من و کارم |

روز نوشت های زیگعلی
خوراک RSS

مردانه، زن باش

پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۹

پسرهای همجنسگرا بیشتر به چشم میان ،نگاه جامعه به آنها سخت تر و متفاوت تر هست. داشتم فکر می کردم چرا دخترهای همجنسگرا، ( با پذیرش این نکته اقلیت بودن سخت هست، آن هم از این دست ) کمتر به عنوان تابو به چشم میان. یعنی اگر یک پسر همجسنگرا و یک دختر همجنسگرا را جایی ببینیم، پسر بیشتر به چشم میاد، بیشتر مورد بحث و شاید تمسخر قرار بگیره. اون دسته که اصولا همجنسگرایی را مشکل و مساله می دونن، پسرهای همجنسگرا را معضل تر از دخترهای همجنسگرا می دونن.حالا در همین نگاه به پسرهای همجنسگرا هم  دو دستگی وجود داره. اون دسته که لطیف ترند یا به قول عامه زنانه ترند( از نظر فکری و حسی و کاملا فارغ از شکل ظاهری)حقیرتر و معضل تر از دسته ای حساب می شوند که مردانه ترند. با یک نگاه به فرهنگ لغات کوچه و خیابون، حرفم رو تصدیق می کنید: اواخواهر، ..ونی،ابنه ای و لغت های تحقیرآمیز مشابه را برای پسرهای همجنسگرا ( از نوع لطیف منظورم هست) ساخته اند. اگر توانستید یک لغت تحقیرآمیز برای یک دختر همجنسگرا ( دختری از درون مردانه) پیدا کنید… هر چه که هست ، اگر حتی فحش هم باشد، به گونه ای اشاره به قدرت مردانه ی وجودشان دارد… جالب نیست که جامعه ی قرن بیست و یکمی ما، در نگاهش به پدیده ی همجنسگرایی هم انقدر مردسالارانه رفتار می کنه؟ شیر زنان را می ستاید و از پسرهای لطیف، اواخواهر می سازد؟ زن و مرد فرقی نمی کند: زنان را مردانه می پسندد و مردان را زنانه نه ؟ اگر قبح است هر دویش باید قبح باشد، می بینید که نیست… شباهت به “شهروند درجه ی  دو” عیب و عارش بیشتر است…

پیوست: تاکید مضاعف می کنم که با تمام وجود نگاه جامعه را به پدیده ی همجنسگرایی می دونم و لمس می کنم. می دونم زن و مرد هر دو زیر فشار هستند. این را کتمان نمی کنم، اشاره ام به نکته ی دیگری بود و هست


لندن شاد و چتری

جمعه ۵ شهریور ۱۳۸۹

لندن هنوز گریه داره… سیاهه و چترها هم سیاهترش کرده … جمعه ها روز کم خبریه اصولا مگر اینکه امام جمعه موقت تهران نقض کنه این اصل رو یا خبر بین المللی خاصی اتفاق بیوفته. کلا روز کرختیه این جمعه ها سره کار. به این کرختی، بارون هم اضافه کنید بی رنگ تر میشه… خوبی لندنی ها اینه که خوب بلدن بی رنگی محیطشون رو رنگ کنن. کافه ها پر از نورن. انگاری مردم مخصوصا بلند بلند می خندن. اصرارشون برای پوشیدن لباس های تابستونی هم با نمکه… نه که یخ نکننا، نمی خوان یخ کنن… این مهمه


دوباره…

چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۹

هزار بار قول دادم مثل گذشته ها هر روز بنویسم! یه یادداشت! یه گزارش گونه … اندفعه دیگه پای قولم هستم… سعی می کنم مثل گذشته ها رنگیشم بکنم… بیارمتون لندن

لندن داره می باره. رسما دیگه پاییز شده. شبیه سازی کنیم میشه آذر ایران. باد و بارون و پالتو و شالگردن . انگلیسی ها خدای در دسترس داشتن همه ی لباسهاشونن ! الان بارون بند بیاد، آفتاب بشه! پالتو ها رو در میارن بلافاصله بیکینی ها رو روو می کنن. کشته مرده ی این انعطافشونم کلا…

باید یه دستی به سر و گوش وبلاگ بکشم و این اسپم های کثافت رو پاک کنم و ببینم چطوری جلوشون رو باید بگیرم.


بوی قهوه ، بوی بازجو

دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۹

سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷ - پژو سبز رنگ آژانس سر کوچه، چنار های تک و توک سبز خیابان ولیعصر رو به سمت شمرون رد می کرد . خیره شده بودم به گذران چنارها . دلم آشوب بود . بچه که بودم مادربزرگم می گفت دوای دردش ” ناد علیا ” ه ، بخونم آروم میشم . یادم داده بود … منم می خوندم … بزرگتر که شدم از نادعلیا بچگی زمزمه ی گنگی مونده بود که کلماتش اسقاط شده بودن  و فقط آهنگش تو ذهنم ته نشین شده بود … استیصالم شاید با همون زمزمه آروم میگرفت .

 -اشکان دمه درم

-من هنوز حاضر نشدم ، بیا بالا

- توروخدا بدو ، مرتیکه گفته ساعت ۹:۰۰ هتل هیلتون باشیم . از اینجا تا اونجا کم کم نیم ساعته ، دیر شد

 -حالا بیا تووو

شب قبلش ، تلفن زنگ زده بود . نمی شناختمش . برای یک قرار کاری خواسته بود تا به هتل هیلتون برم . دلم شور افتاده بود . مشکوک بود . ترجیح داده بودم تنها نرم … پله های خونه ی اشکان رو دو تا یکی طی می کردم

- صبونه خوردی ؟

- درد بخورم ، بیا بریم سکته دارم می کنم من

- بیا بشین ، بیا بشین بخور تو اوین بهت صبونه نمیدنا …

اینو گفت و ریسه رفت . گیر دادم : واقعا یعنی تو هم همین حس و داری ؟

- نه بابا تو هم . یکی خر شده می خواد باهات کار کنه ، نمی دونه تو چه اسکلی هستی

 کره رو گذاشت رو سوخاری و تعارف کرد : بیا بخور ، اوین از اینا بهت نمیدنا …. ریسه رفت از خنده . ساعت ۹:۰۰ هم گذشته بود و هنوز مشغول سوخاری خوردن بودیم . تلفن دوباره زنگ زد ، همون شماره ی دیشبی : پس کجایی تو ؟

نیم ساعت بعد ، ماشین اشکان تلو تلو خوران در پارکینگ هتل هیلتون فرود اومد . اضطراب داشت، معلوم بود :

- ببین ، الان زنگ می زنی به مرتیکه . میگی تو لابی هتلی . من میرم  ببینم کی میاد جلو . اگر طرف درست درمون بود که هیچی ولی اگر دیدم کاسه ای زیر نیم کاسه است ، بهت تلفن می زنم ، میگم علی زود بیا ! هر وقت گفتم علی زود بیا ، بدون اینکه شتره شلخه بازی در بیاری ،از ماشین پیاده میشی ، میری ، تا اونجایی هم که ممکنه از اینجا دور میشی . سویچ ماشین رو هم می زاری زیر در راننده که من اومدم برش دارم . ببین گیج بازی در نیاریا . علی منگ نزنیا :

- الو ، سلام من تو لابی هتل هستم …

دستام یخ زده بود . اشکان از ماشین پیاده شد و یواش یواش دور می شد . دم در ورودی هتل ، پلیس وایستاده بود . ضربان قلبم تند می زد خیلی تند . دفعه ی دوم بود که اینطوری می شدم : صبح روز کنکور و حالا … اهمیت جریان بیشتر تو ذهنم لول می خورد . اگر واقعا اومده باشن منو بگیرن چی ؟ وای کاشکی به مامان اینا می گفتم. یعنی چی کارم می کنن ؟ چشمام میرفت و میومد . دستام یختر شده بودن . می خواستم به خونه زنگ بزنما . نشد… اشکان رو گرفتم : کجایی پس تو ؟ لحنش جدی شده بود ، منو امیر صدا کرد : امیر جان مساله ی مهمی نیست ، الان من میام !

پس طرف مشکل داره دیگه … شایدم اشکان هنوز ندیدتش. دوباره زنگ زدم ، صدای همهمه میومد و این جواب اشکان : امیر جان ، شما صبونه بخورین من الان میام … نگران نباش عزیزم چیزی نیست ، یه مشکلی پیش اومده دارم حلش می کنم …   

نگفت علی زود بیا ! نگفت … نکنه داره رمز میده ؟ نکنه خودش هم هول کرده و رمز رو یادش نمیاد. دوباره زنگ زدم :

- اشکان زود بیام ؟

- علی جان ، هر رمزی که با هم گذاشتیم کنسله . الان بدون اینکه هیچ کار دیگه ای بکنی ، در ماشین رو ببند عزیزم و بیا. اینجا یه آقای محترمی هست می خواد با شما صحبت کنه …

صداش از اون مدل هایی بود که تو مضمونش فحش داشت در حد خاک برسرت باز هم کار درست کردی . در حد اینکه من از دست تو چیکار کنم انقدر همیشه ماجراجویی می کنی . در ماشین رو بستم . از ماشین تا ورودی هتل رو اصلا یادم نمیاد.  فقط یادمه یخ زده بودم و از هیجان پای چپم می لرزید.هنوز به مخیلم هم نمی رسید که چه اتفاقی داره میوفته . لایه های امنیتی ورودی هتل رو رد کردم . مردم بی خیال زیر نور زرد هتل دیده می شدن . هتل خیلی بی فروغ شده بود ، جبروتش کهنه شده بود.پیانوی یاماهای هتل رو رد کردم : آخه ساعت ده صبح این کره خر داره واسه کی پیانو می زنه ؟ این سوال تو ذهنم چرخید تا اینکه اشکان رو پیدا کردم . خشکم زد . حدسم درست بود…

از همون قیافه هایی که هر جای دنیا ببینین یاد ” برادرهای حراست ” میوفتین. ریشو های  آرومی که سعی می کنن با تومانینه رو اعصاب آدم راه برن.شایدم اعصاب ماها واسه اون درجه از آرامش ضعیفن . مودب بود خیلی :

- به به علی آقا ، خوب با همه بازی با ما هم بازی ؟

- ببخشید شما ؟

اشکان از پشت سرش شکلک “خفه شو”  در اورد که زبون درازی نکنم.

- او او ! چه زبونی هم داری ! بگو ببینم چند نفر دیگه رو اینجا کاشتی ؟

اینو گفت و از تو پاکت قهوه ای زبر یه عکس تمام قد در اورد ، من بودم … هنوز از اون عکس بدم میاد

- این عکس رو که می شناسی ؟

براق شدم : شما چی می شناسین ؟

آروم بود خیلی : بله که می شناسم ، اگه نمی شناختم که گولتون رو خورده بودیم در خدمت آقا اشکان بودیم به جای شما

و باز هم اشکان شکلک خفه شوش رو در اورد. خفه شدم

ریشو رفت سراغ پاکت بعدی : ببین آقای علی آقا ( هنوز از این ترکیب بدم میاد ، حس صمیمیت و تهدید رو با هم داره ) این حکم جلب شماست . می تونستیم با این حکم بریزیم خونتون . از تو خونه ببریمت حالا که بهت لطف کردیم ، چرا اینطوری دل ما رو می خوای بشکونی ؟

کاغذی که بهش می گفت حکم ، یک چهارم کاغد A4 بود . با خودکار آبی پر شده بود . عنوان دادگاه انقلاب تهران رو یه جاییش دیدم  . نگاه سرسریم ، در گوشه ی دیگه ی کاغذ این عبارت رو هم دید : جاسوسی فرهنگی

منتظر شد تا سرم رو از رو حکم بچرخونم روی صورتش . چرخوندم : حالا شما تشریف بیارین با من . این رفیقتون رو هم تو دردسر نندازین .

اشکان پرید به سمتم بغلم کرد ، تو گوشم گفت : میگه دو سه ساعت کارت دارن ، نترس من همین دور و برام .

حالا بغل به بغل ریشو بودم . فک می کردم مقصد ماشین نیروی انتظامی باشه . مقصد آسانسور بود. مردم، بی خیال داشتن قهوه ترک می خوردن . از برم دامن کشان ، می روم نا مهربان … از من شوریده دل  ل ل ، کی دگر بینی نشان ! رفتم که رفتم … ملودی پیانو بود که زنگ آسانسور تمومش کرد . یکی از دکمه های بالایی آسانسور رو زد . فک کنم آخری رو . سرم رو انداختم پایین . تو فکر بودم … خیلی زیاد:

- نترس کاریت نداریم !

نترسیده بودم ! گنگی زیاد منو داغون می کنه . از اینکه مرحله ی بعدی رو نمی دونستم داشتم خورد میشدم . حرفش تلقین بود یا تلطیف ؟ این بیشتر رفت رو اعصابم ، جواب دادم : مشخصه ! 

- ششششششش ، داد نزن حالا . آروم باش

دینگ  ،آسانسور باز شد  . بوی خوش بو کننده های تجاری عطسمو در اورد .  قدم ها روی موکت صدا ندارن ، پس این صدای چی بود ؟ قلبم … رسیدیم به اتاق . در زد . من تو چارچوب در واستادم و اون تقریبا پشتم . یعنی الان منو میگیرن ؟ اون تو پر آدمه منو می خوان بگیرن ببرن ؟ این ماجرا غیر قابل پیش بینی بود . شایدم آدرنالین خون من واسه تحلیل کردن زیادی ، زیاد بود. شایدم بی تجربه …

دستگیره ی در، از پشت ، قرژی کرد و در باز شد . شش ماه از ۲۲ سالگیم گذشته بود …


بی جواب به جواب

پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

بعد از اینکه اعتراف کردم کرم دارم ، دیشب از خجالت مردم ! نه از اعتراف که از این نامه ی استادی که بیشتر از استاد دانشگاه برام بودن و هستن … آب شدم ( چلیک چلیک ) :

سلام با خواندن مطالب سایتت افسرده شدم چون فهمیدم درکار معلمی وتربیت
چندان موفق نبودم متاسفانه به کامنت خواننده ها هم نه جواب میدی نه توجه
میکنی تا اینجوری بعضی مشکلهای سایت حل شود درمورد بپیچون بودنت هم باید
بدونی این اخلاق زشت توی همه نسلتون هست زیاد بهش افتخار نکن کاش می
دونستی چقدر جای پیشرفت بیشتر از این داری …

 


پیک نیک با “مردانی ” که ” بر میگردند ”

یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

این مقاله ایه که سه سال قبل و با عنوان ” مردانه ، آن سوی خط قرمز” در مجله ی زیگزاگ ( بنیاد خیریه ی سرویس جهانی بی بی سی ) چاپ کردم :

اردلان، پزشک جوانی که تنها “کاشکی” زندگی اش، آشکار شدن “حقیقت” شخصیت او و همسانانش برای مردم است، اشتیاق عبور از خط قرمز سنتی “مرد بودن” و قدم گذاشتن به دنیای “مرد”های متفاوت را برایم ایجاد کرد؛ مردهای متفاوتی که عوام به سخره و توهین “اواخواهر” و یا “همجنسباز” می نامندشان . سپیده دم؛ وقت رفتن سپیده دم آخرین جمعه ی پاییزی، صفیر تلفن بیدار باش اردلان از خواب بیدارم کرد، به شکوه که “هنوز خوابی ؟” و ادامه داد به خنده که “پاشو خودت رو جمع کن ، همه چی خریدم که اونجا از گشنگی نمیری ، ببین ضبطتت رو می خوای بیاری بیار، ولی لطفا دوربین نیار. بچه ها می ترسن!” در حالی که هیجان در وجودم وول می خورد پرسیدم : “تصمیم گرفتین کجا بریم؟”. با حوصله ای سخاوتمندانه، جوابی را که چندین بار در پاسخم گفته بود تکرار کرد: ” کوه “. ترس و احتیاطی ذاتی که انگار با عرف و فرهنگمان آمیخته شده، به سراغم آمد : “اونجا که خیلی تابلوئه!” خاموشم کرد با طنزی آکنده از کنایه: “باز شاه بخشید، شیخ علی خان نه. پاشو ، اول میرم دنبال بچه ها، نیم ساعت دیگه اونجام زنیکه! ” ساعت به شش نرسیده بود که خودروی پر از سر و صدای اردلان جلوی پایم ترمز زد. پیش از اینکه در را باز کنم پنجره را پایین داد و گفت : “آقا خوشگله سوار میشین؟” یکی از چهار سرنشین صندلی عقب هم ادامه داد : “وای نه … نیا تو، بذار حجابمو سرم کنم. خاک به سرم نا محرم …” بین خنده یا قرمز شدن، خنده را انتخاب کردم و جلوی ماشین نشستم. اردلان (که شخصیتش به خشکی معمولش نیست و گویا نقاب از چهره برداشته) معرفی می کند: “دوست خانوادگی ام علی… ( صدایی از پشت شنیده شد: جوووون ) علی جون، این خانوم خانوما که سمت راسته ، اسمش نیماست بهش می گم نسرین. این یکی هم امیده ولی آرزو بیشتر بهش میاد، این شاسی بلنده اسمش شهیاره ولی بهش میگیم اشرف بلنده، اون ریزه هم که ریش پرفسوری گذاشته مهیاره ولی بهش میگیم مهستی!” دستش را دراز می کند، ریش مهیار را می گیرد و ادامه می دهد : “خاک به سرم، مادر می بینی دوره آخر زمون شده، خانومه ریش داره!” و قاه قاه می خندد و با تکانی شدید ماشین را به سمت دربند به حرکت در می آورد. گرچه آفتاب بالا آمده ولی سایه چنارهای خیابان ولیعصر آنقدر هستند که خیابان را همچنان تاریک نگه دارند. به تجریش که نزدیک تر می شویم، در ماشین و ذهنم، هر دو ، فضای غریبی است. در حالی که جلال همتی با صدایی بلند می خواند و اردلان پشت فرمان و سرنشینان دیگر در عقب، بی تفاوت به نگاه های کنجکاوانه عابران می رقصند، تلفن مهیار ( مهستی ) زنگ می خورد: “الو … سلام عشق من! آره ما نزدیکیم… بشین تو ماشین. هیزی نکن، کسی رو هم نیگا نکن تا من برسم…” و به خنده ادامه می دهد: “خدا شاهده اگر بشنوم به خانومای دیگه نیگا کردی، با ناخون های لاک زدم چشمتو در میارم.”

 آرایشگاه سیار

اردلان حالی ام می کند که مهیار با زوجش که “دوست پسر” می خواندش صحبت می کند و با حرکت دست می خواهد که گوشم را به دهانش نزدیکتر کنم: “بچه ها با زوج هاشون میان. می دونی دیگه مادر، مردا عقلشون به چشمشونه؛ خانوما می خوان یه کمی به ظاهرشون برسن. یه کمی صاف و صوف تر کنن. مجبورم یه چند لحظه وایستم یه جای خلوت تا مهیار و نیما یه کمی چیز میز بمالن به صورتشون. شهریار و امید هم هنوز کرم پودری نشدن مادر! یه موقع اگر چندشت میشه، می تونی پیاده شی قدم بزنی تا زنیکه ها کارهاشون تموم شه!” اردلان در کوچه ای نزدیک به کاخ سعدآباد می ایستد. در ماشین می مانم. دوستانش (که در وقت دعوا و بگو مگو “زنیکه” خطابشان می کند) کیف هایشان را گشوده و محتوای را با یکدیگر تقسیم می کنند: “زنیکه کرم پودر نمره ۱۰ رو بده !… اوی نسرین پاچه ورمالیده سایه تو کجا قایم کردی” در همین حین است که جرات می کنم به جزئیات صورتشان دقت کنم. بین ۱۸ تا ۲۴ سال سن دارند. ابروهایشان را کمی دستکاری کرده اند و همین… آرایششان زیاد مشخص نیست، یا شاید من حرفه ای نیستم! فرصتی هم پیدا می کنم تا نقش اردلان را درک کنم. مراقب است همه چیز خوب باشد. مدام وارد بگو مگوی دوستانش (که او را مادر می خوانند) می شود که “دخترا با هم مهربون باشید”. نقش یک “مادر روشنفکر” را خوب بازی می کند. نیم ساعت بعد روبروی یک اتوموبیل گران قیمت در میدان دربند ایستاده ایم. اردلان با لحن خاص خودش که با وجود دو سال دوستی برایم تازگی دارد توضیح می دهد : “این ماشینه مال شوهر آرزوئه! اون قد بلنده امیره، شوهر نسرین. مو بور خوش هیکله شوهر منه. شوهر شهریارم اون پسره است که عین دی جی الیگیتوره. مهستی هم مطلقه است فعلا!” همه یکسان نیستیم از ماشین بیرون می آییم و با چهره های جدید آشنا می شوم که هرچند آنها نیز همجنسگرا هستند، اما ظاهر و خلق و خویشان بر خلاف نمود “دخترانه” همراهانم، بر اساس معیارهای سنتی جامعه کاملا “مردانه” تلقی می شود. پس از سلام و چاق سلامتی، کوه پیمایی آغاز می شود و سوال های من نیز! فربد، زوج شهریار ، برایم از گرایش های متفاوت همجنسگرایی می گوید: “اولا از نظر آماری، خیلی از مردها بایسکسوال هستند، یعنی هم گرایش دارن با جنس موافق سکس داشته باشن و هم با جنس مخالف اما گذشته از این حرفها ممکنه یک همجنسگرا تاپ باشه یعنی فعال، یا ممکنه باتوم باشه یعنی مفعول. ممکنه حد وسط این دو باشه که بهش می گیم ورستایل. همجنسگرا ممکنه ترانس باشه یعنی مشتاق به تغییر جنسیت، اما الزاما همه همجنسگراها خواهان تغییر جنسیت نیستن.” اردلان که به گفته خودش می خواهد یک بار برای همیشه “آب پاکی روی دست من بریزد”، گوی صحبت را از بقیه ربوده است و بی وقفه حرف می زند. او در پاسخ به سوال من در زمینه زندگی زیر زمینی شان، می گوید: “ببین تو الان با ما اومدی بیرون! ما طوریمونه ؟ الان من شاخ دارم ؟ نه عزیزم… مشکل اینجاست که مردم براشون مساله همجنسگرایی اشتباه جا افتاده. ما هم مثل همه انسانیم. می خوریم، می خوابیم و کار می کنیم. “شاید از خیلی از آدم های به اصطلاح معمولی (نیما وارد حرفش می شود: ما معمولی هستیم، کسای دیگه غیر عادین!) هم موفق تر باشیم. تنها تفاوت ما با مردهای دیگه اینه که در مسایل جنسی یک جور دیگه فکر می کنیم و نگاهمون با اکثریت متفاوته. “پس ما نه مریضیم، نه روانی، نه غیر عادی، ما فقط یک اقلیت جنسی هستیم. منتها مشکل اینجاست که در فرهنگ ما به طور کلی مسایل جنسی همیشه تو زیر زمین و خفا بوده چه برسه به اقلیتهای جنسی!”

از مدرسه تا اینترنت

می پرسم کی و چگونه متوجه گرایش های جنسی متفاوت خود شده اید، شهریار پاسخ می دهد: “خوب از همون اوایل بلوغ وقتی همه داشتن دختربازی می کردن، من احساس و دلم حمایت های یک مرد رو می خواست.” شیطنتش گل می کند و چنین ادامه می دهد : “به هر حال اگه می خوای نترشی باید از روز اول چشم چشم کنی تا بالاخره شوهر دلخواهتو پیدا کنی دیگه خواهر، منم اولین بار با یک همکلاسی تو دبیرستان یه همچنین احساسی رو داشتم، عاشقش شدم. شب و روز جلوی چشمم بود. .اونم ناخواسته همین حس رو نسبت بهم داشت، همه اش حمایتم می کرد، واسه من جلوی همه وا میستاد. جریان ادامه داشت تا اینکه عقدمون رو رسما اعلام کردیم. البته اون یه سال بعد رفت کانادا و من تا مدتها بعد حالم گرفته بود ولی خوب خدا پدر و مادر کاشف اینترنت رو بیامرزه که نمیذاره ما کپک بزنیم!” امید که تا آن لحظه ساکت بود، حرفهای شهریار را چنین ادامه می دهد : “چطور پسرا میرن دنبال دختر بازی، خب ما هم میریم دنبال پسر بازی! تو خیابون اگه پسر خوش تیپ ببینیم نگاهش می کنیم و ممکنه حتی بهش نخ هم بدیم و از اون باحالتر اینکه ممکنه جواب هم بگیریم!” شاخ در می آورم، چنین کاری جرات می خواهد. مهیار که فعلا با کسی رابطه احساسی ندارد ادامه می دهد: “آره مثلا دیروز رفته بودم خرید کنم. یه پسره بود انقدر خوب بود که داشتم از شدت هیجان می مردم. انقدر بر و بر بهش نگاه کردم و زل زدم تا خودش اومد جلو و بهم شماره تلفن داد! ولی بعد فهمیدم که به دردم نمی خوره.” نگاهم می کند و پیش از “چرا”ی من، پاسخ می دهد: “قرار نیست هر پسری رو که دیدیم بچسبیم بهش. اون ظاهرش خوب بود ولی چیزهایی رو پای تلفن خواست که من هیچ وقت انجام نمی دم. اون فقط سکس می خواست ولی من دنبال یک رابطه عاطفی هستم.” ترس و تظاهر به نقطه تقریبا خالی در جمعیتی از کوه می رسیم . فرصت می کنند تا کمی با هم خودمانی شوند. می فهمم که باید به دنبال نخود سیاه بروم تا راحت باشند. مهیار هم می آید. نظرش را در مورد دید مردم نسبت به “همجنسگرایی” می پرسم، نگاه تلخی می کند و جواب می دهد : “ببین خسته شدم انقدر متلک شنیدم. انقدر بهمون گفتن «اواخواهر»، از همه کلماتی که از این دسته متنفرم. ما بین خودمون نمیگیم فلانی همجنسگراست یا نه، به جاش میگیم فلانی خودیه ؟ یا فلانی هم با شعوره مثل خودمون؟ هر وقت کسی منو مسخره می کنه ، آرزو می کنم وقتی ازدواج کرد و بچه دار شد خدا بهش یه فرزندی بده که همجنسگرا باشه… همین !” بار دیگر تلفن همراه پرترافیک مهیار زنگ می خورد، مادرش روی خط است: “نه مامان، ناهار رو که خوردیم بر می گردیم… نه، توچالیم!”تلفن را که قطع می کند، پیش از سوال من توضیح می دهد: “به من شک کرده اند، همه اش با تلفن کنترلم می کنن، مجبورم دروغ بگم تا مبادا اینجا بیان و ما رو با این وضع (به صورتش اشاره می کند) ببینن. یکی از مشکلات زندگی ما همینه. باید چند تا شخصیت داشته باشیم. شخصیت توی خونه و پیش خانواده، شخصیت اداره و شخصیت توی خیابون… خیلی سخته که آدم همه اش نقشش رو عوض کنه.” به سمت “قرارگاه” بر می گردیم. بچه ها که حالا مشغول خوردن و خندیدن هستند به استقبال می آیند . اردلان ( گفته بودم که مادری حرفه ای و باتجربه ست!) بساط ناهار را پهن کرده و دیگران را (که به جد یا شوخی “دخترا” صدا می زند) به خوردن دست پختش دعوت می کند و “زنیکه”گویان، من را نیز! فرصتی می شود تا با مهدی، زوج اردلان هم صحبت کنم. از او می خواهم از “ترس”هایش بگوید: “ببین، ما ظاهرمون عادیه، خونواده هامون هم چیزی نمی دونن و این مشکلترین قسمته قضیه است! چون می دونی یهو اگه هوس کنن برای ما آستین بالا بزنن چه اتفاقی میفته ؟ من الان نزدیکه سی سالمه. هر بار که طعنه پدر و مادر رو می شنوم که چرا ازدواج نمی کنی، وسوسه میشم که حقایق رو بهشون بگم ولی می دونم اگر بشنون دق می کنن.» پس از ناهار ، به در خواست مهیار که تلفن های مکرر والدینش، لذت با دوستان بودن را از او سلب کرده ، به سمت اتوموبیل ها به راه افتادیم. در مسیر بازگشت، بار دیگر توقف داشتیم. اما اینبار اردلان با بطری های پلاستیکی آب و دستمال کاغذی های مخصوص پاک کردن آرایش، “دخترانش” را برای بازگشت به آن سوی خط قرمزهای فرهنگی آماده می کند و با لحنی دو پهلو به این سوال من که “شما خودتان را مرد می دانید یا زن” چنین پاسخ می دهد : “ما مردیم ولی بر میگردیم!”

پیوست : بخش نظرات رو فعال کردم


۲۵ کرمکی !

جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

یادمه همیشه تو ذهنم ۲۵ سالگی آغاز جدیت بود یعنی وقتی از کسی می شنیدم که ۲۵ سالشه ، احساس می کردم دیگه خیلی جدیه . خلاصه این عدد ۲۵ یه جور مرز بود تو مغزم ! با اون حساب الان دیگه من لب مرزم .

۲۴ ، پر از التهاب بود . خیلی از آرزوها متحقق شد و به جاش خیلی چیزا رفت جزو آرزوها . اشک و لبخند جاشون عوض شد ، واسه من سالی بود که منفی و مثبت دیگه متضاد هم نبودن ، در کنار هم شدن و معنی گرفتن .

و حالا اپنج تا عتراف های ۲۵ :

۱- اعتراف می کنم که کرم دارم !

۲-اعتراف می کنم که به جز یه مورد ( که اونم بر میگرده به نوجوونی ) تجربه ی عشق و عاشقی نداشتم ( هنوزم میگم بهتر) ، یه جورایی ضدشم ولی خوب توو فصل جفت گیری عقل کار نمی کنه ، این هورمون هان که دستور میدن ( کرم )

۳- اعتراف می کنم لذت می برم از اینکه توانایی هام رو به رخ بکشم و ناتوانی هام رو بندازم گردن دیگران ( کرم )

۴- اعتراف می کنم بزرگترین اشتباه زندگیم دانشگاه رفتن بود ( اونم شیش سال و نیم ) . من تو کوچه و خیابون بیشتر عایدم می شد . عاشق فرهنگ خیابونم و از روشنفکر بازی از هر نوعش متنفرم  ( کرم دارم ! کرم ) .

۵- اعتراف می کنم بزرگترین آرزوی سکسی و سیاسیم  رو نمی تونم بنویسم ! ( پس بزارین تو همین بند پنج ، حالا که بزرگترین آرزوی سکسی و سیاسیم رو پیچوندم ، اینم اعتراف کنم که می دونم که خیلی آدم بپیچونیم … کرم ! ) .

اگر شما راضی میشین ایشالله این پنج تا بند بد با شمع های ۲۵ ، سال دیگه فووت و فوت بشه.


تیر آخر؛اول تیر

یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

علی … علی … . از خواب می پرم . جزوه هام رو سینمه . یادم افتاد باز من دراز کشیده خواستم درس بخونم خوابم برد . باد کولر مطبوعه . علی ی ی . برادرمه !

- ساعت مگه چنده ؟

- یازدست پاشو دوستت دمه دره .

- دوست من ؟ دمه در ؟ این موقع شب ؟ عجیبه …

  یه ساعت از ساعت ده گذشته ولی هنوز تک و توک از دور دوورا صدای الله اکبرهای شبانه شنیده میشه … یه هفته از انتخابات کذایی گذشته … هوا تابستونی شده

- دوستم ؟ کیه ؟ 

- نمی دونم ! میگه دوربینتو اورده ! میگه بری  دمه در بگیریش …

- چه عجیب ! عالم و آدم می دونن من شبا زود می خوابم ! تازشم اگر زود نخوابم ، این پسره همیشه قبل از اومدنش یه زنگی می زد و میومد . یازده شب دوربین می خوام چه کنم من ؟

دوربینمو گرفته بود از پسرش فیلم بگیره … چهار ماهش شده تازه … یهو ترس ورم داشت  … شک کردم ! یاد وقتی افتادم که پاسپورتشو گرفته بودن و از ترس شنود تلفنش ، بی خبر دمه در خونمون پیداش شد .باز یه چیزی شده . منگ خوابم . رو لباس خونم یه چیزی می کشم رو تنم

- ببین من شک دارم ! از بالا منو بپا …

- یعنی چی ؟

- نمی دونم ولی از رو بالکن مواظبم باش

از پله ها میرم پایین . قلبم تند می زنه . درست مثل  شیش ماه پیش  که رفتم سره بازجویی. نمی دونستم که دارم میرم بازجویی ، موقعیت درست مثل الان گیج کننده بود … هر قدمی که بر می داشتم ، درجه حرارت تنم کمتر میشد و صدای قلبم بلند تر …

 پله ها رو دو تا یکی رد می کنم و میرسم به حیاط … قلبم تند تر می زنه . بر می گردم سرم رو بالا می کنم … خوبه داره می پادم . تجربه میگه در رو بی هوا باز نکنم … از لای توری فلزی در می بینمش . وایستاده اون ور خیابون … اعصابش داغونه ! حالش طبیعی نیست ! تابلوه یه چیزی شده . آخه چی ؟…  یکی باز فریاد می کشه الله اکبر ! زهلم می ریزه ! یه لحظه خفه شو بابا ! داد نزن ببینم اینجا چه خبره …

لای در رو باز می کنم … اونور خیابون وایستاده !  چرا رفته اونور واستاده ؟  اینا تو کسری از ثانیه از ذهنم میگذره . الان دیگه نصفه درو باز کردم … هنوز تو چارچوب درم . اسمش رو صدا می زنم و همزمان سرم رو می چرخونم به سمت چپ … یخ می زنم . تنم مور مور میشه … زمان از دستم در میره ، می پرم تو خونه ! چقد شیکمش گندست … در رو هل میدن ! من از اینور و اونا از اونور ! چند ثانیه گذشته . تو هیچ زمانی خدا رو به این بلندی صدا نکردممممم : خدااااااا .

دستش رو گذاشته لای در که درو نبندم … دیوث … فقط یک چیز به ذهنم میرسه : اگر به انگشت گاو مشت بزنی ، دستش رو بلند می کنه و واکنش عصبی نشون میده ! این چقدر رو آدم اثر می کنه ؟ آدم از نوع لباس شخصی ! مشت می کوبم روی انگشتاش ! دستش رو می کشه و در بسته میشه … من اینور درم ! اونا اون ور در … در سبز رنگ خونه رو دارن از جا می کنن این پسره کوش ؟ چشمم میوفته به یه ون که یکم اونورتر پارکه … خدایا در و بستم ولی اینا الان از دیوار میان تووو . چهارطبقه رو ده تا یکی تو چند ثانیه میام بالا … حالا مامان بابا بیدارن ! هنوز نمیدونم جریان چیه ! دوربین ؟؟ این پسره ی احمق چه کاری درست کرده ؟ تلفن داره زنگ می زنه ! تو این هیری ویری !! ا

- الان از روی دیوار میان توو

برادرم جیغ می زنه ! اهه زنگ تلفن ! اااا خانومشه ! می خواد بگه گرفتنش دارن میان سراغ من ؟! گوشی رو ور میدارم ! با گریه میوفته رووم . میگه:

- توروخدا بگو چی شده ! 

- تو به من بگو چی شده ؟ الان با مامور اومده دمه دره خونمون .

گریه اش شدید تر میشه :

- یعنی گرفتنش ؟

- زکی من فکر کردم توو خونه گرفتنش بعد اومدن اینجا

- نه بابا این که اصلا خونه نیومده

- پس جریان چیه ؟ الان زنگ خونه ی ما رو زد و گفت بیا دوربینت رو بگیر ! رفتم پایین دیدم مامورا مجبورش کردن با این حقه منو بکشونه دپایین

تلفن قطع میشه ! هنوز نمی فهمم جریان چیه … برمیگردم تو مخمصه … مامانم تسبیح دستشه .

- مامان الان میریزن تو خونه

بر خلاف همیشه از همیشه ارومتره :

- مامان تو که کاری نکردی ؟ کردی ؟ سیاسی میاسی هم که نیستی ؟ هستی ؟

خاک عالم بر سرم ! جواب میدم :

- نه !

علی نمی زاره بیان توو … بچه میشم ! میرم تو بغلش … نمی تونن منو از بغلش بکشن بیرون نه ؟ زززززززززززززززززززززز ! زنگ خونست ! در حیاط ! برادرم گوشی رو بر میداره : بهش بگین بیاد پایین … به نفعشه …  هیچی نمیگه ، گوشی رو می زاره … دیگه الان میریزن توو . شماته ی ساعت تکون می خوره !  عقربه ها نیم ساعت از یازده عبور کردن . همه تو تاریکی صورت هم رو نگاه می کنیم … گرفتنم نه ؟

تمام تنم عرق کرده ! چشمم به سقف سفید خونست … گریه کردم ! بازم تو خواب گریه کردم … بازم اون شب وحشتناک رو تو خواب دیدم … بازم … این کابوس تا کی با منه ؟ تا کی قراره هر شب تو خواب اون دو تا شیکم گنده رو ببینم ؟؟ شیش هزار کیلومتر دورتر از اون حیاط و کوچه ، هنوز اون دو تا لباس سفید شلوار پارچه ایه شیکم گنده پشت در ذهنمن … تا کی ؟ یکی میشه بگه ؟ یعنی من بعد از این ماجرای وحشتناک یه بار دیگه جرات خوابیدن رو بالش خونه ی خودمون رو تو تهران خواهم داشت ؟ فعلا که ذهن من شبهای تهرون رو کابوس کرده …


لق تاریخ بشر !

پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۹

آدم باید به چه فرطی برسه که همه ی عشق و علاقش رو واسه ی یکی بزاره کنار ؟ این اشکان شب افروز ما ، محشر گفته تو این شعر و ترانه راستی راستی …

( اگر حوصله داشتین مصاحبه و پیشینه ی کاریش رو با یه کلیک اینجا بشنویدش  ولی اگر حوصله اونو ندارین ، حتمن این ویدیو رو که نمی دونم چرا کج و کوله شده رو  ببینید و از این شعر لذت ببرید : راستی راستی لق تاریخ بشر )


کاشکی ! اگر ! اما !

دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۹

من تو اون مملکت ، بعضی وقت ها استعدادهایی رو دیدم که فقط کافی بود ایرانی نباشن و خوشبخت بشن …. یا ایرانی باشن ولی نه اینطوری … خودشون انقدر غرق استعداد خودشونن که وقت نمی کنن کاشکی ها رو یادشون بیاد … آرزو کنن برای اگر ها و حسرت بخورن برای اما ها … فرض کنید برای پخش موسیقی مثلا ، بروکراسی فعلی و سیاست های کنونی نبود ، شرط می بندم ، بهتون قول میدم بازار موسیقی ایران در منطقه که هیچ ، در جهان شهره ی خاص و عام می شد … این رو از من بشنوید که تو محافل موسیقی شخصی زیاد رفت و آمد کردم … جنس این صدا رو گوش بدین … خوشحالم که شکارش کردم ، پارسال همین موقع