رییس ستاد حقوق بشر منهای همجنسگراها
رییس کمیته حقوق بشر پارلمان اروپا به ایران سفر کرده و با سفیر آلمان در تهران همراه شده برای دیداری با محمد جواد لاریجانی دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضاییه اسلامی. با هم چای خوردند و حرف زدند و در اواسط اختلاطشان، آقای لاریجانی بحث را می کشد اینوری که (نقل قول به عین) : این روزها غربی ها با ادعای اینکه در منشور جهانی حقوق بشر ازادی افراد در انتخاب همسر تضمین شده می گویند همجنس گرایی هم نوعی انتخاب همسر است و باید آزاد باشد. در حالی که همجنسگرایی انتخاب همسر نیست بلکه یک نوع انحراف و مرض جنسی است و همین غربی ها خودشان تا ۲۰ سال پیش آن را انحراف می دانسته اند و برای ان تجویز های دارویی داشتند.
محمد جواد لاریجانی گفته: حالا سوال این است که به فرض اینکه اعلامیه جهانی را نوعی توافق جهانشمول بدانیم که درباره آن هم تردیدهایی هست- اما تاثیر مفاهیم آن را دیگر چرا باید غربی ها انجام بدهند؟ چرا نباید تفسیری که ما از همجنسگرایی داریم پایه کار ما قرار نگیرد. در واقع غرب اشکارا می خواهد سرنوشت خودش را با زور به دنیا تحیمل کند و این دیگر جهانشمولی نیست بلکه جهانگشایی است.
آقای مشاور امور بین الملل رئیس قوه قضائیه ادامه داده که: چگونه است که غربی ها می توانند در طی چند دهه یک بیماری و مرض را به یک روش و مدل زندگی تبدیل کنند اما ما حق نداریم بر اساس ارزش های فرهنگی خود با آن مواجه شویم؟ ما باید این حق را داشته باشیم که بر اساس ارزش های فرهنگی خود با موضوعات رفتار کنیم.
اول اینکه نمی دانم چه شده که آقای لاریجانی همه چیز را ول کرده در گفتگو با برادران چشم آبی آلمانی، فیلشان یاد هندوستان کرده و زده اند به این جاده. عجیب است والله. این همه موضوع بحث، در ذهن محمد جواد لاریجانی چه می گذشته که بی حرف پیش و پس، موضوع همجنسگرایی را کشیده وسط. این از این.
دوم اینکه جناب لاریجانی، درست می فرمایند بیش از بیست سال پیش، علم روانشناسی همجنسگرایی را ناهنجاری می دانست اما رفت و نشست و تحقیق کرد و سنگین و سبک کرد و به این نتیجه رسید که آقا شیوه زندگی، هنجار و نا هنجار بر نمی دارد. همجنسگراها بیمار نیستند، اقلیت های جنسی هستند و باید از حقوق زندگی برخوردار باشند. غربی ها اصرار نکردند بر فکر غلط قبلی شان. فهمیدند که اشتباه می کنند کوتاه آمدند… اینها یک خوبی دارند، هیچ چیز را حیثیتی نمی کنند که نشود کوتاه آمد. متحجر نیستند. الان خیلی راحت می گویند چند سال پیش اشتباه می کردیم، ببخشید، حالا خوش باشید… خوشم آمد که رسوم همسرداری و زندگی مرداشویی در غرب را درست به عرض مبارک رسانده اند. اینجا همجنسگراها مانند حضرتعالی و حاج خانم، با هم ازدواج می کنند، زندگی تشکیل می دهند، حق دارند بچه بیاورند و نگه دارند و خلاصه اینکه، آقای رییس ستاد حقوق بشر اسلامی، حق بشر بودنشان، به جا آورده می شود. اگر کسی چپ نگاهشان هم بکند یا جمله ای از شما قرض بگیرد و عتاب و خطابشان کند با قانون طرف است و شوخی بر دار هم نیست. معیار برخورد جامعه با آنها هم رفتارشان در تخت خواب نیست. آنها چون ادمند، عزیزند نه بیشتر، نه کمتر…
سوم اینکه آقای لاریجانی فرمودند : حالا سوال این است که به فرض اینکه اعلامیه جهانی را نوعی توافق جهانشمول بدانیم که درباره آن هم تردیدهایی هست- اما تاثیر مفاهیم آن را دیگر چرا باید غربی ها انجام بدهند؟ چرا نباید تفسیری که ما از همجنسگرایی داریم پایه کار ما قرار نگیرد. در واقع غرب اشکارا می خواهد سرنوشت خودش را با زور به دنیا تحیمل کند و این دیگر جهانشمول نیست بلکه جهانگشایی است… آقا محمد جواد آقا… تاثیر مفاهیم حقوق بشری را اگر غربی ها انجام بدهند مثلا در رعایت حقوق همجنسگراها، تلفاتی ندارد، خونی ریخته نمی شود و آشوب به پا نمی شود. اینکه پرسیده اید چرا نباید تفسیری که ما( یعنی شما و حکومت اسلامیتان) از همجنسگرایی داریم پایه کار ما قرار نگیرد، پاسخی دارد خیلی ساده: برای اینکه پایه کار قرار گرفتن تفسیر شما از همجنسگرایی یعنی طناب دار، یعنی سنگسار، یعنی پرت کردن همجنسگراها از بالای کوه قربان. عواقب تفسیر شما مستقیما دامن جان آدم ها را گرفته و می گیرد… همان علم روانشناسی که تا بیست سال پیشش را خبر دارید و بعد خودتان را به کوچه علی چپ زده اید می گوید همجنسگرایی انحراف و بیماری نیست، آنچه به قول خودتان انحراف و مرض است، همجنسگرا هراسی است. حضرت آقا، شما را در غرب، می برند کلینیک، جلسات مشاوره روانشناسی، ریشه یابی می کنند که در طول زندگی چه بر سرتان آمده که چنین همجنسگرا هراس شده اید و بعد کمکتان می کنند که خاطرات تلخ را فراموش کنید و کینه را کنار بگذارید… آقای دبیر ستاد حقوق بشر منهای همجنسگراها، دلیل اینکه تفسیر شما نمی شود پایه کار قرار بگیرد یک نکته است: شما مرض دارید، هموفوبیک هستید و می خواهید آدم بکشید. من مانده ام این آقایان آلمانی که اگر در کشورشان به همجنسگراها از گل نازکتر گفته بشود، زمین را به زمان می چسبانند، چرا این حقیقت تلخ را به شما نگفته اند… شاید هم گفته اند.
باز خدا پدرش بیامرزد که مثل آقای احمدی نژاد از بیخ و بن نگفت که همجنسگرا نداریم.
دم تک تک همجنسگراهای داخل ایران گرم که با وجود این همه فشار، این همه توهین، این همه نادیده گرفته شدن، این همه ظلمی که از حکومت گرفته تا مردم کوچه و خیابان می کنند هستند و می خواهند حقشان را بگیرند. می دانم که خیلی تنهایید… می دانم که هیچ دفاعی ندارید و مظلوم مطلقید. می فهمم که وقتی از خانواده گرفته تا جامعه تا قانون تا آقای دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضاییه، همه علیه تان هستند، نباید حس و حال خوبی داشته باشید اما رمق داشته باشید، تا می توانید دهن کجی کنید و به ریش حماقت، بخندید… با خودتان تکرار کنید که: اینها نمی فهمند…
دوستان، شما را به خدا بیایید یک بار خودمان را بگذاریم جای همجنسگراها… صبح از خواب بیدار شوی و حرفهای دبیر ستاد حقوق بشر مملکتت را بخوانی که از بالا تا پایین، حق زندگیت را زیر پا گذاشته… صبح از خواب بیدار شوی و بیش از پیش حس کنی که وجودت در خطر است… خودتان را بگذارید جای یک همجسنگرا در یک روستای کوچک مثلا در جنوب ایران که به ماهیتش پی برده اما اطلاع درستی از آن ندارد و با این همه فشار از حاکمیت و دستگاه تبیلغاتیش روبروست… مثلا از تلویزیون این فرمایشات آقای لاریجانی را ببیند… سنگ هم که بود متلاشی می شد…
دبیر ستاد حقوق بشر، کدام بشر؟ آقایان رسما در بشر بودن هم خودی و غیرخودی درست کرده اند… از نوع تخت خوابی البته
حاج آقا
من تازه مدرسه راهنمایی می رفتم که محمد خاتمی رییس جمهور شد. مجلس دست راستی ها بود و دولت افتاده بود دست قشری که نامش از آن به بعد شد اصلاح طلبان. در میان درس ها، قرآن هم می خواندیم و جناب معلم قرآن، مدیر مدرسه هم بود. می خواست پیرمرد جلوه کند اما نبود. حاج آقایی آن موقع پنجاه ساله، مرتب و منظم، با ریش هایی که به سفیدیش می نازید و رفتار و اخلاق های عجیب و غریب. در مدرسه فقط ما بخت برگشته ها بودیم که او دبیرمان بود. کتاب های قرآن را هم همین آقای حدادعادل نوشته بود اما مگر حاج آقا قبولش داشت. حاج آقا اصرار داشت که ما به جای کتاب مدرسه، خود قرآن را ببریم و بخوانیم. از حمد شروع کرده بود و می گفت تا آخر سال باید کل کتاب مقدس را تمام کنیم، معنی کنیم و دست کم نصفش را هم حفظ بشویم. لا به لای صندلی ها راه می رفت و آیه آیه ترجمه می کرد! ترجمه هایش هم با ترجمه ی کتاب فرق داشت…
تشابهِ این مدلی…
کشور کره شمالی که اخیرا رهبر معظمش هم مرد، کشور عجیب و غریبی است، خصوصا وقتی روایت همان انگشت شمار توریستی که سفر کرده اند را می شنوی یا خبرنگارهایی که تحت پوشش و حفاظت چندین و چند مامور حکومتی توانسته اند کاری در آن کشور انجام بدهند. کشوری که حکومتش ادعا می کند بهترین حکومت روی کره زمین است… ادعا می کند جهان در ورطه فروپاشی است ولی کره شمالی نه. کشوری که لاییک است و کمونیستی اما رهبرانش را از جنس خدا کرده و وقتی رهبر بزرگ کیم ایل سونگ ( موسس رژیم کمونیستی) مرد، محققانش به این نتیجه رسیدند که او، یعنی روح او به خورشید پیوسته. کار انقدر بیخ پیدا کرد که گفتند و نوشتند که از لحظه مرگش نور خورشید زیادتر شده…
قایم موشک در کنسولگری و زیر ابروی دیپلماتیک
در دو روزی که گذشت و درجریان بسته شدن سفارت ایران در لندن، علاوه بر خبر، اتفاق هایی هم می افتاد ریزه میزه ولی با نمک. بخشیش را اینجا نوشتم و بقیه را اینجا:
قایم موشک دیپلماتیک
بزارین از پریروز بگم که رفته بودم به کنسولگری ایران در لندن . آخرین روز کاری کنسولگری بود بساط قایم موشکی ( باشک؟) به پا شد دیدنی. وقتی از در کنسولگری وارد می شوی، باجه ای هست روبروی در ورودی و بعد در سمت راست اتاقی. از باجه شماره ای میگیری و باید بروی در اتاق سمت راست بنشینی تا کارهات راه بیوفته. آن باجه اما از پشت به اتاق دست راست راهی دارد و کارمندان خودشان از آن تردد می کنند. بار نخستی که وارد کنسولگری شدم، شلوغتر از آن بود که متوجه حضورم بشوند اما بار دوم دیدند و شناختند و یک آقای خوش برخورد که فهمیدم کارمند محلی سفارت است، از باجه بیرون آمد و شیرینی تعارف کرد وگفت امیدوار است کار کنسولی نداشته باشم که حالا با تعطیل شدن کنسولگری، به دردسر بیافتم. آن آقا که رفت چشمم افتاد به یکی از کارمندان پشت باجه و ماجرا شروع شد: خانم کارمند، تا من را می دید می رفت قایم می شد. کار به جایی کشید که وقتی جلوی باجه در ورودی بودم، او به اتاق سمت راستی می رفت و وقتی به اتاق سمت راستی می رفتم، سر کار خانم از در پشتی مخصوص کارمندان به باجه بر می گشت. اول فکر کردم شاید خیال می کنم ولی بعد که امتحان کردم ( بخوانید شیطنت) و چند بار به سرعت از اتاق سمت راست به جلوی باجه ورودی رفتم و برگشتم، متوجه شدم که نخیر، این خانم کارمند، وارونه ی کاری که من می کنم را می کند که چشممان به چشم هم نیافتد، آخرش که من نیم تنه ام را از این طرف دیوار به آن طرف بردم و پاهایم در آن یکی اتاق ماند، خانم ماند چکار کند، گذاشت رفت… چرا؟ چمی دونم.
بساط، روزنامه، نماز
دیروز رفته بودم به ترمینال ۵ فرودگاه هیترو. در کمال نا امیدی. تمام راه از دفتر تلویزیون تا فرودگاه، با خودم می گفتم عمرا دیپلماتی ببینی. اینها را با ماشین مخصوص میارن، می برن به قسمت مهمانان ویژه که از آنجا بروند که چشمشان به چشمی نیوفتد. از خط و نشانی که هیترو کشیده بود هم معلوم بود که در شرایط امنیتی ویژه ای این کار رو خواهند کرد. به دوربین مستقیم ما اجازه حضور در فرودگاه رو ندادن و اصولا کار خبرنگاری رو مشکل تر کرده بودن. من هم کامپیوترم رو زیر بغلم گذاشتم و با یک اینترنت سیار نسبتا قراضه راهی فرودگاه شدم که گزارش های زنده را از طریق ارتباط ویدیویی اینترنتی از بیرون ترمینال پخش کنیم. به این فکر می کردم که اگر کسی را نبینم و خبری نباشد چه خاکی به سرم بریزم. فیلمبرداری رو هم خبر کرده بودیم به هر حال که اگر مجوز وسط روز صادر شد و البته خبری بود، در ترمینال فیلم بگیریم. با کلی پرس و جو شنیدم که قراره هیات دیپلماتیک جمهوری اسلامی در جایی در پایین ترین نقطه ترمینال، به بخش مهمانان ویژه برن. جایی که اجازه ورود بهش رو نداشتم. بهم گفتن دری هست و تلفنی دم در. زنگ می زنی، اگر اجازه دادن می تونم برم تو. در غیر اینصورت نه که البته چه انتظاری میتونم داشته باشم از هیات نمایندگی ایران که در اون شرایط با من گفتگو کنن. میانه راه تا طبقه پایین فیلمبردار را هم دیدم و ماجرا رو بهش گفتم. فیلمبردار حق الزحمه ای، که حدس می زد زیاد کاری نداشته باشه، تابلو خوشحال بود… به طبقه پایین که رسیدیم و در ورودی و تلفن کذایی در بیرون ترمینال رو که پیدا کردیم، من مشغول تعریف کردن ماجرا برای فیلمبردار بودم که برق از سرم پرید. یک گروه ایرانی، روی زمین روزنامه پهن کرده بودند و بار و بنه شون روش پهن کرده بودند.

هیات دیپلماتیک ایران در فرودگاه هیترو
یک سری مشغول نماز خوندن بودند و بقیه هم مشغول حرف زدن. ای دل غافل! کارمندهای سفارت بودن. فک کنم یک جیغ خفیفی کشیدم و با تته پته سعی کردم به فیلمبردار حالی کنم که بدون جلب توجه، فیلمبرداری رو شروع کنه ( معمولا هیات های دیپلماتیک ایران برخلاف هیات های دیپلماتیک سایر نقاط دنیا که وقتی دوربین می بینن، با ژست روبرویش رژه می روند، از دوربین فراری هستند، شرایطشان هم خوب نبود و فراری تر.) فیلمبردار شروع به فیلم گرفتن کرد. یکی دو دقیقه که گرفت من جلو رفتم و خودم رو معرفی کردم شاید بشود گفتگویی هم کرد که البته انگار با سنگ حرف می زدم. من سوال می کردم، آقای نماینده هوا رو تماشا می کرد. پرسیدم کنسولگری کی بازگشایی میشه، خم شد جورابش رو بالا کشید و آستین بعد از نمازش رو پایین زد. پرسیدم بدون شک ایرانی های بسیاری از ترک شما ناراحت هستند، اینطور فکر نمی کنید، دکمه بالای یقه اش رو باز کرد، گفتم نمازتون قبول که حداقل حس نزدیکی کنیم، زبون باز کرد که ایشالله به کمرت بخوره… فهمیدم بخش پذیرایی ویژه حاضر نبوده و این بنده های خدا پشت در منتظرن و مجبور شدن همون جا بساط کنن. در همون لحظات متوجه شدم بسیاری از جعبه ها، وسایل زندگی شخصی کارکنان هست. روی یکی از کارتن ها نوشته شده بود لیوان پایه بلند، روی یکی دیگه نوشته شده بود ظروف چینی. با خودم فکر کردم ببین تو این شرایط چقدر دوست و رفیق، ایرانی وار، پیغوم و بسته های عزیزانشون رو در ایران، وبال محموله های دیپلماتیک اینها کردن… جمع کردن زندگی در ۴۸ ساعت، اصلا کار آسونی نیست… خصوصا اگر بچه ای هم در کار باشه.
زیر ابروی دیپلماتیک
در همان بیرون ترمینال، کنار هیات نمایندگی ایران، بساط کردم و شروع کردم امتحان کردن ارتباط اینترنتی و تصویریم. گوشم البته به آنها بود. سه تا از خانم ها با حجاب کامل، یعنی مقنعه چونه ای و چادر، مشغول حرف زدن بودن. می شنیدم، یکی از خانم ها به دیگری می گفت پارچه مقنعه ای هندی خریده که ایران خودش مقنعه ببره و بدوزه. یکی دیگه نگران بود که ابروهاش رو درست نکرده. می گفت انقدر هول هول جمع کردیم که نرسیدم ابرو تمیز کنم، کار ابروی فلانی خیلی خوب بود اینجا. خانم اول در جواب خانم دوم گفت: اشکال نداره، بهتر، بزار دهه ( لابد دهه محرم رو میگفت) که تموم شد، با هم میریم یکی رو می شناسم تهران، ابروت رو درست کن… چه کاریه حالا تو عزا… زندگیشون مختل شده بود ولی جریان داشت.
پیوست: این دو گزارش (+ و+) از روزهای اول و دوم دسامبر است. یعنی ۴۸ ساعت آخر سفارت ایران در لندن
جناب سرهنگ چهارشنبه
دل من همیشه پیش باغچه شان بود… پشت عمارت سنگی خانه جناب سرهنگ، باغی بود که درخت هاش همسن زن و شوهری جناب سرهنگ و خانم آغا بودند… با حوضی بین درخت ها و راه و نیم راه های دایره ای دور تا دور باغ. جان می داد برای ورجه زدن و خاک بازی. عمارت خانه اما سنگی بود… دو طبقه. با دستشویی که جناب سرهنگ رضایت نمی داد از بیرون خانه، تو بیاید. کفی مکالیومی، پله هایی از سنگ و درهای چوبی که به کوچه ای تنگ در شمیران باز می شد، چه باز شدنی: جناب سرهنگ اصرار داشت فامیل، چهارشنبه اول هر ماه در منزلش جمع شوند… خود جناب سرهنگ، فکل و کراوات زده فرو می رفت در مبل ( به قول خودش) شاه نشین و این خانم آغا بود که به استقبال مهمان ها می آمد.
برگ ریزان دلم…
پاییز از لندن نرفته بود که حالا برگرشتنش، خبر باشه. اینجا همیشه ی خدا پاییزه… اما نمی دونم چرا دل من، ناغافل امروز، پاییزی شد؟ روزگار غریبی است، غریب تر از وقتی که شاملو از غریبی روزگار نوشت… ابلیس رو دیدم… پیروز و مست… پرسه؟ نه! نمی زد… سورِ عزای ما رو بر سفره نشسته بود و کوفت می کرد…
پیوست: این را که در فیس بوک نوشتم، دوستی جواب داده که: سور عزای ما، کوفتش بشه ایشالله…
اینم شد افشاگری؟
خواسته اند مثلا افشاگری کنند…
عکسی که در این گزارش برنامه خبری ۲۰:۳۰ ماتش کردند و از آن به عنوان روابط پشت صحنه ما در بی بی سی نام بردند، این عکس است. در پایان یک روز کاری سخت، دوست و همکار عزیز دل، سعیده هاشمی و من… پارسال همین موقع های سال بود که بعد از کلی گپ و گفت و مسخره بازی این عکس را گرفتیم… یادم هست دو سه روز بود که تلفن جدیدم را خریده بودم و مثلا داشتم اولین عکس ها را با دوربین آیفون ۴ می انداختم… اگر می دانستیم تا این اندازه مورد علاقه و توجه قرار می گیرد، قشنگ تر ژست می گرفتیم…
تلویزیون ایران، عکس را کرده نماد روابط پشت صحنه در بی بی سی… دروغ هم نگفته. این عکس به خوبی روابط ما را نشان می دهد… اینکه چطور در بخش فارسی بی بی سی به یک خانواده تبدیل شدیم… همدیگه رو دوست داریم و نگران هم هستیم. روابط پشت صحنه ما از جنس دوستی است که در این عکس می بینید… ما عادت کردیم دست روی شانه هم بندازیم و همدیگر رو دوست داشته باشیم… متاسفم که برای تلویزیون مملکتم، نشان دادن مرگ و نفرت و کینه پر افتخار تر از اینگونه دوستی هاست. متاسف ترم که دوستان حتی در حوزه ( به قول خودشان) جنگ با رسانه های خارجی، انقدر ضعیف و (از شما چه پنهون به نظرم) جوادند… خداوکیلی، این هم شد افشاگری؟
پتو و تخمه و اعدام
پاراگراف اول خبر سایت فارسی بی بی سی این بود: رسانه های خبری ایران گزارش کردند که علیرضا ملاسلطانی، که به اتهام کشتن روح الله داداشی مشهور به “قوی ترین مرد جهان” در یک نزاع خیابانی به اعدام محکوم شده بود، در ملاء عام به دار آویخته شده استذ اما خانواده ملا سلطانی گفته اند که علیرضا هنگام اجرای حکم هنوز به سن هجده سالگی نرسیده بود…
بیایید اصلا در مورد قاتل بودن این نوجوان و چگونگی به قتل رسیدن روح الله داداشی بحث نکنیم. اصلا بیایید قبول کنیم مجازات قاتل، اعدام است… بیایید فراموش کنیم که هجده سالش هم نشده بوده… شرح صحنه ی اعدام اما فراموش نشدنی است… جماعتی هزاران نفری با پتو و تخمه جمع شده اند تا وقتی طناب دار بالا می رود، سوت و کف بکشند… دست فروش ها جمع شده بودند تا چیپس و چس فیل به تماشاچی ها بفروشند… نصف شب. دیروز عصر تلفن زدم به برادر علیرضا ملاسلطانی… داود ملاسلطانی. مجلس شام غریبان برادرش برپا بود. فراموش کردم با “برادر قاتل” حرف می زنم… با یک انسان طرف بودم که حالا زندگی خانوادگی شان از این رو به آن رو شده… بشنوید
Davood molla soltani by zigali
این جمله ها… : سیلی زد در گوش مادرم… مگه مفسد فی الارض بود که در ملا عام اعدام شد؟… مردم با تخمه و پتو… یک انسان درد کشیده آن طرف خط تلفن بود… انسانی که حالا حق دارد همه را به یک چشم ببیند و از جامعه متنفر شود. شنیدم پانزده هزار نفر جمع شده بودند برای تماشای اعدام. تمام انسان هایی که ما در تمام طول عمرمان می توانیم از نزدیک ببینیم و بشناسیم، به پانزده هزار نفر می رسد؟ حالا این برادر، پانزده هزار نفر را، در یک شب دیده که ناشناس هم نبودند: همه آمده بودند تا صحنه اعدام برادرش را ببینند… مثل یک تفریح: با پتو و تخمه و چس فیل…
پیوست: بیانیه وزارت خارجه بریتانیا در همین مورد
بیایید به همه اجازه زندگی بدهیم…
این ویدیو را ببینید
در بالاترین پیدایش کردم. پاسگاه پلیس کیانپارس اهواز است. ویدیو را با عنوان آزار و اذیت دگرباشان جنسی یا ترنسکشوال ها، به اشتراک گذاشته بودند. چند کاربر هم می گفتند اخاذ بوده. زنانه می پوشیده تا اخاذی کند…
بیایید اصلا فرض کنیم که او اخاذ بوده… دزد بوده. بیایید اصلا دگرباش جنسی (ترنسکشوال) بودنش را رد کنیم. سوال من این است: با یک مرد دزد که لباس مردانه به تن داشت، هم اینگونه رفتار می شد؟ اگر یک دگرباش مرد را با لباس زنانه دستگیر کنند بهتر از این با او رفتار می کردند؟ پاسخ هر دو سوال منفی است.
با تمام وجودم از این همه تحقیر بیزارم… با تمام وجودم فکر می کنم، دمکراسی را پیش و بیش از هرگونه آزادی سیاسی، باید به احترام به حق زندگی کردن همه ی افراد جامعه ، معنی کنیم. حق زندگی کردنشان، هر چه که می خواهد باشد… با تمام وجودم فکر می کنم دمکراسی، برای اکثریت نیست… اصلا برای اقلیت است… اکثریت که وضع و اوضاعشان رو به راهست… این اقلیت ها هستند ( از اقلیت های قومی گرفته تا مذهبی و جنسی) که دمکراسی می خواهند تا به دادشان برسد و بهشان حق زندگی کردن بدهد… حق زندگی برای این جوان، شاید همین زنانه پوشیدن باشد… برای یک همجنسگرا حق زندگی کردن با هویت جنسی خود، برای یک شهروند بهایی با عمل به آداب آیین بهایی و برای یک کرد، به آزادی صحبت به زبان مادری و … معنی می شود.
این به اصطلاح ماموران قانون، حق زندگی کردن را از این جوان (اگر دگرباش جنسی باشد که به نظرم هست) گرفته اند… دستگیرش کرده اند، تحقیرش کرده اند و با کراهت هر چه تمام به او خندیدند… فکرم بدجور مشغول آخر و عاقبتش هست… این ماموران قانون هم تقصیری ندارند… نمی دانند که ژنتیک از یک طرف و اکتسابات فردی هر کس از دور و برش، حساب و کتاب ندارد… کسی مقیدشان نکرده که بدانند… اینها نمی دانند که دانش روز میگوید در همان پاسگاه خودشان، از بین برادران و خواهران پاسبان، حتما و بدون هیچ تردیدی هستند افرادی با هویت های جنسی در اقلیت….
با تمام وجود، امیدوارم، هم آن نره خری که صدای فریادش در فیلم شنیده می شود، هم آن مامور که کریه می خندید و از فیلمبردار می خواست تا از تحقیر شدن این جوان تصویر بردارد و هم آن مامور که موبایل به دست، سند اکتشاف دست جمعی خودش و همکارانش را به تصویر می کشید، صاحب فرزندانی شوند که تمام فکر و ذکرشان، گشتن در خیابان، با لباس جنس مخالف باشد… البته که در دنیای آزاد عیب نیست ولی عجب عذاب الیمی باشد برای این پدران…
نزدیک از دور…
در همان لحظه اول، صمیمیتش تو ذوق می زند: “وا میستین من برم سیگار بگیرم؟!…” می رود و گلوله بر می گردد. در گوشه ای از شهر دانشجویی و نقلی آکسفورد هنوز بوی انتخابات ۸۸ ایران را می دهد. بند و بساط فیلمبرداریمان را پهن می کنیم در گوشه از خانه اش… ” من یک تخم مرغ درست کنم” ؟ می پرسد و تو هم تو هم خودش جواب می دهد که: ” من خیلی گشنه ام هست، هیچی نخوردم… شما هم می خورید؟”. این شرح ده دقیقه اول دیدار من هست با مسیح علینژاد… کله اش را می کند در توستر و در می آورد! بعد فهمیدم که سیگارش را با توستر برقی نان روشن می کند. تخم مرغ ها در تابه جلز و ولز می کنند که مسیح از پشت دود سیگارش به من زل می زند: ” اولین بارته میای آکسفورد؟” قرار است در مورد کشته های گمنام انتخابات بشینیم و حرف بزنیم… “خیلی شبیه شماله”… تایید می کنم. ” ببینم می خواین این مصاحبه رو کی پخش کنین؟”
دو سال است که بی امان تلفن را بر می دارد به هر کس که می تواند زنگ می زند، پای درد و دل خانواده های کشته شده های انتخابات می نشیند… شش هزار کیلومتر دورتر از هیاهوهایی که خیلی ها می گویند خاموش شده، در خانه مسیح علینژاد همچنان هیاهو به پاست. از کسانی حرف می زند که حتی اسمشان را هم نشنیدم… روایت خانواده هایی را دارد که عزیز هایشان در جریان حوادث بعد از انتخابات کشته شده اند… تلفن زده و می زند به تک تک خانواده ها… رسما با آن ها و ماجراهایشان زندگی می کند…
” اینجا اتاق کار من هم هست” … آشپزخانه اش را می گوید و قارت قارت، بی خیال، قاشق به ته تلفون می کشد و تخم مرغ ها را داخل بشقابش جمع می کند… شنیده بودم که ” مردها قاتل تلفون هستند”… و مسیح هم! ” من این رو بخورم بعد شروع کنیم؟” باز منتظر جواب من نمی شود، قارت قارت را ادامه می دهد! قاشق را ول می کند ته تلفون و نان را ته بشقاب می کشد! کلا خلق و خویش تند است!یعنی زمخت است! یعنی سریع است! همانی که از خواندن کتاب “تاج خارش” دستم آمده بود… خبرنگاری است که وقت تلف نمی کند، اصولا صاحب قدرت است! اگر هیچ وقت نمی دیدمش و اسمش، اسم مردانه اش، مسیح را می نشاندم کنار توصیفاتی که خودش، از خودش در تاج خار نوشته بود، یک درصد هم تردید نداشتم که مسیح علینژاد، خبرنگار مردی است که پایش بیوفتد کتک کاری هم می کند. با اینکه می دانستم که زن است، این حس کشته نشده بود… حالا، در ملاقات رو در رو، حسم ، به اوج رسیده…
بی دلیل، نرم نرم، روی نوک پا بالا و پایین می پرید. زیاد انرژی دارد و فکر کنم، اینگونه، ناخود آگاه انرژی تخلیه می کند. سریعا به سرعتش عادت کرده ام! بی توجهم به ورجه زدن هایش دور تا دور خانه و غرق خودمم… چه عادت بیمار گونه ایه که من دارم. همیشه افراد را، در برخوردهای حضوری، با تصوراتی که ازشان، در ذهن داشتم، مقایسه می کنم… گاهی چنان غرق این مقایسه و خیال پردازی می شم که اصلا حضورشان را فراموش می کنم… ” کتاب جدیدم ( قرار سبز) رو خوندی؟” با لپ پر، این را پرسید و من را به واقعیت برگرداند! خلاص کردم خودم رو. مقید جواب دادنش نشدم! امان نمی دهد که…تو هم تو هم گفت: اینجا یکی اش را دارم، می دم بهت، بخون درمورد انتخاباته… از من سریع تر غذا می خورد. چشمش به فیلمبردار انگلیسی می خورد که همراهم بود! ” ای وای من یادم رفت به این تعارف کنم، نوشیدنی چیزی می خواد؟” … منتظر من نمی شود و خودش می پرسد. نه اش را که شنید، جهید پای اجاق ، یک لیوان گنده چایی پر کرد و دوباره روی توستر خم شد! حالا می دانستم مشغول چه کاریست… “سیگار که تموم شد مصاحبه رو شروع کنیم؟” …
زنانگی اش، در مصاحبه معلوم شد. انگار کوه قدرتش شکست وقتی شروع به حرف زدن کرد. “مصیبت” می گفت… من غرق احساساتش بودم و هیجان بیانش و او نگران هر دو. احساساتش، بیانش را عجیب شیرین می کند… من تحریکش می کردم که خودش بماند که ماند…
مصاحبه که تمام شد، لا به لای جمع کردن بساطمون، یادم افتاد که ایران نیستم. یادم افتاد در میدان ولیعصر نبودم، در خیابان آزادی نبودم و برای پیدا کردن کاوه سبزعلی پور لقمان الدوله نرفتم! عجیب بود روایت مسیح، بردتم به نزدیکی ها… به قلب ماجرا، از دور.
پیوست: جدا در مورد کتاب قرار سبز خواهم نوشت. تمامش کردم.