ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت
پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۹
پسرهای همجنسگرا بیشتر به چشم میان ،نگاه جامعه به آنها سخت تر و متفاوت تر هست. داشتم فکر می کردم چرا دخترهای همجنسگرا، ( با پذیرش این نکته اقلیت بودن سخت هست، آن هم از این دست ) کمتر به عنوان تابو به چشم میان. یعنی اگر یک پسر همجسنگرا و یک دختر همجنسگرا را جایی ببینیم، پسر بیشتر به چشم میاد، بیشتر مورد بحث و شاید تمسخر قرار بگیره. اون دسته که اصولا همجنسگرایی را مشکل و مساله می دونن، پسرهای همجنسگرا را معضل تر از دخترهای همجنسگرا می دونن.حالا در همین نگاه به پسرهای همجنسگرا هم دو دستگی وجود داره. اون دسته که لطیف ترند یا به قول عامه زنانه ترند( از نظر فکری و حسی و کاملا فارغ از شکل ظاهری)حقیرتر و معضل تر از دسته ای حساب می شوند که مردانه ترند. با یک نگاه به فرهنگ لغات کوچه و خیابون، حرفم رو تصدیق می کنید: اواخواهر، ..ونی،ابنه ای و لغت های تحقیرآمیز مشابه را برای پسرهای همجنسگرا ( از نوع لطیف منظورم هست) ساخته اند. اگر توانستید یک لغت تحقیرآمیز برای یک دختر همجنسگرا ( دختری از درون مردانه) پیدا کنید… هر چه که هست ، اگر حتی فحش هم باشد، به گونه ای اشاره به قدرت مردانه ی وجودشان دارد… جالب نیست که جامعه ی قرن بیست و یکمی ما، در نگاهش به پدیده ی همجنسگرایی هم انقدر مردسالارانه رفتار می کنه؟ شیر زنان را می ستاید و از پسرهای لطیف، اواخواهر می سازد؟ زن و مرد فرقی نمی کند: زنان را مردانه می پسندد و مردان را زنانه نه ؟ اگر قبح است هر دویش باید قبح باشد، می بینید که نیست… شباهت به “شهروند درجه ی دو” عیب و عارش بیشتر است…
پیوست: تاکید مضاعف می کنم که با تمام وجود نگاه جامعه را به پدیده ی همجنسگرایی می دونم و لمس می کنم. می دونم زن و مرد هر دو زیر فشار هستند. این را کتمان نمی کنم، اشاره ام به نکته ی دیگری بود و هست
ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت
جمعه ۵ شهریور ۱۳۸۹
لندن هنوز گریه داره… سیاهه و چترها هم سیاهترش کرده … جمعه ها روز کم خبریه اصولا مگر اینکه امام جمعه موقت تهران نقض کنه این اصل رو یا خبر بین المللی خاصی اتفاق بیوفته. کلا روز کرختیه این جمعه ها سره کار. به این کرختی، بارون هم اضافه کنید بی رنگ تر میشه… خوبی لندنی ها اینه که خوب بلدن بی رنگی محیطشون رو رنگ کنن. کافه ها پر از نورن. انگاری مردم مخصوصا بلند بلند می خندن. اصرارشون برای پوشیدن لباس های تابستونی هم با نمکه… نه که یخ نکننا، نمی خوان یخ کنن… این مهمه
ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت
چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۹
هزار بار قول دادم مثل گذشته ها هر روز بنویسم! یه یادداشت! یه گزارش گونه … اندفعه دیگه پای قولم هستم… سعی می کنم مثل گذشته ها رنگیشم بکنم… بیارمتون لندن
لندن داره می باره. رسما دیگه پاییز شده. شبیه سازی کنیم میشه آذر ایران. باد و بارون و پالتو و شالگردن . انگلیسی ها خدای در دسترس داشتن همه ی لباسهاشونن ! الان بارون بند بیاد، آفتاب بشه! پالتو ها رو در میارن بلافاصله بیکینی ها رو روو می کنن. کشته مرده ی این انعطافشونم کلا…
باید یه دستی به سر و گوش وبلاگ بکشم و این اسپم های کثافت رو پاک کنم و ببینم چطوری جلوشون رو باید بگیرم.
ارسال شده توسط زیگعلی | در رسانه
یکشنبه ۶ تیر ۱۳۸۹
دل دیگه تنگ میشه … داشتم بین صد ها دقیقه مصاحبه های رادیوییم میگشتم ، دیدم این یکی هنوز تازست … وقتی بود که بچه های بروبکس داشتن آلبوم جدیدیشون که سوسن خانوم و چند تا آهنگ دیگه که هنوز در نیومده رو درست می کردن … رفتم به زیر زمین ممیز استودیویشون تو لواسون و این مصاحبه یرادیویی رو ضبط کردم … خیلی رنگی از اب در اومد و آهنگهایی توشه که هنوز ازشون بیرون نیومده … بعدش باهاشون یه مصاحبه ی ویدیویی هم کردم که با اینکه حاضره هنوز پخشش نکردیم … فک کنم آخرین مصاحبه ی رادیو تلویزیونی رو من باهاشون کردم ( بگذریم بعد از اینکه سوسن خانومشون ترکوند چلچراغ هم جرات کرد و باهاشون حرف زد ) … دانلود کنید حالشو ببرید .
ارسال شده توسط زیگعلی | در رسانه
شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۹
حکایت ، حکایت زوج همجنسگرایی هست که پیشتر شناختم و بعد به یک مهمانی شان رفتم ، قرار بود دو سه سال قبل چاپ بشود که نشد . گشتم از ایمیل های رد و بدل شده پیداش کردم ، شاید هنوز خوندنش جالب باشه …
پیوندتان مبارک
مهمانی به صرف شام بود . تا آنجا که به خاطر دارم ، رسم چنین است که برای دیدن ” تازه عروس ها و تازه دامادها ” در منزل مشترکشان ، چشم روشنی می برند . در تردید برای به جا آوردن یا نیاوردن این “سنت ” ، برای ” تازه دامادهایی ” که ” سنت ” شکنی کرده اند ، به این نتیجه رسیدم که به یک ” پیوندتان مبارک ” نقش بسته بر روی کیک اکتفا کنم
شلوغی پنج شنبه شب قنادی این فرصت را به من داد تا بر سر سفارش عبارت ” اردلان ، مهدی ! پیوندتان مبارک” بر روی کیک ،با خودم کنار بیایم : ” آخه یارو با خوش چی فکر می کنه ؟!” خجالت ناشی از این سوال ، رشته ی افکارم را قرمز می کرد و وسوسه ی قناعت به ” پیوندتان مبارک ” خشک و خالی نیز ، وجدانم را می چزاند . “آقا ، شما ؟! ” سوال زود هنگام فروشنده بود که رشته ی افکارم را ، بی نتیجه ، پاره کرد . ” یه کیک شکلاتی می خواستم ، فقط اگه ممکنه روش بنویسین … “خدا به دادم رسید ، فروشنده قلم و کاغذی پیش دستم گذاشت : ” بنویس اینجا ، بدم بچه ها بنویسن رو کیکت ” !
واکنش ” بچه ها ” را ، هنگام نوشتن عبارت کذایی روی کیک سفارشیم ندیدم ولی در تمام طول راه ، به سمت میهمانی ، فکرم به ” جراتی ” مشغول بود که در آغاز این زندگی مشترک به قول خودشان ” مرداشویی ” ، وجود داشته است .زندگی که گذراندن هر لحظه اش،به اراده ای استوارتر از تزلزل من هنگام سفارش کیک نیاز دارد.
غرق در همین فکرها بودم که در مقابل ساختمان نسبتا قدیمی ، در شرق تهران پیاده شدم . ” بعلهههه ” صدای آشنایی بود از پشت اف اف که مرا به طبقه یزیرینساختمان دعوت می کرد . بوی غذاهای جور واجور در راه پله ، همواره مرا به یاد میهمانی های خانوادگی می اندازد و اینبار نیز !
” سلاممامان جان، خوش اومدی ، قربونتون برم ” نخستین کلامهایی بود که در حین رو بوسی با اردلان شنیدم؛“بیا با بابات هم سلام و علیک کن !!! “هول برم داشت !!! ترسیدم که واقعا پدرم را خبر کرده است ! بعد که مهدی ، زوج اردلان “از پشت در ، ظاهر شد ، فهمیدم که این ” بابا “، از اثرات همان ” مادر ” بودن اردلان است ! چاق سلامتی با مهدی ، به دست دادن و لبخند مردانه ی او خلاصه شد . ( راستش را بخواهید ، او هیچگاه حاضر به مصاحبه نبود ، اردلان برایم تعریف کرده بود که مهدی از آنچه که ” عمومی ” شدن زندگی خصوصیشان می خواند ناخشنود است ولی اردلان به شدت ، به دنبال آشکار شدن حقیقت شخصیت او و همسانانش برای مردم است،خاطرتان هست دیگر ؟)
خانه شان ، در نگاه اول کوچک ولیبا سلیقه به نظر می رسید . ” چته ، داری با چشات می خوری در و دیوار رو ؟ اسپند ندارم دود کنما ! به جای خوره بازی ،بیاآشپزخونه کمک من ، این بابات که فقط به فکره هیزیشه ” و از خنده ریسه می رود . دستم را با دست خیسش کشید و بدون مهلت دادنبه ” آشپزخانه ” برد .
به کوری چشم خواهر شوهر … !
آشپزخانه ای اردلان ، دالانی بود با یک اجاق گاز کوچک مملو از قابلمه در حال ” قل قل ” !پیش از پرسش من در مورد دلیل آن همه تدارک ، پچ پچ کنان می گوید : وقتی گفتی می خوای بیای ، من گفتم خواهر شوهرم اینا رو هم دعوت کنم ببینیشون !…” خواهر شوهر؟ !!”گویا باز هم جدی گرفته بودم ! متعجب پرسیدم ” مگر خواهر مهدی ، از ماجرا با خبر است ؟ !” ” اا… نه بابا ! خواهر اونجوری نه ! حمیده ( بعدا فهمیدم اسم اصلیش حمید است ) و شوهرش ، دوستای دوره ی مجردیه مهدین.مادر هر چی باشه ، باید بهشون ثابت کنم ، حالا که
عروسشون شدم ، بلده کارم ! از قدیم الایام هم که گفتن آب عروس و خواهر شوهر ، با هم تو یه جوب نمیره ،چه استریت چه گی فرقی نداره ! اینجا میزه شاهونه هم بندازی ، باز حرف بعدش هست ! واسه همین می خوام جلوشون آبرومندانه در بیام .”
برایم جالب بود که در زندگی ” مرداشویی ” نیز ، فسنجان ، باقالی پلو ، لازانیا و خوراک مرغ ، ” به کوری چشم خواهر شوهر ” پخته می شوند . اما پرسشی که با بوی این غذاها ، به مشام ذهنم رسید این بود ، که آقای دکتر ( اردلان ) آشپزی را از کجا یاد گرفته اند ؟! گویا سوالم حساسیت بر انگیز بود ، چون مهدی ، از آن سوی منزل زبان گشود : با آزمون وخطا ! انقدر این ( اشاره به اردلان ) غذاهای بی مزه و بی ادویه یا شور و زننده ، از روی کتاب های آشپزی ، پخته و به خورد من داده که بالاخره یاد گرفته !!! اردلان ، با چشم غره ، حرف مهدی را قطع می کند ، آشپزخانه را ترک ، به سمت مهدی آمده و ادامه می دهد : ببین تو زندگی ماها همه چیز آزمون و خطاییه … همه اش ، به اشتراک گذاشتن تجربه های شخصی و نتیجه گرفتن ازشونه … ما اولش حتی نمی دونستیم باید واسه خورد و خوراک روزانمون چطوری خرید کنیم ، چطوری ” خونه ” رو نگهداریم ، چطوری با همسایه ها و مهمتر از همه چیز ، چطوری با همدیگه تا کنیم !( نگاه پر مفهوم اردلان به مهدی ، در پس این جمله ، با ریسه ی خنده ای همراه شد ) ولی خوب یواش یواش داریم یاد میگیریم دیگه.. .
” خونه ” ؟!… این کلمه ، با بیان و نگاه پرسشگرانه ام مفهوم یافت و اردلان را به توضیح در مورد ” منزل مشترک “شان وا داشت:
- این خونه ی دانشجوییمونه ، مثلا ! وقتی ما با هم آشنا شدیم ، هر دو ۴ سال از دوره ی تحصیلمان گذشته بود . با هم بودیم و می گشتیم ولی خوب میل به زندگی زیر یک سقف ، خیلی وسوسه بر انگیز بود که البته با جیب خالی ما ، غیر ممکن به نظر میومد ، تا اینکه با مهدی تصمیم گرفتیم ، والدینمون رو مجبور کنیم ، به بهانه ی سنگین شدن درس ها و لزوم ” همفکری ” دایمی با هم درمورد مسایل درسی و از این دروغ و دونگ ها برامون خونه دانشجویی بگیرن . البته ماجرا خیلی مفصل تر از این حرفهاستها … ” پس خونه رو اجاره کردین ؟ ” منتظر پرسیدن این سوالم بود ! ” آره ، و لابد می خوای بدونی که کی پوله اجاره رو میده ! ببین خانومم ( با خنده !! ) درسته که مثلا خیر سرم شوهر کردم ولی ما از این شانس ها نداریم که مردمون خرجمونو بکشه ، خودمون تا ساعت ۱۲ خواب باشیم بعد بیدار شیم ، ناخونمون رو سوهان بکشیم و آرا ویرا کنیم با شهین و مهین لاس بزنیم تا مرتیکه از سر کار برگرده ، شام بهش بدیم بخوره … اینجا با کمال تاسف و تالم همه چیز مشترکه … همه چیز … ولی از اون ورشم مشترکه ها ! ( صدایش را بلند می کند ، انگشتش را حواله ی آسمان می کند و به خنده می گوید ) ظرفها رو یه شب در میون ، نوبتی می شوریم ، مستراح شستن کاره اینه ولی جارو کردنه خونه کاره من . اگه یه جای دنیا قرار باشه که ” تساوی حقوق زن و شوهر ” واقعا بر قرار باشه ، اونجا ، اینجاست .”
بدجنسی ام گل می کند : ” شما همیشه از مهموناتون پذیرایی نمی کنید ؟ ” مهدی لبش را ور میچیند ، نگاه پر استفهامی به اردلان می کند، اردلان اما ، حس مادریش گل می کند و پاسخ میدهد : ” واه ، واه ! چقدر هم این پر روه ! بچه زاییدیم عصای دستمون باشه نه لبه پیری بلای جون ! ” بار دیگر از خنده ریسه می رود ، روی نوک پا بر میگردد به سمت آشپزخانه و با سر و صدا ، بساط سینی چای را فراهم می کند ، یکی هم نصیب من می شود ” بخور ننه ” گویان به آشپزخانه بر می گردد تا سرکی به غذاهایش بزند که صدای زنگ خانه به صدا در می آید ، مهمان ها آمدند .اردلان و مهدی ، هر دو باهم از جا می جهند : مهدی به سمت در و اردلان به سمت آینه .
ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت
دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۹
سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷ - پژو سبز رنگ آژانس سر کوچه، چنار های تک و توک سبز خیابان ولیعصر رو به سمت شمرون رد می کرد . خیره شده بودم به گذران چنارها . دلم آشوب بود . بچه که بودم مادربزرگم می گفت دوای دردش ” ناد علیا ” ه ، بخونم آروم میشم . یادم داده بود … منم می خوندم … بزرگتر که شدم از نادعلیا بچگی زمزمه ی گنگی مونده بود که کلماتش اسقاط شده بودن و فقط آهنگش تو ذهنم ته نشین شده بود … استیصالم شاید با همون زمزمه آروم میگرفت .
-اشکان دمه درم
-من هنوز حاضر نشدم ، بیا بالا
- توروخدا بدو ، مرتیکه گفته ساعت ۹:۰۰ هتل هیلتون باشیم . از اینجا تا اونجا کم کم نیم ساعته ، دیر شد
-حالا بیا تووو
شب قبلش ، تلفن زنگ زده بود . نمی شناختمش . برای یک قرار کاری خواسته بود تا به هتل هیلتون برم . دلم شور افتاده بود . مشکوک بود . ترجیح داده بودم تنها نرم … پله های خونه ی اشکان رو دو تا یکی طی می کردم
اینو گفت و ریسه رفت . گیر دادم : واقعا یعنی تو هم همین حس و داری ؟
- نه بابا تو هم . یکی خر شده می خواد باهات کار کنه ، نمی دونه تو چه اسکلی هستی
کره رو گذاشت رو سوخاری و تعارف کرد : بیا بخور ، اوین از اینا بهت نمیدنا …. ریسه رفت از خنده . ساعت ۹:۰۰ هم گذشته بود و هنوز مشغول سوخاری خوردن بودیم . تلفن دوباره زنگ زد ، همون شماره ی دیشبی : پس کجایی تو ؟
نیم ساعت بعد ، ماشین اشکان تلو تلو خوران در پارکینگ هتل هیلتون فرود اومد . اضطراب داشت، معلوم بود :
- ببین ، الان زنگ می زنی به مرتیکه . میگی تو لابی هتلی . من میرم ببینم کی میاد جلو . اگر طرف درست درمون بود که هیچی ولی اگر دیدم کاسه ای زیر نیم کاسه است ، بهت تلفن می زنم ، میگم علی زود بیا ! هر وقت گفتم علی زود بیا ، بدون اینکه شتره شلخه بازی در بیاری ،از ماشین پیاده میشی ، میری ، تا اونجایی هم که ممکنه از اینجا دور میشی . سویچ ماشین رو هم می زاری زیر در راننده که من اومدم برش دارم . ببین گیج بازی در نیاریا . علی منگ نزنیا :
- الو ، سلام من تو لابی هتل هستم …
دستام یخ زده بود . اشکان از ماشین پیاده شد و یواش یواش دور می شد . دم در ورودی هتل ، پلیس وایستاده بود . ضربان قلبم تند می زد خیلی تند . دفعه ی دوم بود که اینطوری می شدم : صبح روز کنکور و حالا … اهمیت جریان بیشتر تو ذهنم لول می خورد . اگر واقعا اومده باشن منو بگیرن چی ؟ وای کاشکی به مامان اینا می گفتم. یعنی چی کارم می کنن ؟ چشمام میرفت و میومد . دستام یختر شده بودن . می خواستم به خونه زنگ بزنما . نشد… اشکان رو گرفتم : کجایی پس تو ؟ لحنش جدی شده بود ، منو امیر صدا کرد : امیر جان مساله ی مهمی نیست ، الان من میام !
پس طرف مشکل داره دیگه … شایدم اشکان هنوز ندیدتش. دوباره زنگ زدم ، صدای همهمه میومد و این جواب اشکان : امیر جان ، شما صبونه بخورین من الان میام … نگران نباش عزیزم چیزی نیست ، یه مشکلی پیش اومده دارم حلش می کنم …
نگفت علی زود بیا ! نگفت … نکنه داره رمز میده ؟ نکنه خودش هم هول کرده و رمز رو یادش نمیاد. دوباره زنگ زدم :
- اشکان زود بیام ؟
- علی جان ، هر رمزی که با هم گذاشتیم کنسله . الان بدون اینکه هیچ کار دیگه ای بکنی ، در ماشین رو ببند عزیزم و بیا. اینجا یه آقای محترمی هست می خواد با شما صحبت کنه …
صداش از اون مدل هایی بود که تو مضمونش فحش داشت در حد خاک برسرت باز هم کار درست کردی . در حد اینکه من از دست تو چیکار کنم انقدر همیشه ماجراجویی می کنی . در ماشین رو بستم . از ماشین تا ورودی هتل رو اصلا یادم نمیاد. فقط یادمه یخ زده بودم و از هیجان پای چپم می لرزید.هنوز به مخیلم هم نمی رسید که چه اتفاقی داره میوفته . لایه های امنیتی ورودی هتل رو رد کردم . مردم بی خیال زیر نور زرد هتل دیده می شدن . هتل خیلی بی فروغ شده بود ، جبروتش کهنه شده بود.پیانوی یاماهای هتل رو رد کردم : آخه ساعت ده صبح این کره خر داره واسه کی پیانو می زنه ؟ این سوال تو ذهنم چرخید تا اینکه اشکان رو پیدا کردم . خشکم زد . حدسم درست بود…
از همون قیافه هایی که هر جای دنیا ببینین یاد ” برادرهای حراست ” میوفتین. ریشو های آرومی که سعی می کنن با تومانینه رو اعصاب آدم راه برن.شایدم اعصاب ماها واسه اون درجه از آرامش ضعیفن . مودب بود خیلی :
- به به علی آقا ، خوب با همه بازی با ما هم بازی ؟
- ببخشید شما ؟
اشکان از پشت سرش شکلک “خفه شو” در اورد که زبون درازی نکنم.
- او او ! چه زبونی هم داری ! بگو ببینم چند نفر دیگه رو اینجا کاشتی ؟
اینو گفت و از تو پاکت قهوه ای زبر یه عکس تمام قد در اورد ، من بودم … هنوز از اون عکس بدم میاد
- این عکس رو که می شناسی ؟
براق شدم : شما چی می شناسین ؟
آروم بود خیلی : بله که می شناسم ، اگه نمی شناختم که گولتون رو خورده بودیم در خدمت آقا اشکان بودیم به جای شما
و باز هم اشکان شکلک خفه شوش رو در اورد. خفه شدم
ریشو رفت سراغ پاکت بعدی : ببین آقای علی آقا ( هنوز از این ترکیب بدم میاد ، حس صمیمیت و تهدید رو با هم داره ) این حکم جلب شماست . می تونستیم با این حکم بریزیم خونتون . از تو خونه ببریمت حالا که بهت لطف کردیم ، چرا اینطوری دل ما رو می خوای بشکونی ؟
کاغذی که بهش می گفت حکم ، یک چهارم کاغد A4 بود . با خودکار آبی پر شده بود . عنوان دادگاه انقلاب تهران رو یه جاییش دیدم . نگاه سرسریم ، در گوشه ی دیگه ی کاغذ این عبارت رو هم دید : جاسوسی فرهنگی
منتظر شد تا سرم رو از رو حکم بچرخونم روی صورتش . چرخوندم : حالا شما تشریف بیارین با من . این رفیقتون رو هم تو دردسر نندازین .
اشکان پرید به سمتم بغلم کرد ، تو گوشم گفت : میگه دو سه ساعت کارت دارن ، نترس من همین دور و برام .
حالا بغل به بغل ریشو بودم . فک می کردم مقصد ماشین نیروی انتظامی باشه . مقصد آسانسور بود. مردم، بی خیال داشتن قهوه ترک می خوردن . از برم دامن کشان ، می روم نا مهربان … از من شوریده دل ل ل ، کی دگر بینی نشان ! رفتم که رفتم … ملودی پیانو بود که زنگ آسانسور تمومش کرد . یکی از دکمه های بالایی آسانسور رو زد . فک کنم آخری رو . سرم رو انداختم پایین . تو فکر بودم … خیلی زیاد:
- نترس کاریت نداریم !
نترسیده بودم ! گنگی زیاد منو داغون می کنه . از اینکه مرحله ی بعدی رو نمی دونستم داشتم خورد میشدم . حرفش تلقین بود یا تلطیف ؟ این بیشتر رفت رو اعصابم ، جواب دادم : مشخصه !
- ششششششش ، داد نزن حالا . آروم باش
دینگ ،آسانسور باز شد . بوی خوش بو کننده های تجاری عطسمو در اورد . قدم ها روی موکت صدا ندارن ، پس این صدای چی بود ؟ قلبم … رسیدیم به اتاق . در زد . من تو چارچوب در واستادم و اون تقریبا پشتم . یعنی الان منو میگیرن ؟ اون تو پر آدمه منو می خوان بگیرن ببرن ؟ این ماجرا غیر قابل پیش بینی بود . شایدم آدرنالین خون من واسه تحلیل کردن زیادی ، زیاد بود. شایدم بی تجربه …
دستگیره ی در، از پشت ، قرژی کرد و در باز شد . شش ماه از ۲۲ سالگیم گذشته بود …
ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت
پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹
بعد از اینکه اعتراف کردم کرم دارم ، دیشب از خجالت مردم ! نه از اعتراف که از این نامه ی استادی که بیشتر از استاد دانشگاه برام بودن و هستن … آب شدم ( چلیک چلیک ) :
سلام با خواندن مطالب سایتت افسرده شدم چون فهمیدم درکار معلمی وتربیت
چندان موفق نبودم متاسفانه به کامنت خواننده ها هم نه جواب میدی نه توجه
میکنی تا اینجوری بعضی مشکلهای سایت حل شود درمورد بپیچون بودنت هم باید
بدونی این اخلاق زشت توی همه نسلتون هست زیاد بهش افتخار نکن کاش می
دونستی چقدر جای پیشرفت بیشتر از این داری …
ارسال شده توسط زیگعلی | در رسانه, روزنوشت
یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹
این مقاله ایه که سه سال قبل و با عنوان ” مردانه ، آن سوی خط قرمز” در مجله ی زیگزاگ ( بنیاد خیریه ی سرویس جهانی بی بی سی ) چاپ کردم :
اردلان، پزشک جوانی که تنها “کاشکی” زندگی اش، آشکار شدن “حقیقت” شخصیت او و همسانانش برای مردم است، اشتیاق عبور از خط قرمز سنتی “مرد بودن” و قدم گذاشتن به دنیای “مرد”های متفاوت را برایم ایجاد کرد؛ مردهای متفاوتی که عوام به سخره و توهین “اواخواهر” و یا “همجنسباز” می نامندشان . سپیده دم؛ وقت رفتن سپیده دم آخرین جمعه ی پاییزی، صفیر تلفن بیدار باش اردلان از خواب بیدارم کرد، به شکوه که “هنوز خوابی ؟” و ادامه داد به خنده که “پاشو خودت رو جمع کن ، همه چی خریدم که اونجا از گشنگی نمیری ، ببین ضبطتت رو می خوای بیاری بیار، ولی لطفا دوربین نیار. بچه ها می ترسن!” در حالی که هیجان در وجودم وول می خورد پرسیدم : “تصمیم گرفتین کجا بریم؟”. با حوصله ای سخاوتمندانه، جوابی را که چندین بار در پاسخم گفته بود تکرار کرد: ” کوه “. ترس و احتیاطی ذاتی که انگار با عرف و فرهنگمان آمیخته شده، به سراغم آمد : “اونجا که خیلی تابلوئه!” خاموشم کرد با طنزی آکنده از کنایه: “باز شاه بخشید، شیخ علی خان نه. پاشو ، اول میرم دنبال بچه ها، نیم ساعت دیگه اونجام زنیکه! ” ساعت به شش نرسیده بود که خودروی پر از سر و صدای اردلان جلوی پایم ترمز زد. پیش از اینکه در را باز کنم پنجره را پایین داد و گفت : “آقا خوشگله سوار میشین؟” یکی از چهار سرنشین صندلی عقب هم ادامه داد : “وای نه … نیا تو، بذار حجابمو سرم کنم. خاک به سرم نا محرم …” بین خنده یا قرمز شدن، خنده را انتخاب کردم و جلوی ماشین نشستم. اردلان (که شخصیتش به خشکی معمولش نیست و گویا نقاب از چهره برداشته) معرفی می کند: “دوست خانوادگی ام علی… ( صدایی از پشت شنیده شد: جوووون ) علی جون، این خانوم خانوما که سمت راسته ، اسمش نیماست بهش می گم نسرین. این یکی هم امیده ولی آرزو بیشتر بهش میاد، این شاسی بلنده اسمش شهیاره ولی بهش میگیم اشرف بلنده، اون ریزه هم که ریش پرفسوری گذاشته مهیاره ولی بهش میگیم مهستی!” دستش را دراز می کند، ریش مهیار را می گیرد و ادامه می دهد : “خاک به سرم، مادر می بینی دوره آخر زمون شده، خانومه ریش داره!” و قاه قاه می خندد و با تکانی شدید ماشین را به سمت دربند به حرکت در می آورد. گرچه آفتاب بالا آمده ولی سایه چنارهای خیابان ولیعصر آنقدر هستند که خیابان را همچنان تاریک نگه دارند. به تجریش که نزدیک تر می شویم، در ماشین و ذهنم، هر دو ، فضای غریبی است. در حالی که جلال همتی با صدایی بلند می خواند و اردلان پشت فرمان و سرنشینان دیگر در عقب، بی تفاوت به نگاه های کنجکاوانه عابران می رقصند، تلفن مهیار ( مهستی ) زنگ می خورد: “الو … سلام عشق من! آره ما نزدیکیم… بشین تو ماشین. هیزی نکن، کسی رو هم نیگا نکن تا من برسم…” و به خنده ادامه می دهد: “خدا شاهده اگر بشنوم به خانومای دیگه نیگا کردی، با ناخون های لاک زدم چشمتو در میارم.”
آرایشگاه سیار
اردلان حالی ام می کند که مهیار با زوجش که “دوست پسر” می خواندش صحبت می کند و با حرکت دست می خواهد که گوشم را به دهانش نزدیکتر کنم: “بچه ها با زوج هاشون میان. می دونی دیگه مادر، مردا عقلشون به چشمشونه؛ خانوما می خوان یه کمی به ظاهرشون برسن. یه کمی صاف و صوف تر کنن. مجبورم یه چند لحظه وایستم یه جای خلوت تا مهیار و نیما یه کمی چیز میز بمالن به صورتشون. شهریار و امید هم هنوز کرم پودری نشدن مادر! یه موقع اگر چندشت میشه، می تونی پیاده شی قدم بزنی تا زنیکه ها کارهاشون تموم شه!” اردلان در کوچه ای نزدیک به کاخ سعدآباد می ایستد. در ماشین می مانم. دوستانش (که در وقت دعوا و بگو مگو “زنیکه” خطابشان می کند) کیف هایشان را گشوده و محتوای را با یکدیگر تقسیم می کنند: “زنیکه کرم پودر نمره ۱۰ رو بده !… اوی نسرین پاچه ورمالیده سایه تو کجا قایم کردی” در همین حین است که جرات می کنم به جزئیات صورتشان دقت کنم. بین ۱۸ تا ۲۴ سال سن دارند. ابروهایشان را کمی دستکاری کرده اند و همین… آرایششان زیاد مشخص نیست، یا شاید من حرفه ای نیستم! فرصتی هم پیدا می کنم تا نقش اردلان را درک کنم. مراقب است همه چیز خوب باشد. مدام وارد بگو مگوی دوستانش (که او را مادر می خوانند) می شود که “دخترا با هم مهربون باشید”. نقش یک “مادر روشنفکر” را خوب بازی می کند. نیم ساعت بعد روبروی یک اتوموبیل گران قیمت در میدان دربند ایستاده ایم. اردلان با لحن خاص خودش که با وجود دو سال دوستی برایم تازگی دارد توضیح می دهد : “این ماشینه مال شوهر آرزوئه! اون قد بلنده امیره، شوهر نسرین. مو بور خوش هیکله شوهر منه. شوهر شهریارم اون پسره است که عین دی جی الیگیتوره. مهستی هم مطلقه است فعلا!” همه یکسان نیستیم از ماشین بیرون می آییم و با چهره های جدید آشنا می شوم که هرچند آنها نیز همجنسگرا هستند، اما ظاهر و خلق و خویشان بر خلاف نمود “دخترانه” همراهانم، بر اساس معیارهای سنتی جامعه کاملا “مردانه” تلقی می شود. پس از سلام و چاق سلامتی، کوه پیمایی آغاز می شود و سوال های من نیز! فربد، زوج شهریار ، برایم از گرایش های متفاوت همجنسگرایی می گوید: “اولا از نظر آماری، خیلی از مردها بایسکسوال هستند، یعنی هم گرایش دارن با جنس موافق سکس داشته باشن و هم با جنس مخالف اما گذشته از این حرفها ممکنه یک همجنسگرا تاپ باشه یعنی فعال، یا ممکنه باتوم باشه یعنی مفعول. ممکنه حد وسط این دو باشه که بهش می گیم ورستایل. همجنسگرا ممکنه ترانس باشه یعنی مشتاق به تغییر جنسیت، اما الزاما همه همجنسگراها خواهان تغییر جنسیت نیستن.” اردلان که به گفته خودش می خواهد یک بار برای همیشه “آب پاکی روی دست من بریزد”، گوی صحبت را از بقیه ربوده است و بی وقفه حرف می زند. او در پاسخ به سوال من در زمینه زندگی زیر زمینی شان، می گوید: “ببین تو الان با ما اومدی بیرون! ما طوریمونه ؟ الان من شاخ دارم ؟ نه عزیزم… مشکل اینجاست که مردم براشون مساله همجنسگرایی اشتباه جا افتاده. ما هم مثل همه انسانیم. می خوریم، می خوابیم و کار می کنیم. “شاید از خیلی از آدم های به اصطلاح معمولی (نیما وارد حرفش می شود: ما معمولی هستیم، کسای دیگه غیر عادین!) هم موفق تر باشیم. تنها تفاوت ما با مردهای دیگه اینه که در مسایل جنسی یک جور دیگه فکر می کنیم و نگاهمون با اکثریت متفاوته. “پس ما نه مریضیم، نه روانی، نه غیر عادی، ما فقط یک اقلیت جنسی هستیم. منتها مشکل اینجاست که در فرهنگ ما به طور کلی مسایل جنسی همیشه تو زیر زمین و خفا بوده چه برسه به اقلیتهای جنسی!”
از مدرسه تا اینترنت
می پرسم کی و چگونه متوجه گرایش های جنسی متفاوت خود شده اید، شهریار پاسخ می دهد: “خوب از همون اوایل بلوغ وقتی همه داشتن دختربازی می کردن، من احساس و دلم حمایت های یک مرد رو می خواست.” شیطنتش گل می کند و چنین ادامه می دهد : “به هر حال اگه می خوای نترشی باید از روز اول چشم چشم کنی تا بالاخره شوهر دلخواهتو پیدا کنی دیگه خواهر، منم اولین بار با یک همکلاسی تو دبیرستان یه همچنین احساسی رو داشتم، عاشقش شدم. شب و روز جلوی چشمم بود. .اونم ناخواسته همین حس رو نسبت بهم داشت، همه اش حمایتم می کرد، واسه من جلوی همه وا میستاد. جریان ادامه داشت تا اینکه عقدمون رو رسما اعلام کردیم. البته اون یه سال بعد رفت کانادا و من تا مدتها بعد حالم گرفته بود ولی خوب خدا پدر و مادر کاشف اینترنت رو بیامرزه که نمیذاره ما کپک بزنیم!” امید که تا آن لحظه ساکت بود، حرفهای شهریار را چنین ادامه می دهد : “چطور پسرا میرن دنبال دختر بازی، خب ما هم میریم دنبال پسر بازی! تو خیابون اگه پسر خوش تیپ ببینیم نگاهش می کنیم و ممکنه حتی بهش نخ هم بدیم و از اون باحالتر اینکه ممکنه جواب هم بگیریم!” شاخ در می آورم، چنین کاری جرات می خواهد. مهیار که فعلا با کسی رابطه احساسی ندارد ادامه می دهد: “آره مثلا دیروز رفته بودم خرید کنم. یه پسره بود انقدر خوب بود که داشتم از شدت هیجان می مردم. انقدر بر و بر بهش نگاه کردم و زل زدم تا خودش اومد جلو و بهم شماره تلفن داد! ولی بعد فهمیدم که به دردم نمی خوره.” نگاهم می کند و پیش از “چرا”ی من، پاسخ می دهد: “قرار نیست هر پسری رو که دیدیم بچسبیم بهش. اون ظاهرش خوب بود ولی چیزهایی رو پای تلفن خواست که من هیچ وقت انجام نمی دم. اون فقط سکس می خواست ولی من دنبال یک رابطه عاطفی هستم.” ترس و تظاهر به نقطه تقریبا خالی در جمعیتی از کوه می رسیم . فرصت می کنند تا کمی با هم خودمانی شوند. می فهمم که باید به دنبال نخود سیاه بروم تا راحت باشند. مهیار هم می آید. نظرش را در مورد دید مردم نسبت به “همجنسگرایی” می پرسم، نگاه تلخی می کند و جواب می دهد : “ببین خسته شدم انقدر متلک شنیدم. انقدر بهمون گفتن «اواخواهر»، از همه کلماتی که از این دسته متنفرم. ما بین خودمون نمیگیم فلانی همجنسگراست یا نه، به جاش میگیم فلانی خودیه ؟ یا فلانی هم با شعوره مثل خودمون؟ هر وقت کسی منو مسخره می کنه ، آرزو می کنم وقتی ازدواج کرد و بچه دار شد خدا بهش یه فرزندی بده که همجنسگرا باشه… همین !” بار دیگر تلفن همراه پرترافیک مهیار زنگ می خورد، مادرش روی خط است: “نه مامان، ناهار رو که خوردیم بر می گردیم… نه، توچالیم!”تلفن را که قطع می کند، پیش از سوال من توضیح می دهد: “به من شک کرده اند، همه اش با تلفن کنترلم می کنن، مجبورم دروغ بگم تا مبادا اینجا بیان و ما رو با این وضع (به صورتش اشاره می کند) ببینن. یکی از مشکلات زندگی ما همینه. باید چند تا شخصیت داشته باشیم. شخصیت توی خونه و پیش خانواده، شخصیت اداره و شخصیت توی خیابون… خیلی سخته که آدم همه اش نقشش رو عوض کنه.” به سمت “قرارگاه” بر می گردیم. بچه ها که حالا مشغول خوردن و خندیدن هستند به استقبال می آیند . اردلان ( گفته بودم که مادری حرفه ای و باتجربه ست!) بساط ناهار را پهن کرده و دیگران را (که به جد یا شوخی “دخترا” صدا می زند) به خوردن دست پختش دعوت می کند و “زنیکه”گویان، من را نیز! فرصتی می شود تا با مهدی، زوج اردلان هم صحبت کنم. از او می خواهم از “ترس”هایش بگوید: “ببین، ما ظاهرمون عادیه، خونواده هامون هم چیزی نمی دونن و این مشکلترین قسمته قضیه است! چون می دونی یهو اگه هوس کنن برای ما آستین بالا بزنن چه اتفاقی میفته ؟ من الان نزدیکه سی سالمه. هر بار که طعنه پدر و مادر رو می شنوم که چرا ازدواج نمی کنی، وسوسه میشم که حقایق رو بهشون بگم ولی می دونم اگر بشنون دق می کنن.» پس از ناهار ، به در خواست مهیار که تلفن های مکرر والدینش، لذت با دوستان بودن را از او سلب کرده ، به سمت اتوموبیل ها به راه افتادیم. در مسیر بازگشت، بار دیگر توقف داشتیم. اما اینبار اردلان با بطری های پلاستیکی آب و دستمال کاغذی های مخصوص پاک کردن آرایش، “دخترانش” را برای بازگشت به آن سوی خط قرمزهای فرهنگی آماده می کند و با لحنی دو پهلو به این سوال من که “شما خودتان را مرد می دانید یا زن” چنین پاسخ می دهد : “ما مردیم ولی بر میگردیم!”
ارسال شده توسط زیگعلی | در روزنوشت
جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹
یادمه همیشه تو ذهنم ۲۵ سالگی آغاز جدیت بود یعنی وقتی از کسی می شنیدم که ۲۵ سالشه ، احساس می کردم دیگه خیلی جدیه . خلاصه این عدد ۲۵ یه جور مرز بود تو مغزم ! با اون حساب الان دیگه من لب مرزم .
۲۴ ، پر از التهاب بود . خیلی از آرزوها متحقق شد و به جاش خیلی چیزا رفت جزو آرزوها . اشک و لبخند جاشون عوض شد ، واسه من سالی بود که منفی و مثبت دیگه متضاد هم نبودن ، در کنار هم شدن و معنی گرفتن .
و حالا اپنج تا عتراف های ۲۵ :
۱- اعتراف می کنم که کرم دارم !
۲-اعتراف می کنم که به جز یه مورد ( که اونم بر میگرده به نوجوونی ) تجربه ی عشق و عاشقی نداشتم ( هنوزم میگم بهتر) ، یه جورایی ضدشم ولی خوب توو فصل جفت گیری عقل کار نمی کنه ، این هورمون هان که دستور میدن ( کرم )
۳- اعتراف می کنم لذت می برم از اینکه توانایی هام رو به رخ بکشم و ناتوانی هام رو بندازم گردن دیگران ( کرم )
۴- اعتراف می کنم بزرگترین اشتباه زندگیم دانشگاه رفتن بود ( اونم شیش سال و نیم ) . من تو کوچه و خیابون بیشتر عایدم می شد . عاشق فرهنگ خیابونم و از روشنفکر بازی از هر نوعش متنفرم ( کرم دارم ! کرم ) .
۵- اعتراف می کنم بزرگترین آرزوی سکسی و سیاسیم رو نمی تونم بنویسم ! ( پس بزارین تو همین بند پنج ، حالا که بزرگترین آرزوی سکسی و سیاسیم رو پیچوندم ، اینم اعتراف کنم که می دونم که خیلی آدم بپیچونیم … کرم ! ) .
اگر شما راضی میشین ایشالله این پنج تا بند بد با شمع های ۲۵ ، سال دیگه فووت و فوت بشه.