من و کارم |

روز نوشت های زیگعلی
خوراک RSS

صف سوراخ

جمعه ۱۰ آبان ۱۳۸۷

دیشب ، وقتی از لای بارون ساعت ۲ نصفه شب ، مهمونی رو به سمت خونه می روندم ، در مسیر ، از خیابان ولیعصر رد می شدم. حوالی بزرگترین پارک شهر ، پارک ملت . عجیب ترافیکی بود . از همان ترافیک هایی که در دروازه ی  پمپ بنزین ها هست . ، آن ساعت ، آنجا ، آن ترافیک ؟ سوار بر موجش شدم . نکته ی عجیب این ترافیک ، عدم تمایل راننده ها برای مارپیچ رفتن و این پا و آن پا شدن بود . همه منظم در یک صف ، منتظر بودند . خواب امان نمی داد ، از لای پنجره ، باد خونک ، رمقکی میداد هنوز . در خواب و بیداری بود که رسیدم به گلوگاه ترافیک . آنجا که ناگهان علت ترافیک را می بینی و با تکانی سرعت را برای فرار ، زیاد می کنی . 

 دو زن ، نه اصلا جوان که پا به سن گذاشته ، بلند قامت . بزک کرده، ایستاده بودند . ماشین به ماشین ، سر نشینان را وارسی می کردند . فهمیدم جریان چیست . اصرار نکردم برای رفتن که من نیز در نوبت ایستادم . همه چند نفری و من تنها . نوبتم شد. پنجره را پایین دادم . چیزی نگفتم که اصولا حرفی برای گفتن نداشتم . یکیشان خم شد . خنده ی کریهی کرد که پس رنگ ماتیک را روی دندانش دیدم : بگو ببینیم تو چند ؟ پرسیدم نرخ چنده . لبخند کریهش بیشتر شد و گفت : ما مزایده ای کار می کنیم و با دست وارد ماشین شد . ترسیدم ، نه خیلی و نه کم . گفتم هر شب اینجایی ؟ گفت : مفتش آگاهی هستی یا جیگر رختخواب ، بخوای ، بهت هر شب وقت میدیم . بوق ماشین های پشتی امان نمیداد : برو دیگه ! و رفتم . خودم رو رسوندم به ماشین های جلویی، ماشین هایی که پیش از من دست به دخیل کشیده بودند .

 چراغ قرمز میرداماد ، تور خوبی بود برای چند سوال ذهنی و شاید جواب . پنجره را به سمت ماشین کناری پایین کشیدم . نوجوان بودند ( از نوع جوجه خروس ) . پرسیدم چرا سوارشون نکردین ؟ جواب دادند : بابا “صف سوراخ ” تنها صفیه که توش تفریح می کنن ، نه خرید !

چی داشتم که بگم ؟


تیکه پاره

پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۸۷

آقا کاره خیلی ضایعیست اگر من بروم و با اون صدای نخراشیدم ، آهنگ بخونم ؟

***

این روزا با یه عملیاتی خیلی حال می کنم : فیلم ها رو ریپ می کنم روی آی پادم و تو هر کوی و برزن دارم فیلم سینمایی نگاه می کنم . همه ی اون چیزهایی که تو این دوسال باید میدیدیم و ندیده بودم . باحاله . کیفیتش هم خداست منتهی وقتی صفحه مشکی میشه یکم دیجیتایز میشه ( ترجمش : زرتش قمصور میشه ) . دو تا فیلم نود دقیقه رو میشه یک نفس دید و بعد آی پاد رو از کون وصل کرد به برق که باطریش نمیره .

***

به نظرم پاییز امسال یه جوری . اولش که گرم بود ، بدتر از زمستون . بعد یهو زمستون اومد پاییز رو دور زد ، همه داریم یخ می کنیم . این میگفت شیراز هوا خیلی خوبه . به شدت تو فکره یه سفرم به جنوب . خصوصن دنبال یه بهانم واسش ، کنسرتی چیزی …

*** 

این روزنوشته هام رو خیلی دوست دارم ولی نمی دونم چقدر واسه شماها جالبه . خدا کنه انقدر قدرت نوشتن داشته باشم که حتی اگر در مورد خودم و نه کسی دیگه بنویسم سراغم بیاین . خصوصا از وقتی که این کنتور لعنتی رو هم نصب کردم به شدت اعتماد به نفسم کم شده


غر غر ( پیوست دار شد )

سه شنبه ۷ آبان ۱۳۸۷

به شدت فکر می کنم ، دنیایی که در خارج از ایرانی های داخل ایران ساخته شده ، از زمین تا آسمون با واقعیت فرق داره . امروز یکم خیره شدم به تلویزیون فارسی دولت آمریکا که مشغول غر غر کردن بود و بعد بالافاصله رفتم تو خیابون . حس تماشای اون تلویزیون این بود که زندگی مردم تو ایران تموم شده و حس در وسط خیابون تهران این بود که ” تا شقایق هست زندگی باید کرد ” . وضعیت فارسی زبون ها اینه ، خدا رحم کنه به تلویزیون ها و رسانه های غیر فارسی زبون . تصورات اونا باید خیلی مریخی تر باشه . مثلا شاید باورشون نشه ایرانی ها ” مهمونی” میرن یا ” بگوو بخند ” بلدن و امثالهم .

یکی از خوشحالی هام اینه که در تمام طول کارم ، همه ی سعی و تلاشم این بود که ” مثبت نگر ” باشم و حتی تلخ ترین واقعیت های جامعه رو از نیمه ی پرش ببینم . جاییش که هنوز روزنه های امید توش دیده میشه .  به شدت معتقدم این ” مثبت نگر ” بودن وقتی که آدم در محل باشه و زیر پوست زندگی ها واردبشه و با چشم باز به واقعیت ها نگاه بکنه، به طور طبیعی پیش میاد ، خصوصن اگر نگاه هم منصف باشه .  ولی امان از وقتی که از دور بشینی و فقط غر بزنی .

پیوست ۱ : الان صبح فرداست ! داشتم فکر می کردم که چقد بابت همین مثبت اندیشی به ” علی بی غم ” ی متهم شدم ! ولی پاش واستادم ، چون از غر بدم میومد .

پیوست ۲ : امروز کلاس استفراغ آور تربیت بدنی دارم . حالم ازش بهم می خوره . ورزش همیشه خوب بوده ولی کلاس های تربیت بدنی مدرسه و دانشگاه جای همه چی هست جز ورزش . اه


دلتنگی

دوشنبه ۶ آبان ۱۳۸۷

دلم لک زده واسه اینکه یه بار دیگه پشت میکروفون یه رادیو ، هر چی که بود ، باهاتون سلاملیک کنم . الان رفته بودم تو این آرزو و ورق می زدم خاطرات خوب گذشته رو .  فعلا همین


منوی پاییزی !

یکشنبه ۵ آبان ۱۳۸۷

میگم انقد غر زده بودم که این چه پاییزیه و چرا هوا انقدر هنوز گرمه فک کنم به ” اوضاع جوی ” بر خورد ! بارون امروز خوب بود ، بر خلاف دو سال گذشته استرس زا هم نبود . چون نه آشوب ” قطع شدن ” اینترنت و نرسیدن به کار و بارم رو داشتم و نه قراره مصاحبه و امثالهم که بگم تو ترافیک بارون گیر می کنم . جاتون خالی راحت نشستم ، از پنجره ی کنار دستم زل زدم به پاییز ، یخ کردم از سوزی که بوش داره یواش یواش ، پره های دماغم رو ماچ می کنه .

این روزا که کاری نیست بکنم ، یعنی بهتره بگم ” بیکارم ” ، یه نموره هم بی عار شدم ، شامله : کتاب می خونم ، فیلم می بینم ، میرم بیرون ، سینما هم رفتم تازه بعد از دوسال ، با ماشین دور دور می زنم ،خدا خدا می کنم یکی مهمونی ، از نوع دوپسی و بابا کرم بگیره و البته بعضی وقتها فرصت شده فکر هم بکنم . بر خلاف سایر بی عاری ها ، نتیجه ی تفکرات اصلا جالب نبودن . اینکه شغل خاله زنک روزنامه نگاری ، صد برابر بیشتر از ماهیگیری ، فصلیه ! اینکه جریان کار روزنامه نگاری شبیه سیله . آدم هی رو موجش میره بالا با کون می خوره : یا روی موج و دوباره این سیکل ادامه پیدا می کنه یا پرت میشه رو صخره های ساحل و اول یکم خونین ومالین میشه بعد می بینه ، ای دل غافل ، ساحل هم آرومتره هم قشنگتر . بعد از یه مدتی دوباره دلش واسه موج سواری تنگ می شه و دنبال یه فرصت میگرده که بپره سوار موج شه و دوباره روز از نو روزی از نو . به قول چمدون ، این اصلا ویژگی شغل روزنامه نگاریه . به کسی توصیش نمی کنم . چون بهم توصیش نکردن ، خودم خرش شدم. من برم یه قدمکی بزنم ، موزیک گوش کنم و روزنامه های عصر رو بخرم .

پیوست ۱: راستی ، نگفتم دارم چی می خونم : همزمان با تاج خار مسیح علینژاد ، خانم مسعود بهنود و چراغ ها را من خاموش می کنم که یه رمان لوس ولی پرفروش زویا پیرزاد هست رو دارم می بلعم . این روزا مصرف تلفنمم کم شده ، اینترنتم بهانش همین سوراخه که امیدوارم خیلی هاتون بخونیدش .

پیوست ۲ : کاشکی می شد یه فقره ورزش رو هم به برنامه ی بی کاریم اضافه کنم . به شدت واسه کون گندم مفیده.

پیوست ۳ : کاشکی یکی از سازمان رادیو تلویزیون ایران اینجا رو بخونه و من رو دعوت به کار کنه . ( زر اومدی قرمه سبزی )


امان از این i player بی بی سی

شنبه ۴ آبان ۱۳۸۷

آقا یک شخص مصلح پیدا شود ، با طراح سایت های بی بی سی جهانی وارد مذاکره بشه که این پخش کننده ی ویدیویی ( i player ) جدید که چند وقتیه روی سایت انگلیسی استفاده میشه و با افتتاح سایت فارسی جدید ، به اونجا ( یا اینجا ؟؟ ) هم رخته کرده ، مناسب ایرانی نشین های خواننده ی سایت نیست . به این دلایل :

۱- ( مثل یوتیوب ) بافر نمی شه . یعنی با توجه به سرعت کند اینترنت ایران ، نمی شه مهلت بدیم یک ویدیو کامل باز شه و بعد بیاییم از سر بنیشینیم نگاه کنیم . باید حتما همزمان با کلیک کردنش ، ببینیم که انقدر قطع و وصل می شه که انگار ساطور روی سیستم نصب کردن ! این سیستم برای کشورهای دیگر مناسبه چون اینترنت درست حسابی دارن ولی تو ایران به شدت حرص میده

۲- کاشکی یک کد html هم داشت که می شد ویدیو ها را مثلا در وبلاگی جایی مستقیم لینک داد . ( البته کد و این قبیل قرتی بازی های اولیه و ثانویه تو سره من بخوره . اون بافرینگش را درست کنند بقیش رو درست نکردند هم نکردند ! والله ! )


دفتر کار پشت چراغ قرمز

شنبه ۴ آبان ۱۳۸۷

ترافیک این روزهای شهر دیوانه کنندست . علنن و عملن میشه پشت چراغ قرمز ، تو ماشین به همه ی کارهاییت که نرسیدی ، برسی . از این به بعد از تو ماشین می لاگم ! چند روز قبل ، روزنامه ی اعتماد ملی نوشته بود ، ترافیک این روزهای پایتخت ، سر حرف باز کن محافل دولتی شده . روزنامه ی اطلاعاتم به نقل از رییس پلیس تهران نوشته بود ، تهران گنجایش ۵۰۰ هزار اتوموبیل رو داره نه سه میلیون و اندی رو .

ترافیک !

این عکس ماله ترافیکه خیابون میرداماده . وسط ممیز شمال شهر . چراغ قرمزش جون میده واسه وبلاگ نوشتن . چون سر همین خیابون بزرگترین مرکز کامپیوتری تهران قرار داره و اینترنت بی سیمش تا چندین متر اینور تر و اون ور تر کار می کنه و تو ترافیک بین ملت عصبانی کامپیوتر باز ، حال پخش می کنه .

مشاهده ادامه مطلب »


تاج خار

جمعه ۳ آبان ۱۳۸۷

الان نزدیک سه هفتست موقع خواب ، کتاب تاج خار مسیح علینژاد رو می خونم . قصه ی خبرنگار پارلمانی بودنش رو . توصیفاتش عالیه و عالی تر ، پشت صحنه هاییه که خیلی رنگی ترسیم کرده . بخریدش . صدای زمخت مسیح به شدت از لا به لای نوشته هاش شنیده میشه

پیوست : وسطه خوندنش معمولن بیهوش میشم و کتاب تا فردا شب میره زیر بالشم .


کوکایین تو دستکش

جمعه ۳ آبان ۱۳۸۷

آقا عجب برنامه ی خفنی است این ” قصه های ناگفته ی جهان ” تلویزیون سی ان ان . تو یه سوراخ سمبه هایی میره که آدم حیرت می کنه . امروز وقتی که از دندون درد ساعت ۴ صبح از خواب بیدار شدم و دیگه نخوابیدم ، لم دادم جلوی تلویزیون و سی ان ان نگاه کردم . همین برنامه ی untold stories of the world . محشر بود . حکایت قاچاقچی های کلمبیایی بود که برای قاچاق مخدر ها از جمله کوکایین ، اونها رو در مبدا قورت میدن و در مقصد میرینن . یه دوربین مخفی که تو ناف کارگردان کار گذاشته شده بود ، به همراه یه رابط رفت خونه ی سر دسته ی قاچاقچی ها و باهاش کوکو ( گیاهی که تو آمازون فراوونه و با تغییرات شیمیایی میشه کوکایین ) رو کوکایین کرد و بعد با دستگاه های کپسول سازی ، چپوند تویه انگشت دستکش های لاتکس و بعد شبیه کپسول داد به خورد قاچاقچی مادر مرده . هر کپسول ده گرم . در نتیجه برای ترافیک یک کیلو کوکایین باید ۱۰۰ تا قرص رو تند تند خورد و بعد قرصهای ضد ” قضای حاجت ” کوفت کرد و در مقصد از یبوست در اومد و رید .

بیاین یه تیکه از ویدیو رو ببینین . جایی که یارو داره با ولع ، کوکایین کوفت می کنه

کاشکی رسانه های فارسی زبان هم یه همچین بودجه و میدونی داشتن . این برنامه رو که دیدم یاده مصاحبه ی خودمون افتادم تو برنامه زیگزاگ با یه قاچاقچی . مصاحبه ای که هیچ وقت پخش نشد .


سلام

پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۸۷

اینجا رو واسه این زدم که بدونه رو دربایستی ، دغدغه ی عکس چسبوندن و خوشحال کننده نوشتن ، صرفا بنویسم . از هر جا که شد ، هر چند بار که شد و بیشتر از یکبار در روز . یه دفترچه خاطرات آنلاین با نظرات شماها . ” زیگعلی ” رو هنوز نگه می دارم و توش عکس می چسبونم تا ببینم چی میشه . خدا کنه هنوز باب دلتون باشم و بنویسم