل دستم رفت و یکی از اساتید اومد بغلم نشست ( داره عینک می زنه بخونه مانیتورم رو ) . عقم میگیره از این فرهنگ پر از فضولی و دخالت . برم سره کلاس .