وقتی رسانه ملی از بی بی سی کش می رود!
طبق معمول هر شب قبل از خواب، ولو شده بودم به گوش کردن رادیو پیام ایران. عاشق موسیقی های شبانه رادیو پیام بودم و هستم. ساعت ۳ بامداد شد به وقت تهران و نوبت پخش خبرهای علمی! خبر شروع شد! برق از سرم پرید! چیزی آشنا بود! موسیقی بین خبرهای رادیو پیام! استینگ یا موسیقی بود که ما در بخش جهانی بی بی سی بین خبرها استفاده می کنیم.
این موسیقی نیست که همه جا موجود باشد. این را بی بی سی اختصاصی سفارش داده تا به همراه تیتر برنامه ها و مجموعه ی موسیقی هایی که در برنامه ها استفاده می شوند بسازند. هر جا که این موسیقی شنیده می شود، مخاطب به یاد بی بی سی می افتد. جایی هم موجود نیست در دسترس عموم، مگر همان رادیوهای بی بی سی. یعنی برادران و خواهران همکار در رادیو پیام، به بخش جهانی گوش می دادند، از این موسیقی یا استینگ خوششان آمده، ضبطش کردند و دارند استفاده می کنند. من نمی فهمم، دزدیش به کنار که اگر ایران، هر جای دیگری از دنیا بود و رسانه دولتیش این کار را می کرد چه دعوای حقوقی بزرگی راه می افتاد، این تناقض را چگونه توجیه میکنند؟ از صبح تا شب، در رسانه به قول خودشان ملی، به بی بی سی فحش می دهند، حالا موسیقیش را، آرمش را، نماد وجودش را پسندیده اند برای رادیو خودشان… دستشان درد نکند! ما که خوشحال می شویم…
نمونه ای از این استینگ در رادیوی جهانی بی بی سی:
از لندن تا زندان…
اتفاق عجیبی افتاده. فیس بوک، این تنها وسیله ارتباطی ما با داخل ایران ( که برادران البته آن را ابزار جاسوسی ما می دونن که بدونن) اینبار ، پیام عجیبی برام آورده…
چند وقت هست، که چند صبح را در رادیوی بی بی سی می گذرونم. حس خیلی خوبی هست صبح بخیر گفتن با اینکه اصلا کار آسونی نیست تمام شب بیدار باشی و درست وقت خواب شیرینت، ۳:۳۰ صبح بیدار باشی و بگی صبح بخیر. همیشه این تردید هم هست که جایگاه رادیو کجاست در عصر اینترنت و تلویزیون. اگرچه آمارها نشون میدن شنوندگان رادیوی بی بی سی، زیاد شدند زیاد، اما همیشه با این پرسش روبرو هستی که رادیوی برون مرزی که در بهترین حالت روی ماهواره شنیده می شود و شاید خیلی ها تحمل خش و خش امواج رادیویی که از بیرون می رسد را ندارن، کجای دل مخاطب جا می گیرد؟ جدای از این البته علاقه شخصی من به رادیو هم هست… شاید چون کار اصلا از آنجا شروع شد… شاید هم خودم به شدت مخاطب رادیو هستم هنوز. به هر حال، این روزها، سرگرم نوسازی و بهتر کردن کار رادیو هم هستیم، به خاطر اینکه باور داریم جدای از همه ی صحبت ها درباره مخاطب این روزهای رادیو، این رسانه، رسانه ی اضطرار هم هست. خودم را به خاطر می آورم وقتی از دست برادران در گوشه ای بی تلویزیون مانده بودم بعد از انتخابات ریاست جمهوری ۸۸، رادیو تنها وسیله ای بود که خبر می آورد. در روزهای پر پارازیت تلویزیون هم، می دانیم که رادیو، راه تماس ما شده بود با داخل. این یعنی ضرورت، یعنی لزوم جدی گرفتنش ( برای کسانی که می پرسند در عصر تلویزیون، رادیو چرا؟)
چیزی را هم خیلی خوب می دانم. مخاطبان رادیوی ما از طیف های مختلفند، عجیب وغریب. یکی از نزدیکان آقا خامنه ای می گفت دست کم تا چند سال پیش که او را از نزدیک می دیده، می دانسته که عادت حضرت آقا این است که صبحش را با گوش کردن به بی بی سی شروع کند. آیت الله خمینی هم همین بود و رادیوی معروفش در جماران هنوز هست که رویش برچسب زده: بی بی سی صبح، بی بی سی شب.
شنیده بودم از چندین زندانی سیاسی قبل و بعد از انقلاب، که یک تجارت پر سود درون زندان، قاچاق رسانه است… روزنامه و کتاب تا رادیو. یک فعال به نام سیاسی که سالها در رژیم شاه در زندان بود برایم می گفت چگونه سرباز وظیفه ها، دو قران بیشتر گیرشان می آمد از بردن رادیوهای موج کوتاه دار به بند زندانیان سیاسی… این که حالا قدیم است از دانشجویان زندانی جنبش دانشجویی اخیر هم شنیدم همین را. که تجارت پر سود دوره آنها در زندان، موبایل بود، کتاب و روزنامه های اصلاح طلب و رادیو.
این روزها را خبر نداشتم تا حالا، یک زندانی مهریه در زندانی پرت، ماه ها در زندان بوده و وقتی به زور نماز صبحگاهی، از خواب بیدارش می کردند هر سحر، اگر کشیک سرباز وظیفه ی دوست داشتنی اش هم از آب در آمده، بوده، رادیویی داشته برای گوش دادن به ما. یادداشتی که برایم نوشته، کوتاه است ولی حسش عجیب است:
علی آقا،
من زندانی مهریه هستم. موقت بیرون آمدم. صبح ها، خصوصا در زمستان، که در تاریکی بیدارمون می کنن برای نماز، یکی از دل خوشی های ما، گوش کردن به رادیو بی بی سی است. من وقتی بیرون بودم بیننده تلویزیون بودم و زیاد رادیوی شما را نشنیده بودم ولی از وقتی زندان افتادم، خدا خدا می کنم که رادیو دستم برسد تا به اخبار بی بی سی گوش کنم. یک سرباز رادیو اجاره می دهد، روزی ۲۰۰۰ تومان. صبح ها بی بی سی گوش می کنم و بعد اگر تابلو نشود و بگیرد آهنگ گوش می کنم از رادیو فردا. البته از بند عمومی رادیو پخش می کنن بعضی وقت ها ولی حوصله ی ما سر میره. عصرها خطری تره ولی اگر بشود، به نوبت ما ( منظور نوبت شماست ) هم گوش می کنم. چند باری وقتی بیرون هستم از تلویزیون در آن شرکت کردم و نگاهش می کردم و خوب در زندان هم دنبالش می کنم. کاشکی بشه یک روز به زندانی ها هم بگین سلام. به زن سابق من هم نصیحت کنی دست از سر من برداره تا برم سر زندگیم.
حسش عجیب و غریب نیست؟ هر گوینده ای، وقتی پشت میکروفون رادیو قرار میگیره، یک تصویر داره از مخاطبی که براش حرف می زنه. از حالا به بعد، راهروهای زندان هم به تصویر ذهنی من از سماور و سفره صبحانه و خیابان های تهران، صبح زود هم اضافه شد… اینطوری هاست. در بند و زندان شما هم به ما گوش می کنند… رونوشت به تک تک شما برادرها. به قول معروف ما اینیم دیگه… اینجای کار ایستادیم. از شش هزار کیلومتر تر از لندن تا زندان های شما… شما کجای کارید؟
۳۳ سالگیت مبارک…
چند سال پیش، چنین روزی، ۱۲ بهمن، رفته بودم دفتر محمدعلی ابطحی، رییس دفتر محمد خاتمی وقتی که رییس جمهور شده بود. خاطرات انقلابیش را می خواستم ضبط کنم. با شور و شوق تعریف می کرد از مبارزه علیه رژیم شاه در مشهدشان. اصولا جالب بود روایت انقلابی را شنیدن که بعدا خودش صاحب قدرت شده بود از روز اول و اوجش در دولت اصلاحات. مصاحبه که تمام شد و ابطحی خوش رو داشت خداحافظی می کرد سوالی به ذهنم رسید. ضبط صوت را روشن کردم و پرسیدم آقای ابطحی شما که حالا به تغییر آرام و اصلاح وار عقیده دارید، اگر حالا، دوباره سال ۱۳۵۷ بود انقلاب می کردید یا اصلاحات؟ بدون درنگ جواب داد دوباره انقلاب. الان را مطمین نیستم. وقتی که محمدعلی ابطحی در دادگاه همان انقلابی که خودش هم در پیروزی اش نقش داشته و هم صاحب مسندش بوده، اما بدون تردیدی برای بسیاری انقلاب اگر هیچ نداشت، یک چیز داشت: دلشان خنک شد از به زیر کشیدن قدرت مطلق. این دل خنک شدن، تدریجی حاصل نمی شود. چون یک لحظه است باید یک هو و با انقلاب باشد که مزه بدهد.
اما برای من و شاید هم شما: وسط جنگ بود که به دنیا آمدم. هفت سال از انقلاب گذشته بود. راستش را بخواهید در کودکی، هر سال می نشستیم بلکه “امام بیاید”… مفهوم انقلاب برای کودکی من و ما، ده روز برنامه ای بود که تلویزیون نشان می داد و چون در طول سال چیزی نشان نمی داد، رنگ و لعاب آن ده روز انقدر به چشم می آمد که در عالم بچگی برای رسیدن سالانه امام از پاریس لحظه شماری می کردیم… بلکه بیاید و ما چاق و لاغر ببینیم… آن خوشحالی ما برای دیدن آن دو کله پوک، چاق و لاغر را می گویم، چنان به خاطره ورود حضرت امام گره خورده بود که حاضر بودیم ۳۶۵ روز سال، نعلینش را جفت کنیم بلکه زودتر ۱۲ بهمن بشود و دوباره بیاید… بیاید و جودی آبوت تلویزیون بیشتر شود. امام بیاید که تلویزیون فیلم و سریالش بیشتر شود… سن مدرسه رفتنمان که شد باز دهه انقلاب چیز خوبی بود. ده روز قبل از رسیدن آن ده روز، اگر بچه خوبی بودیم و خانم پرورشی بو گندو دوستمان داشت، انتخابمان می کرد که انتظامات باشیم و مدرسه را گل بزنیم و آماده “جشن پیروزی انقلاب” بکنیم… رقابت بود، مبصر بازی همه گل می کرد. بعد که آن کار را می انداختن گردن منتخبین، آنها دیگر سر کلاس نمی رفتند و در روشان خوب بود و بهانه ای برای شادی و بازی و خنده داشتند. درس نخوانند که کلاس گل بزنند و خیال کنند شاگردان خوبی هستند. اکازیون بود نه؟ انقلاب از این بهتر اصلا مگر وجود داشت؟ بهانه ای برای کارتون دیدن و از کلاس در رفتن…
بزرگتر که شدیم و بیشتر حالیمان شد، سالگرد انقلاب که نه اما خودش باعث و بانی هیجان بود.هیجانی که من برایش می مردم و می میرم. هیجان اینکه نکند بزند و اخم انقلاب ما را بگیرد! انقلاب برابر بود با لیست ممنوعه ها و ظرافت در دور زدنشان. انقلاب یعنی هیجان نوار ویدیو بقچه شده لایه روزنامه، انقلاب یعنی تفاوت زندگی در خیابان و خانه، انقلاب یعنی اینکه مواظب باش به کسی نگی تو مدرسه ها، انقلاب یعنی بلوغ یواشکی، انقلاب یعنی سرکوب درون در بیرون، یعنی دزدکی، یعنی یواشکی، یعنی نه خودی نه نا خودی، یعنی پیدا کردن رمز موفقیت در نخودی… انقلاب یعنی درست کردن تفریح از آزارهای روزمره… شل کردن و ایست بازرسی های انقلابی را لیز خوردن… انقلاب یعنی حفظ کردن وصیت امام، یعنی پس دادن و پاس کردن وصایا به جای درس های دانشگاه، انقلاب یعنی وساطت وصایای امام برای مشروط نشدن تنبلی ما. انقلاب یعنی بهانه خیلی خوب برای مهاجرت، یعنی ساده کردن ترجیع بند رفتم که رفتم…
در غربت هم انقلاب معنی دارد، تا دلتان بخواهد. سر دلمان نشسته، نمی رود که نمی رود… هنوز یعنی هیجان… یعنی خاطره … یعنی تکرار مکرر واژه “یادتونه”؟… انقلاب یعنی عادت نکردن به زندگی بی دغدغه، انقلاب یعنی مغلطه در ترجمه ی دغدغه… انقلاب یعنی سر رفتن حوصله با ندیدن انقلاب… انقلاب یعنی میس کردن حس منقلب هیجان. انقلاب یعنی آرامش سرد و برفی فردای روز فرار. انقلاب یعنی چی کار کنم بدون هیجان؟ انقلاب یعنی تراوش گاه به گاه هیجان… مثلا یعنی هیجان پر نوسان قیمت دلار… انقلاب یعنی به زور ضد انقلاب… یعنی اتهام امیدواری به نرمی یک انقلاب… انقلاب یعنی هیجان، هنوز هیجان، هر روز هیجان.
انقلاب یعنی من… دیروزم، حالایم، فردایم. انقلاب یعنی ما، خاطرات نسل ما… کلاس های پنجاه نفره، نیمکت های حتی چهار نفره. یعنی پارتی، بسیج، گشت، عرق کشمش، الکل طبی، بوی خیار، آستین بلند، شلوار پارچه ای، پاریزین کلفت مشکی، ژل، های لایت، اوپس اوپس، فیلتر، پارازیت، توقیف، بخار شیشه ماشین، بوسه، مختلط، بلوتوث، شمال های ارتحال…
قبول هم نداشته باشید که انقلاب انفجار نور بوده، انفجار هیجان که بوده.
۳۳ سالگیت مبارک سوخته نسل هیجان… مبارک انقلاب هیجان…
رییس ستاد حقوق بشر منهای همجنسگراها
رییس کمیته حقوق بشر پارلمان اروپا به ایران سفر کرده و با سفیر آلمان در تهران همراه شده برای دیداری با محمد جواد لاریجانی دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضاییه اسلامی. با هم چای خوردند و حرف زدند و در اواسط اختلاطشان، آقای لاریجانی بحث را می کشد اینوری که (نقل قول به عین) : این روزها غربی ها با ادعای اینکه در منشور جهانی حقوق بشر ازادی افراد در انتخاب همسر تضمین شده می گویند همجنس گرایی هم نوعی انتخاب همسر است و باید آزاد باشد. در حالی که همجنسگرایی انتخاب همسر نیست بلکه یک نوع انحراف و مرض جنسی است و همین غربی ها خودشان تا ۲۰ سال پیش آن را انحراف می دانسته اند و برای ان تجویز های دارویی داشتند.
حاج آقا
من تازه مدرسه راهنمایی می رفتم که محمد خاتمی رییس جمهور شد. مجلس دست راستی ها بود و دولت افتاده بود دست قشری که نامش از آن به بعد شد اصلاح طلبان. در میان درس ها، قرآن هم می خواندیم و جناب معلم قرآن، مدیر مدرسه هم بود. می خواست پیرمرد جلوه کند اما نبود. حاج آقایی آن موقع پنجاه ساله، مرتب و منظم، با ریش هایی که به سفیدیش می نازید و رفتار و اخلاق های عجیب و غریب. در مدرسه فقط ما بخت برگشته ها بودیم که او دبیرمان بود. کتاب های قرآن را هم همین آقای حدادعادل نوشته بود اما مگر حاج آقا قبولش داشت. حاج آقا اصرار داشت که ما به جای کتاب مدرسه، خود قرآن را ببریم و بخوانیم. از حمد شروع کرده بود و می گفت تا آخر سال باید کل کتاب مقدس را تمام کنیم، معنی کنیم و دست کم نصفش را هم حفظ بشویم. لا به لای صندلی ها راه می رفت و آیه آیه ترجمه می کرد! ترجمه هایش هم با ترجمه ی کتاب فرق داشت…
تشابهِ این مدلی…
کشور کره شمالی که اخیرا رهبر معظمش هم مرد، کشور عجیب و غریبی است، خصوصا وقتی روایت همان انگشت شمار توریستی که سفر کرده اند را می شنوی یا خبرنگارهایی که تحت پوشش و حفاظت چندین و چند مامور حکومتی توانسته اند کاری در آن کشور انجام بدهند. کشوری که حکومتش ادعا می کند بهترین حکومت روی کره زمین است… ادعا می کند جهان در ورطه فروپاشی است ولی کره شمالی نه. کشوری که لاییک است و کمونیستی اما رهبرانش را از جنس خدا کرده و وقتی رهبر بزرگ کیم ایل سونگ ( موسس رژیم کمونیستی) مرد، محققانش به این نتیجه رسیدند که او، یعنی روح او به خورشید پیوسته. کار انقدر بیخ پیدا کرد که گفتند و نوشتند که از لحظه مرگش نور خورشید زیادتر شده…
قایم موشک در کنسولگری و زیر ابروی دیپلماتیک
در دو روزی که گذشت و درجریان بسته شدن سفارت ایران در لندن، علاوه بر خبر، اتفاق هایی هم می افتاد ریزه میزه ولی با نمک. بخشیش را اینجا نوشتم و بقیه را اینجا:
قایم موشک دیپلماتیک
بزارین از پریروز بگم که رفته بودم به کنسولگری ایران در لندن . آخرین روز کاری کنسولگری بود بساط قایم موشکی ( باشک؟) به پا شد دیدنی. وقتی از در کنسولگری وارد می شوی، باجه ای هست روبروی در ورودی و بعد در سمت راست اتاقی. از باجه شماره ای میگیری و باید بروی در اتاق سمت راست بنشینی تا کارهات راه بیوفته. آن باجه اما از پشت به اتاق دست راست راهی دارد و کارمندان خودشان از آن تردد می کنند. بار نخستی که وارد کنسولگری شدم، شلوغتر از آن بود که متوجه حضورم بشوند اما بار دوم دیدند و شناختند و یک آقای خوش برخورد که فهمیدم کارمند محلی سفارت است، از باجه بیرون آمد و شیرینی تعارف کرد وگفت امیدوار است کار کنسولی نداشته باشم که حالا با تعطیل شدن کنسولگری، به دردسر بیافتم. آن آقا که رفت چشمم افتاد به یکی از کارمندان پشت باجه و ماجرا شروع شد: خانم کارمند، تا من را می دید می رفت قایم می شد. کار به جایی کشید که وقتی جلوی باجه در ورودی بودم، او به اتاق سمت راستی می رفت و وقتی به اتاق سمت راستی می رفتم، سر کار خانم از در پشتی مخصوص کارمندان به باجه بر می گشت. اول فکر کردم شاید خیال می کنم ولی بعد که امتحان کردم ( بخوانید شیطنت) و چند بار به سرعت از اتاق سمت راست به جلوی باجه ورودی رفتم و برگشتم، متوجه شدم که نخیر، این خانم کارمند، وارونه ی کاری که من می کنم را می کند که چشممان به چشم هم نیافتد، آخرش که من نیم تنه ام را از این طرف دیوار به آن طرف بردم و پاهایم در آن یکی اتاق ماند، خانم ماند چکار کند، گذاشت رفت… چرا؟ چمی دونم.
بساط، روزنامه، نماز
دیروز رفته بودم به ترمینال ۵ فرودگاه هیترو. در کمال نا امیدی. تمام راه از دفتر تلویزیون تا فرودگاه، با خودم می گفتم عمرا دیپلماتی ببینی. اینها را با ماشین مخصوص میارن، می برن به قسمت مهمانان ویژه که از آنجا بروند که چشمشان به چشمی نیوفتد. از خط و نشانی که هیترو کشیده بود هم معلوم بود که در شرایط امنیتی ویژه ای این کار رو خواهند کرد. به دوربین مستقیم ما اجازه حضور در فرودگاه رو ندادن و اصولا کار خبرنگاری رو مشکل تر کرده بودن. من هم کامپیوترم رو زیر بغلم گذاشتم و با یک اینترنت سیار نسبتا قراضه راهی فرودگاه شدم که گزارش های زنده را از طریق ارتباط ویدیویی اینترنتی از بیرون ترمینال پخش کنیم. به این فکر می کردم که اگر کسی را نبینم و خبری نباشد چه خاکی به سرم بریزم. فیلمبرداری رو هم خبر کرده بودیم به هر حال که اگر مجوز وسط روز صادر شد و البته خبری بود، در ترمینال فیلم بگیریم. با کلی پرس و جو شنیدم که قراره هیات دیپلماتیک جمهوری اسلامی در جایی در پایین ترین نقطه ترمینال، به بخش مهمانان ویژه برن. جایی که اجازه ورود بهش رو نداشتم. بهم گفتن دری هست و تلفنی دم در. زنگ می زنی، اگر اجازه دادن می تونم برم تو. در غیر اینصورت نه که البته چه انتظاری میتونم داشته باشم از هیات نمایندگی ایران که در اون شرایط با من گفتگو کنن. میانه راه تا طبقه پایین فیلمبردار را هم دیدم و ماجرا رو بهش گفتم. فیلمبردار حق الزحمه ای، که حدس می زد زیاد کاری نداشته باشه، تابلو خوشحال بود… به طبقه پایین که رسیدیم و در ورودی و تلفن کذایی در بیرون ترمینال رو که پیدا کردیم، من مشغول تعریف کردن ماجرا برای فیلمبردار بودم که برق از سرم پرید. یک گروه ایرانی، روی زمین روزنامه پهن کرده بودند و بار و بنه شون روش پهن کرده بودند.

هیات دیپلماتیک ایران در فرودگاه هیترو
یک سری مشغول نماز خوندن بودند و بقیه هم مشغول حرف زدن. ای دل غافل! کارمندهای سفارت بودن. فک کنم یک جیغ خفیفی کشیدم و با تته پته سعی کردم به فیلمبردار حالی کنم که بدون جلب توجه، فیلمبرداری رو شروع کنه ( معمولا هیات های دیپلماتیک ایران برخلاف هیات های دیپلماتیک سایر نقاط دنیا که وقتی دوربین می بینن، با ژست روبرویش رژه می روند، از دوربین فراری هستند، شرایطشان هم خوب نبود و فراری تر.) فیلمبردار شروع به فیلم گرفتن کرد. یکی دو دقیقه که گرفت من جلو رفتم و خودم رو معرفی کردم شاید بشود گفتگویی هم کرد که البته انگار با سنگ حرف می زدم. من سوال می کردم، آقای نماینده هوا رو تماشا می کرد. پرسیدم کنسولگری کی بازگشایی میشه، خم شد جورابش رو بالا کشید و آستین بعد از نمازش رو پایین زد. پرسیدم بدون شک ایرانی های بسیاری از ترک شما ناراحت هستند، اینطور فکر نمی کنید، دکمه بالای یقه اش رو باز کرد، گفتم نمازتون قبول که حداقل حس نزدیکی کنیم، زبون باز کرد که ایشالله به کمرت بخوره… فهمیدم بخش پذیرایی ویژه حاضر نبوده و این بنده های خدا پشت در منتظرن و مجبور شدن همون جا بساط کنن. در همون لحظات متوجه شدم بسیاری از جعبه ها، وسایل زندگی شخصی کارکنان هست. روی یکی از کارتن ها نوشته شده بود لیوان پایه بلند، روی یکی دیگه نوشته شده بود ظروف چینی. با خودم فکر کردم ببین تو این شرایط چقدر دوست و رفیق، ایرانی وار، پیغوم و بسته های عزیزانشون رو در ایران، وبال محموله های دیپلماتیک اینها کردن… جمع کردن زندگی در ۴۸ ساعت، اصلا کار آسونی نیست… خصوصا اگر بچه ای هم در کار باشه.
زیر ابروی دیپلماتیک
در همان بیرون ترمینال، کنار هیات نمایندگی ایران، بساط کردم و شروع کردم امتحان کردن ارتباط اینترنتی و تصویریم. گوشم البته به آنها بود. سه تا از خانم ها با حجاب کامل، یعنی مقنعه چونه ای و چادر، مشغول حرف زدن بودن. می شنیدم، یکی از خانم ها به دیگری می گفت پارچه مقنعه ای هندی خریده که ایران خودش مقنعه ببره و بدوزه. یکی دیگه نگران بود که ابروهاش رو درست نکرده. می گفت انقدر هول هول جمع کردیم که نرسیدم ابرو تمیز کنم، کار ابروی فلانی خیلی خوب بود اینجا. خانم اول در جواب خانم دوم گفت: اشکال نداره، بهتر، بزار دهه ( لابد دهه محرم رو میگفت) که تموم شد، با هم میریم یکی رو می شناسم تهران، ابروت رو درست کن… چه کاریه حالا تو عزا… زندگیشون مختل شده بود ولی جریان داشت.
پیوست: این دو گزارش (+ و+) از روزهای اول و دوم دسامبر است. یعنی ۴۸ ساعت آخر سفارت ایران در لندن
جناب سرهنگ چهارشنبه
دل من همیشه پیش باغچه شان بود… پشت عمارت سنگی خانه جناب سرهنگ، باغی بود که درخت هاش همسن زن و شوهری جناب سرهنگ و خانم آغا بودند… با حوضی بین درخت ها و راه و نیم راه های دایره ای دور تا دور باغ. جان می داد برای ورجه زدن و خاک بازی. عمارت خانه اما سنگی بود… دو طبقه. با دستشویی که جناب سرهنگ رضایت نمی داد از بیرون خانه، تو بیاید. کفی مکالیومی، پله هایی از سنگ و درهای چوبی که به کوچه ای تنگ در شمیران باز می شد، چه باز شدنی: جناب سرهنگ اصرار داشت فامیل، چهارشنبه اول هر ماه در منزلش جمع شوند… خود جناب سرهنگ، فکل و کراوات زده فرو می رفت در مبل ( به قول خودش) شاه نشین و این خانم آغا بود که به استقبال مهمان ها می آمد.
برگ ریزان دلم…
پاییز از لندن نرفته بود که حالا برگرشتنش، خبر باشه. اینجا همیشه ی خدا پاییزه… اما نمی دونم چرا دل من، ناغافل امروز، پاییزی شد؟ روزگار غریبی است، غریب تر از وقتی که شاملو از غریبی روزگار نوشت… ابلیس رو دیدم… پیروز و مست… پرسه؟ نه! نمی زد… سورِ عزای ما رو بر سفره نشسته بود و کوفت می کرد…
پیوست: این را که در فیس بوک نوشتم، دوستی جواب داده که: سور عزای ما، کوفتش بشه ایشالله…
اینم شد افشاگری؟
خواسته اند مثلا افشاگری کنند…
عکسی که در این گزارش برنامه خبری ۲۰:۳۰ ماتش کردند و از آن به عنوان روابط پشت صحنه ما در بی بی سی نام بردند، این عکس است. در پایان یک روز کاری سخت، دوست و همکار عزیز دل، سعیده هاشمی و من… پارسال همین موقع های سال بود که بعد از کلی گپ و گفت و مسخره بازی این عکس را گرفتیم… یادم هست دو سه روز بود که تلفن جدیدم را خریده بودم و مثلا داشتم اولین عکس ها را با دوربین آیفون ۴ می انداختم… اگر می دانستیم تا این اندازه مورد علاقه و توجه قرار می گیرد، قشنگ تر ژست می گرفتیم…
تلویزیون ایران، عکس را کرده نماد روابط پشت صحنه در بی بی سی… دروغ هم نگفته. این عکس به خوبی روابط ما را نشان می دهد… اینکه چطور در بخش فارسی بی بی سی به یک خانواده تبدیل شدیم… همدیگه رو دوست داریم و نگران هم هستیم. روابط پشت صحنه ما از جنس دوستی است که در این عکس می بینید… ما عادت کردیم دست روی شانه هم بندازیم و همدیگر رو دوست داشته باشیم… متاسفم که برای تلویزیون مملکتم، نشان دادن مرگ و نفرت و کینه پر افتخار تر از اینگونه دوستی هاست. متاسف ترم که دوستان حتی در حوزه ( به قول خودشان) جنگ با رسانه های خارجی، انقدر ضعیف و (از شما چه پنهون به نظرم) جوادند… خداوکیلی، این هم شد افشاگری؟