من و کارم |

روز نوشت های زیگعلی
خوراک RSS

بروبکس

یکشنبه ۶ تیر ۱۳۸۹

دل دیگه تنگ میشه … داشتم بین صد ها دقیقه مصاحبه های رادیوییم میگشتم ، دیدم این یکی هنوز تازست … وقتی بود که بچه های بروبکس داشتن آلبوم جدیدیشون که سوسن خانوم و چند تا آهنگ دیگه که هنوز در نیومده رو درست می کردن … رفتم به زیر زمین ممیز استودیویشون تو لواسون و این مصاحبه ی رادیویی رو ضبط کردم … خیلی رنگی از اب در اومد و آهنگهایی توشه که هنوز ازشون بیرون نیومده … بعدش باهاشون یه مصاحبه ی ویدیویی هم کردم که  با اینکه حاضره هنوز پخشش نکردیم … فک کنم آخرین مصاحبه ی رادیو تلویزیونی رو من باهاشون کردم ( بگذریم بعد از اینکه سوسن خانومشون ترکوند چلچراغ هم  جرات کرد و باهاشون حرف زد ) … دانلود کنید حالشو ببرید .

لینک دانلود


مهمان مامان

شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۹

حکایت ، حکایت زوج همجنسگرایی هست که پیشتر شناختم و بعد به یک مهمانی شان رفتم ، قرار بود دو سه سال قبل چاپ بشود که نشد . گشتم از ایمیل های رد و بدل شده پیداش کردم ، شاید هنوز خوندنش جالب باشه …

پیوندتان مبارک

 مهمانی به صرف شام بود . تا آنجا که به خاطر دارم ، رسم چنین است که برای دیدن ” تازه عروس ها و تازه دامادها  ” در منزل مشترکشان ، چشم روشنی می برند . در تردید برای به جا آوردن یا نیاوردن این “سنت ” ، برای ” تازه دامادهایی ”  که ” سنت ” شکنی کرده اند ، به این نتیجه رسیدم که به یک ” پیوندتان مبارک ” نقش بسته بر روی کیک اکتفا کنم

 

شلوغی پنج شنبه شب قنادی این فرصت را به من داد تا بر سر سفارش عبارت ” اردلان ، مهدی ! پیوندتان مبارک” بر روی کیک ،  با خودم کنار بیایم : ” آخه یارو با خوش چی فکر می کنه ؟!”  خجالت ناشی از این سوال ،  رشته ی افکارم را قرمز می کرد و وسوسه ی قناعت به ” پیوندتان مبارک ” خشک و خالی نیز ، وجدانم را می چزاند . “آقا ، شما ؟! ” سوال زود هنگام فروشنده بود که رشته ی افکارم را ،  بی نتیجه ، پاره کرد . ” یه کیک شکلاتی می خواستم ، فقط اگه ممکنه روش بنویسین … “  خدا به دادم رسید ، فروشنده قلم و کاغذی پیش دستم گذاشت : ” بنویس اینجا ، بدم بچه ها بنویسن رو کیکت ” !

 

واکنش ” بچه ها ” را ، هنگام نوشتن عبارت کذایی روی کیک سفارشیم ندیدم ولی در تمام طول راه ، به سمت میهمانی ، فکرم به ” جراتی ” مشغول بود که در آغاز این زندگی مشترک به قول خودشان ” مرداشویی ” ، وجود داشته است . زندگی که گذراندن هر لحظه اش،به  اراده ای استوارتر از تزلزل من هنگام سفارش کیک نیاز دارد.

 

غرق در همین فکرها بودم که در مقابل ساختمان نسبتا قدیمی  ، در شرق تهران پیاده شدم . ” بعلهههه ” صدای آشنایی بود از پشت اف اف که مرا به طبقه ی  زیرین  ساختمان دعوت می کرد . بوی غذاهای جور واجور در راه پله ، همواره مرا به یاد میهمانی های خانوادگی می اندازد و اینبار نیز !

 

 ” سلام  مامان جان  ، خوش اومدی ، قربونتون برم ” نخستین کلامهایی بود که در حین رو بوسی با اردلان شنیدم؛    بیا با بابات هم سلام و علیک کن !!! “    هول برم داشت !!! ترسیدم که واقعا پدرم را خبر کرده است ! بعد که مهدی ، زوج اردلان “  از پشت در ، ظاهر شد ، فهمیدم که این ” بابا “، از اثرات همان ” مادر ” بودن اردلان است ! چاق سلامتی با مهدی ، به دست دادن و لبخند مردانه ی او خلاصه شد . ( راستش را بخواهید ، او هیچگاه حاضر به مصاحبه نبود ، اردلان برایم تعریف کرده بود که مهدی از آنچه که ” عمومی ” شدن زندگی خصوصیشان می خواند ناخشنود است ولی اردلان به شدت ، به دنبال آشکار شدن حقیقت شخصیت او و همسانانش برای مردم است،خاطرتان هست  دیگر  ؟)

 

خانه شان ، در نگاه اول کوچک ولی  با سلیقه به نظر می رسید . ” چته ، داری با چشات می خوری در و دیوار رو ؟ اسپند ندارم دود کنما ! به جای خوره بازی ،  بیا  آشپزخونه کمک من ، این بابات که فقط به فکره هیزیشه ” و از خنده ریسه می رود . دستم را با دست خیسش  کشید و بدون مهلت دادن  به ” آشپزخانه ” برد .

 

به کوری چشم خواهر شوهر … !

 آشپزخانه ای اردلان ، دالانی بود با یک اجاق گاز کوچک مملو از قابلمه در حال ” قل قل ”  !  پیش از پرسش من در مورد دلیل آن همه تدارک ، پچ پچ کنان می گوید : وقتی گفتی می خوای بیای ، من گفتم  خواهر شوهرم اینا رو هم دعوت کنم ببینیشون !…” خواهر شوهر  ؟ !!”  گویا باز هم جدی گرفته بودم ! متعجب پرسیدم ” مگر خواهر مهدی ، از ماجرا با خبر است ؟ !”  ” اا… نه بابا ! خواهر اونجوری نه ! حمیده ( بعدا فهمیدم اسم اصلیش حمید است ) و شوهرش ، دوستای دوره ی مجردیه مهدین.  مادر هر چی باشه ، باید بهشون ثابت کنم ، حالا که

 

 

عروسشون شدم ، بلده کارم ! از قدیم الایام هم که گفتن آب عروس و خواهر شوهر ، با هم تو یه جوب نمیره ،  چه استریت چه گی فرقی نداره ! اینجا میزه شاهونه هم بندازی ، باز حرف بعدش هست ! واسه همین می خوام جلوشون آبرومندانه در بیام .”

 

 

برایم جالب بود که در زندگی ” مرداشویی ” نیز ،  فسنجان ، باقالی پلو ، لازانیا و خوراک مرغ ، ” به کوری چشم خواهر شوهر ” پخته می شوند . اما پرسشی که با بوی این غذاها ، به مشام ذهنم رسید این بود ، که آقای دکتر ( اردلان ) آشپزی را از کجا یاد گرفته اند ؟! گویا سوالم حساسیت بر انگیز بود ، چون مهدی ، از آن سوی منزل زبان گشود : با آزمون و  خطا ! انقدر این ( اشاره به اردلان ) غذاهای بی مزه و بی ادویه یا شور و زننده ، از روی کتاب های آشپزی ، پخته و به خورد من داده که بالاخره یاد گرفته !!! اردلان ، با چشم غره ، حرف مهدی را قطع می کند ، آشپزخانه را ترک ، به سمت مهدی آمده و ادامه می دهد : ببین تو زندگی ماها همه چیز آزمون و خطاییه … همه اش ، به اشتراک گذاشتن تجربه های شخصی و نتیجه گرفتن ازشونه … ما اولش حتی نمی دونستیم باید واسه خورد و خوراک روزانمون چطوری خرید کنیم ، چطوری ” خونه ” رو نگهداریم ، چطوری با همسایه ها و مهمتر از همه چیز ، چطوری با همدیگه تا کنیم !( نگاه پر مفهوم اردلان به مهدی ، در پس این جمله ، با ریسه ی خنده ای همراه شد ) ولی خوب یواش یواش داریم یاد میگیریم دیگه.. .

 

 ” خونه ” ؟!…  این کلمه ، با بیان و نگاه پرسشگرانه ام مفهوم یافت و اردلان را به توضیح در مورد ” منزل مشترک “شان وا داشت  :

 

 

-  این خونه ی دانشجوییمونه ، مثلا ! وقتی ما با هم آشنا شدیم ، هر دو ۴ سال از دوره ی تحصیلمان گذشته بود . با هم بودیم و می گشتیم ولی خوب میل به زندگی زیر یک سقف ، خیلی وسوسه بر انگیز بود که البته با جیب خالی ما ، غیر ممکن به نظر میومد ، تا اینکه با مهدی تصمیم گرفتیم ، والدینمون رو مجبور کنیم ، به بهانه ی سنگین شدن درس ها و لزوم ” همفکری ” دایمی با هم درمورد مسایل درسی و از این دروغ و دونگ ها برامون خونه دانشجویی بگیرن . البته ماجرا خیلی مفصل تر از این حرفهاستها … ” پس خونه رو اجاره کردین ؟ ” منتظر پرسیدن این سوالم بود ! ” آره ، و لابد می خوای بدونی که کی پوله اجاره رو میده ! ببین خانومم ( با خنده  !! ) درسته که مثلا خیر سرم شوهر کردم ولی  ما از این شانس ها نداریم که مردمون خرجمونو بکشه ، خودمون تا ساعت ۱۲ خواب باشیم بعد بیدار شیم ،  ناخونمون رو سوهان بکشیم و آرا ویرا کنیم با شهین و مهین لاس بزنیم تا مرتیکه از سر کار برگرده ، شام بهش بدیم بخوره … اینجا با کمال تاسف و تالم  همه چیز مشترکه … همه چیز … ولی از اون ورشم مشترکه ها ! ( صدایش را بلند می کند ، انگشتش را حواله ی آسمان می کند و به خنده می گوید ) ظرفها رو یه شب در میون ، نوبتی می شوریم ، مستراح شستن کاره اینه ولی جارو کردنه خونه کاره من . اگه یه جای دنیا قرار باشه که ” تساوی حقوق زن و شوهر ” واقعا بر قرار باشه ، اونجا ، اینجاست .”

 

بدجنسی ام گل می کند : ” شما همیشه از مهموناتون پذیرایی نمی کنید ؟ ” مهدی لبش را ور میچیند ، نگاه پر استفهامی به اردلان می کند، اردلان اما ، حس مادریش گل می کند و پاسخ میدهد : ” واه ، واه ! چقدر هم این پر روه ! بچه زاییدیم عصای دستمون باشه نه لبه پیری بلای جون ! ” بار دیگر از خنده ریسه می رود ، روی نوک پا بر میگردد به سمت آشپزخانه و با سر و صدا ، بساط سینی چای را فراهم می کند ، یکی هم نصیب من می شود ” بخور ننه ” گویان به آشپزخانه بر می گردد تا سرکی به غذاهایش بزند که صدای زنگ خانه به صدا در می آید ، مهمان ها آمدند .   اردلان و مهدی ، هر دو باهم از جا می جهند : مهدی به سمت در و اردلان به سمت آینه .

>> بقیه اش بعدن ! <<


پیک نیک با “مردانی ” که ” بر میگردند ”

یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

این مقاله ایه که سه سال قبل و با عنوان ” مردانه ، آن سوی خط قرمز” در مجله ی زیگزاگ ( بنیاد خیریه ی سرویس جهانی بی بی سی ) چاپ کردم :

اردلان، پزشک جوانی که تنها “کاشکی” زندگی اش، آشکار شدن “حقیقت” شخصیت او و همسانانش برای مردم است، اشتیاق عبور از خط قرمز سنتی “مرد بودن” و قدم گذاشتن به دنیای “مرد”های متفاوت را برایم ایجاد کرد؛ مردهای متفاوتی که عوام به سخره و توهین “اواخواهر” و یا “همجنسباز” می نامندشان . سپیده دم؛ وقت رفتن سپیده دم آخرین جمعه ی پاییزی، صفیر تلفن بیدار باش اردلان از خواب بیدارم کرد، به شکوه که “هنوز خوابی ؟” و ادامه داد به خنده که “پاشو خودت رو جمع کن ، همه چی خریدم که اونجا از گشنگی نمیری ، ببین ضبطتت رو می خوای بیاری بیار، ولی لطفا دوربین نیار. بچه ها می ترسن!” در حالی که هیجان در وجودم وول می خورد پرسیدم : “تصمیم گرفتین کجا بریم؟”. با حوصله ای سخاوتمندانه، جوابی را که چندین بار در پاسخم گفته بود تکرار کرد: ” کوه “. ترس و احتیاطی ذاتی که انگار با عرف و فرهنگمان آمیخته شده، به سراغم آمد : “اونجا که خیلی تابلوئه!” خاموشم کرد با طنزی آکنده از کنایه: “باز شاه بخشید، شیخ علی خان نه. پاشو ، اول میرم دنبال بچه ها، نیم ساعت دیگه اونجام زنیکه! ” ساعت به شش نرسیده بود که خودروی پر از سر و صدای اردلان جلوی پایم ترمز زد. پیش از اینکه در را باز کنم پنجره را پایین داد و گفت : “آقا خوشگله سوار میشین؟” یکی از چهار سرنشین صندلی عقب هم ادامه داد : “وای نه … نیا تو، بذار حجابمو سرم کنم. خاک به سرم نا محرم …” بین خنده یا قرمز شدن، خنده را انتخاب کردم و جلوی ماشین نشستم. اردلان (که شخصیتش به خشکی معمولش نیست و گویا نقاب از چهره برداشته) معرفی می کند: “دوست خانوادگی ام علی… ( صدایی از پشت شنیده شد: جوووون ) علی جون، این خانوم خانوما که سمت راسته ، اسمش نیماست بهش می گم نسرین. این یکی هم امیده ولی آرزو بیشتر بهش میاد، این شاسی بلنده اسمش شهیاره ولی بهش میگیم اشرف بلنده، اون ریزه هم که ریش پرفسوری گذاشته مهیاره ولی بهش میگیم مهستی!” دستش را دراز می کند، ریش مهیار را می گیرد و ادامه می دهد : “خاک به سرم، مادر می بینی دوره آخر زمون شده، خانومه ریش داره!” و قاه قاه می خندد و با تکانی شدید ماشین را به سمت دربند به حرکت در می آورد. گرچه آفتاب بالا آمده ولی سایه چنارهای خیابان ولیعصر آنقدر هستند که خیابان را همچنان تاریک نگه دارند. به تجریش که نزدیک تر می شویم، در ماشین و ذهنم، هر دو ، فضای غریبی است. در حالی که جلال همتی با صدایی بلند می خواند و اردلان پشت فرمان و سرنشینان دیگر در عقب، بی تفاوت به نگاه های کنجکاوانه عابران می رقصند، تلفن مهیار ( مهستی ) زنگ می خورد: “الو … سلام عشق من! آره ما نزدیکیم… بشین تو ماشین. هیزی نکن، کسی رو هم نیگا نکن تا من برسم…” و به خنده ادامه می دهد: “خدا شاهده اگر بشنوم به خانومای دیگه نیگا کردی، با ناخون های لاک زدم چشمتو در میارم.”

 آرایشگاه سیار

اردلان حالی ام می کند که مهیار با زوجش که “دوست پسر” می خواندش صحبت می کند و با حرکت دست می خواهد که گوشم را به دهانش نزدیکتر کنم: “بچه ها با زوج هاشون میان. می دونی دیگه مادر، مردا عقلشون به چشمشونه؛ خانوما می خوان یه کمی به ظاهرشون برسن. یه کمی صاف و صوف تر کنن. مجبورم یه چند لحظه وایستم یه جای خلوت تا مهیار و نیما یه کمی چیز میز بمالن به صورتشون. شهریار و امید هم هنوز کرم پودری نشدن مادر! یه موقع اگر چندشت میشه، می تونی پیاده شی قدم بزنی تا زنیکه ها کارهاشون تموم شه!” اردلان در کوچه ای نزدیک به کاخ سعدآباد می ایستد. در ماشین می مانم. دوستانش (که در وقت دعوا و بگو مگو “زنیکه” خطابشان می کند) کیف هایشان را گشوده و محتوای را با یکدیگر تقسیم می کنند: “زنیکه کرم پودر نمره ۱۰ رو بده !… اوی نسرین پاچه ورمالیده سایه تو کجا قایم کردی” در همین حین است که جرات می کنم به جزئیات صورتشان دقت کنم. بین ۱۸ تا ۲۴ سال سن دارند. ابروهایشان را کمی دستکاری کرده اند و همین… آرایششان زیاد مشخص نیست، یا شاید من حرفه ای نیستم! فرصتی هم پیدا می کنم تا نقش اردلان را درک کنم. مراقب است همه چیز خوب باشد. مدام وارد بگو مگوی دوستانش (که او را مادر می خوانند) می شود که “دخترا با هم مهربون باشید”. نقش یک “مادر روشنفکر” را خوب بازی می کند. نیم ساعت بعد روبروی یک اتوموبیل گران قیمت در میدان دربند ایستاده ایم. اردلان با لحن خاص خودش که با وجود دو سال دوستی برایم تازگی دارد توضیح می دهد : “این ماشینه مال شوهر آرزوئه! اون قد بلنده امیره، شوهر نسرین. مو بور خوش هیکله شوهر منه. شوهر شهریارم اون پسره است که عین دی جی الیگیتوره. مهستی هم مطلقه است فعلا!” همه یکسان نیستیم از ماشین بیرون می آییم و با چهره های جدید آشنا می شوم که هرچند آنها نیز همجنسگرا هستند، اما ظاهر و خلق و خویشان بر خلاف نمود “دخترانه” همراهانم، بر اساس معیارهای سنتی جامعه کاملا “مردانه” تلقی می شود. پس از سلام و چاق سلامتی، کوه پیمایی آغاز می شود و سوال های من نیز! فربد، زوج شهریار ، برایم از گرایش های متفاوت همجنسگرایی می گوید: “اولا از نظر آماری، خیلی از مردها بایسکسوال هستند، یعنی هم گرایش دارن با جنس موافق سکس داشته باشن و هم با جنس مخالف اما گذشته از این حرفها ممکنه یک همجنسگرا تاپ باشه یعنی فعال، یا ممکنه باتوم باشه یعنی مفعول. ممکنه حد وسط این دو باشه که بهش می گیم ورستایل. همجنسگرا ممکنه ترانس باشه یعنی مشتاق به تغییر جنسیت، اما الزاما همه همجنسگراها خواهان تغییر جنسیت نیستن.” اردلان که به گفته خودش می خواهد یک بار برای همیشه “آب پاکی روی دست من بریزد”، گوی صحبت را از بقیه ربوده است و بی وقفه حرف می زند. او در پاسخ به سوال من در زمینه زندگی زیر زمینی شان، می گوید: “ببین تو الان با ما اومدی بیرون! ما طوریمونه ؟ الان من شاخ دارم ؟ نه عزیزم… مشکل اینجاست که مردم براشون مساله همجنسگرایی اشتباه جا افتاده. ما هم مثل همه انسانیم. می خوریم، می خوابیم و کار می کنیم. “شاید از خیلی از آدم های به اصطلاح معمولی (نیما وارد حرفش می شود: ما معمولی هستیم، کسای دیگه غیر عادین!) هم موفق تر باشیم. تنها تفاوت ما با مردهای دیگه اینه که در مسایل جنسی یک جور دیگه فکر می کنیم و نگاهمون با اکثریت متفاوته. “پس ما نه مریضیم، نه روانی، نه غیر عادی، ما فقط یک اقلیت جنسی هستیم. منتها مشکل اینجاست که در فرهنگ ما به طور کلی مسایل جنسی همیشه تو زیر زمین و خفا بوده چه برسه به اقلیتهای جنسی!”

از مدرسه تا اینترنت

می پرسم کی و چگونه متوجه گرایش های جنسی متفاوت خود شده اید، شهریار پاسخ می دهد: “خوب از همون اوایل بلوغ وقتی همه داشتن دختربازی می کردن، من احساس و دلم حمایت های یک مرد رو می خواست.” شیطنتش گل می کند و چنین ادامه می دهد : “به هر حال اگه می خوای نترشی باید از روز اول چشم چشم کنی تا بالاخره شوهر دلخواهتو پیدا کنی دیگه خواهر، منم اولین بار با یک همکلاسی تو دبیرستان یه همچنین احساسی رو داشتم، عاشقش شدم. شب و روز جلوی چشمم بود. .اونم ناخواسته همین حس رو نسبت بهم داشت، همه اش حمایتم می کرد، واسه من جلوی همه وا میستاد. جریان ادامه داشت تا اینکه عقدمون رو رسما اعلام کردیم. البته اون یه سال بعد رفت کانادا و من تا مدتها بعد حالم گرفته بود ولی خوب خدا پدر و مادر کاشف اینترنت رو بیامرزه که نمیذاره ما کپک بزنیم!” امید که تا آن لحظه ساکت بود، حرفهای شهریار را چنین ادامه می دهد : “چطور پسرا میرن دنبال دختر بازی، خب ما هم میریم دنبال پسر بازی! تو خیابون اگه پسر خوش تیپ ببینیم نگاهش می کنیم و ممکنه حتی بهش نخ هم بدیم و از اون باحالتر اینکه ممکنه جواب هم بگیریم!” شاخ در می آورم، چنین کاری جرات می خواهد. مهیار که فعلا با کسی رابطه احساسی ندارد ادامه می دهد: “آره مثلا دیروز رفته بودم خرید کنم. یه پسره بود انقدر خوب بود که داشتم از شدت هیجان می مردم. انقدر بر و بر بهش نگاه کردم و زل زدم تا خودش اومد جلو و بهم شماره تلفن داد! ولی بعد فهمیدم که به دردم نمی خوره.” نگاهم می کند و پیش از “چرا”ی من، پاسخ می دهد: “قرار نیست هر پسری رو که دیدیم بچسبیم بهش. اون ظاهرش خوب بود ولی چیزهایی رو پای تلفن خواست که من هیچ وقت انجام نمی دم. اون فقط سکس می خواست ولی من دنبال یک رابطه عاطفی هستم.” ترس و تظاهر به نقطه تقریبا خالی در جمعیتی از کوه می رسیم . فرصت می کنند تا کمی با هم خودمانی شوند. می فهمم که باید به دنبال نخود سیاه بروم تا راحت باشند. مهیار هم می آید. نظرش را در مورد دید مردم نسبت به “همجنسگرایی” می پرسم، نگاه تلخی می کند و جواب می دهد : “ببین خسته شدم انقدر متلک شنیدم. انقدر بهمون گفتن «اواخواهر»، از همه کلماتی که از این دسته متنفرم. ما بین خودمون نمیگیم فلانی همجنسگراست یا نه، به جاش میگیم فلانی خودیه ؟ یا فلانی هم با شعوره مثل خودمون؟ هر وقت کسی منو مسخره می کنه ، آرزو می کنم وقتی ازدواج کرد و بچه دار شد خدا بهش یه فرزندی بده که همجنسگرا باشه… همین !” بار دیگر تلفن همراه پرترافیک مهیار زنگ می خورد، مادرش روی خط است: “نه مامان، ناهار رو که خوردیم بر می گردیم… نه، توچالیم!”تلفن را که قطع می کند، پیش از سوال من توضیح می دهد: “به من شک کرده اند، همه اش با تلفن کنترلم می کنن، مجبورم دروغ بگم تا مبادا اینجا بیان و ما رو با این وضع (به صورتش اشاره می کند) ببینن. یکی از مشکلات زندگی ما همینه. باید چند تا شخصیت داشته باشیم. شخصیت توی خونه و پیش خانواده، شخصیت اداره و شخصیت توی خیابون… خیلی سخته که آدم همه اش نقشش رو عوض کنه.” به سمت “قرارگاه” بر می گردیم. بچه ها که حالا مشغول خوردن و خندیدن هستند به استقبال می آیند . اردلان ( گفته بودم که مادری حرفه ای و باتجربه ست!) بساط ناهار را پهن کرده و دیگران را (که به جد یا شوخی “دخترا” صدا می زند) به خوردن دست پختش دعوت می کند و “زنیکه”گویان، من را نیز! فرصتی می شود تا با مهدی، زوج اردلان هم صحبت کنم. از او می خواهم از “ترس”هایش بگوید: “ببین، ما ظاهرمون عادیه، خونواده هامون هم چیزی نمی دونن و این مشکلترین قسمته قضیه است! چون می دونی یهو اگه هوس کنن برای ما آستین بالا بزنن چه اتفاقی میفته ؟ من الان نزدیکه سی سالمه. هر بار که طعنه پدر و مادر رو می شنوم که چرا ازدواج نمی کنی، وسوسه میشم که حقایق رو بهشون بگم ولی می دونم اگر بشنون دق می کنن.» پس از ناهار ، به در خواست مهیار که تلفن های مکرر والدینش، لذت با دوستان بودن را از او سلب کرده ، به سمت اتوموبیل ها به راه افتادیم. در مسیر بازگشت، بار دیگر توقف داشتیم. اما اینبار اردلان با بطری های پلاستیکی آب و دستمال کاغذی های مخصوص پاک کردن آرایش، “دخترانش” را برای بازگشت به آن سوی خط قرمزهای فرهنگی آماده می کند و با لحنی دو پهلو به این سوال من که “شما خودتان را مرد می دانید یا زن” چنین پاسخ می دهد : “ما مردیم ولی بر میگردیم!”

پیوست : بخش نظرات رو فعال کردم


حقوق حیوانات

سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

این گزارشمه ، اندر باب حقوق حیوانات ، تاریخچش و وضعیتش در ایران

می تونید از اینجا هم روی سایت فارسی بی بی سی ببینیدش


لق تاریخ بشر !

پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۹

آدم باید به چه فرطی برسه که همه ی عشق و علاقش رو واسه ی یکی بزاره کنار ؟ این اشکان شب افروز ما ، محشر گفته تو این شعر و ترانه راستی راستی …

( اگر حوصله داشتین مصاحبه و پیشینه ی کاریش رو با یه کلیک اینجا بشنویدش  ولی اگر حوصله اونو ندارین ، حتمن این ویدیو رو که نمی دونم چرا کج و کوله شده رو  ببینید و از این شعر لذت ببرید : راستی راستی لق تاریخ بشر )


هیچکسی که دیدم …

سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۸

سروش هیچکس عمیق فکر می کرد ولی شلوغ پلوغ بود . زیر بار هیچ زوری نمی رفت حتی زور اینکه ازش بخوای روزی که تو می خوای حاضر بشه برای مصاحبه گرفتن ! همیشه حرف حرف خودش بود … حالا که این آهنگ تاثیر گذار در مورد شرایط ایران ازش بیرون اومده ، گفتم شاید بد نباشه مصاحبه ای که سه سال پیش درست یه همچین روزهایی انجام داده بودم رو براتون بزارم . داشتم دنبال فایل مصاحبه توی بساطم میگشتم که بر حسب اتفاق دیدم که مصاحبه رو روی یک عکس سوار کردن رو روی یوتیوب گذاشتن … یادش بخیر و وقت کردین یه گوش بهش بدین : این آخرین مصاحبه از این دست با هیچکس بوده و هست در مورد کارهاش ، بعدش ( البته بعد از یه جنجال رسانه ای ) سروش به سکوت عمیقی فرو رفت تا ترانه ی جدیدش .

خوشحالم که هنوز این بچه ها عمق دارن و از اون خوشحالترم که تجربه ی دیدن و آشنایی از نزدیک باهاشون دارم …


نیوکاسل، منچستر رو زد

دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۸

مشغول تهیه ی رسیدن نوروز دوباره بریتانیا هستم … نا و نفش تعریف کردن ندارم ، تازه از نیوکاسل رسیدم و فردا میرم منچستر . بعدا بیشتر تعریف می کنم ، صرفا گفتم که به خودم یادآوری کنم شد چهار سال که دارم برنامه ی نوروزی درست می کنم …


you are so gay !

سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

امروز قبل از شروع برنامه ی نوبت شما که قراربود توش وبلاگ ها رو بررسی کنم ، داشتم دنبال یه خودکار خوشگل می گشتم که موقع پحش برنامه دستم بگیرم،خودم که اصولا اهل خودکار نیستم و دریغ از یه خودکار که تو بساطم پیدا بشه ، واسه همین شروع کردم میز به میز گشتن ! مهندس پخش یا همون کارگردان برنامه که چند تا میز اونورتر نشسته بود و متوجه کنکاش من شد ، با نگاه پرسشگرش ازم جواب خواست ، وقتی بهش گفتم دنبال چیم ، لبش رو کج کرد و نیشی باز کرد که you are so gay !

حالا من موندم اینکه آدم خودکار خوشگل دستش بگیره وسط اجرای برنامه هم  gay ه ؟


وقتی روزنامه ات دستگیر می شود

سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

حالا که اعتماد هم توقیف شد و در و دیوار اینترنت فارسی پر شده از عکسهای یادگاری اعتمادی ها در روز آخر تحریریه ، دیدم شاید بد نباشد که اگر از  مفهوم ” توقیف ” شدن روزنامه ، فقط پیدا نکردنش در دکه ی روزنامه فروشی ها رو تجربه کردید ، به آن طرف قضیه هم نگاهی بندازیم، یعنی وقتی که در تحریریه نشسته اید و خبر می رسد که جمع کنید که روزنامه توو قیف رفت و توقیف شد. تا ندیده بودم حسش را بد تلقی می کردم اما وقتی دو سال و نیم پیش  ، درست در روز خبرنگار ، شرق تعطیل شد ( بخوانید توقیف شد ) ، با همین نیمای خودمون که آن روزها یک طبقه بالاتر از  شرق در چلچراغ می نوشت در شرق تعطیل شده قدم زدم و با فرهنگی آشنا شدم که اهالی تحریریه ی توقیف شده ، گرد هم میایند و به بزرگداشت ” عزیز توقیفی ” خرما خیر و خور می کنند. این توصیف و گفتگوی منه از شرق در روز توقیفش ، بد نیست اگر بشنویدش.


پدیده ی “میرحسین”

یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۸

منظوری ندارم صرفا خاطره ایه که گفتم حالا که اسم میر حسین موسوی بیش از هر زمان دیگه ای شنیده میشه ، براتون تعریف کنم :

پارسال اواخر همین ماه اسفند بود که در گیرودار تبلیغات انتخاباتی خاتمی رفت که موسوی بماند.در دفتر سایت کلمه ( که آن زمان دفتر داشت در ضلع جنوبی میدان هفت تیر و تازه داشت به این نتیجه می رسید که روزنامه دار هم بشود ) به اصرار دوستی ، رفتیم تا با اهالی اش گپ بزنیم که چطور می شود در آستانه ی انتخابات، یک رادیوی اینترنتی برای کلمه هوا کرد ( که زمینه ای باشد برای وقتی که اگر موسوی برد همان رادیوی اینترنتی مجوز بگیرد و بشود اولین رادیوی خصوصی کشور !اتفاقی که البته هیچ وقت نیوفتاد ، نه اینترنتیش و نه تبعاتش) . بحث امکانات فنی که تمام شد، قرار شد به عنوان نمونه، یک کار کوتاه ضبط شود تا خود موسوی هم بشنود و به اصطلاح مهر تاییدش به عنوان افتتاح زیرش باشد . سهراب هادی ( که تا آن زمان نمی شناختمش و بعد فهمیدم از آن دسته شعرای مورد علاقه ی صدا و سیما بوده که بعدا مغضوب شده و قبلنها یار میر حسین بوده در روزنامه جمهوری اسلامی) گفت که شعری دارد درباره ی سالهای جنگ و امام خمینی که در آن اشارکی هم به میرحسین شده و خلاصه بدون رودربایستی زورچپان کرد که بگذارید آن نمونه کار ، خواندن این شعر باشد با صدای هادی و تلفیق موسیقی هایی که من به آن اضافه کنم و بعد چون به سلیقه ی موسیقی من شک داشت ( که البته حق هم داشت ) گفت خودش چند  “ لوح ” ( بخوانید سی دی ) میاورد تا من از همان ها استفاده کنم که همین هم شد و ترکیبی از موسیقی سنتی و عرفانی ، دف و تنبور برایم آورد و گفت ( نقل به عین ) : من با شور می خوانم تا با موسیقی شورش را بیشتر کن . پیشنهاد هم کرد که دف و تنبور ترکیب مورد علاقه ی میرحسین است . او خواند و من ترکیب کردم و نتیجه اش چیزی بهتر از محصولات از این دست صدا و سیما هم نشد ( بدون رو در بایستی ).محصول را بردند پیش میرحسین تا  بشنود . شنیدم که وقتی شنید ، سری تکان داده و گفته این موسیقی ها خیلی ” صدا و سیما”یی است ، ” ترقص ” دارد،مصداق لهو و لعب است، استفاده نکنید (و حتی شنیدم که زیر لب جمله ای هم به این جملات اضافه کرده که : صدا وسیمای زمان امام ،اصلا اینطور نبوده  )

هنوز نه خبری از جنبش سبز بود و نه اصلا بحث انتخابات جدی شده بود. با شما که رو دربایستی ندارم، راستش تا خود روز انتخابات در فکر این برخورد شخصی با میرحسین بودم . راست راستش هنوز هم این سوال در ذهنم باقی است که پدیده ی “میر حسین ” تا چه اندازه با واقعیت ” میرحسین ” شباهت دارد.